• print
سرمقاله “محمد عسلی” ۱۸ آذز ۱۳۹۸

سرمقاله
محمد عسلی
وقتی باران می‌بارد
«ابر خاکستری بی‌باران دلگیر است.» چون امید باران از آسمان نویدبخش زندگی با طراوتی است که از کوه و در و دشت گرفته تا خانه و خیابان را می‌شوید و چشم‌های بسته و فروخفته را باز می‌کند و بهار را دریچه می‌گشاید هر چند با سرما و سوز و یخبندان باشد.
باران که می‌بارد ذهن آدم و حیوان و گیاه را ورانداز می‌کند. گویی خاطره‌ها را از دوردست‌ها صدا می‌زند تا به یادت بیاید که لطافت گلبرگ‌ها و عطر دل‌آویز گل‌ها و آواز پرندگان و کوچ پرستوها همه وامدار بارانند.
کشاورزان که به هر فصل پاییز و زمستان چشم بر آسمان دارند. قطره قطره‌های باران را با دانه دانه‌های گندم‌ها در رویشی شوق‌انگیز به امید حیاتی دیگر به تلاش برای معاش پیوند می‌زنند و عشق به زندگی را به سالیانی دراز در زیر باران دستمایه امید به فردا می‌کنند.
وقتی باران می‌بارد، درختان در برگریزان فصل، خنیاگران غمین خوش‌آوازند، پرده‌های سکوت را می‌درند تا آسمان آبی، آبی‌تر دیده شود و ابرهای جامانده در انتظار باد سفرهای دور و دراز خود را از سر گیرند.
وقتی باران می‌بارد چترها سقف لرزان عبورند و پرده‌پوش گیج بی‌توجهی‌ها به فرودست‌ها.
آه چه زیبایند نوازشگران برگ‌های بلاتکلیف، این دم بریده‌های معلق که نمی‌خواهند از شاخه جدا شوند. به امید عطر خونی که در رگ‌های برآمده‌شان جریان دارد و لذت نوری که به گرمی، بوسه بر سبزینگی‌هایشان می‌زند و ما انسان‌ها چه بی‌خیال از کنار جاری نوازشگر باران عبور می‌کنیم مبادا قطره‌ای، نمی، تراوشی از آن بالا غبار غم را از چهره‌مان بزداید.
وقتی باران می‌بارد، دهان خشک زمین لب تر می‌کند چنانکه تشنه کامی در تموز و سنگلاخ بی‌عصا ره می‌برد و به امید جرعه‌ای آب چشم بر عنایت روندگان دارد.
راستی چگونه می‌توان وقتی باران می‌بارد، خشکسالی‌ها را به خاطر آورد و بی‌آبی‌ها را تجربه کرد.
بی‌جهت نیست که سعدی در آن روزگار فراوانی و شوق هم به ارزش آب پی برده بود و به یاد آورد که:
«تو قدر آب چه دانی که در کنار فراتی…»
و ما در این روزگار که در هر خانه و مکانی چشمه‌ای جوشان از آب زلال را در اختیار داریم و هر زمان که اراده کنیم شیر آن را می‌گشاییم قدر آب را نمی‌دانیم جز آنکه به عقوبتی گرفتار آییم…
وقتی باران می‌بارد بی‌توجه به آدم‌های خوب و بد و بی‌توجه به دشت‌های سرسبز و کویرهای خشک بی‌مصرف چتر نوازش خود را باکرامت به روی همگان می‌گشاید و شیپور بیدارباش را به صدا درمی‌آورد تا هم روندگان و جوندگان و هم تلاشگران معاش چشم بگشایند و دست شکر به درگاه بی‌نیاز دراز کنند و از حریم رخوت و سستی به در آیند تا پاسخی درخور داشته باشند به آسمان باکرامت و ابرهای باسخاوت.
وقتی باران می‌بارد، پیوند انسان با طبیعت و خدا مهربان‌تر است و افق پیش رو مژده از سرسبزی بهار می‌دهد و تحمل زمستان را آسان می‌کند.
ای کاش این آب‌های روان و سرگردان به زمین‌های خشک فرو می‌رفتند تا ذخایر آب‌های زیرزمینی بار دیگر از نشست حفره‌های خالی جلوگیری کنند.
ای کاش هر خانواده‌ای در ظرف‌های خالی به مقدار توان آب باران ذخیره می‌کرد تا کمکی باشد به منابع آبی که در تابستان خالی می‌شوند.
ای کاش به وقت باران به ارزش آن چنان توجه می‌کردیم که هر قطره را گرامی می‌داشتیم و از هدررفت آن جلوگیری می‌کردیم.
ای کاش چونان آسمان کریم می‌بودیم که خانه‌های شناور در آب را به نجات دست‌هایی سخی فرا می‌خواندیم تا نعمت باران برای همه عطر و طعم واقعی‌اش را بروز دهد.
راستی درس‌های باران را در کدام کلاس فرا گرفتیم؟ کدام معلم باران را برای ما با باران هجی کرد؟
وقتی باران می‌بارد، چه کسی در اندیشه خانه به دوشان است؟
چه کسی لباس گرمی به تن برهنه‌ای می‌پوشاند؟
چه کسی سوراخ سقف‌های سرپناه بی‌پنایان را مسدود می‌کند؟
چه کسی به یاری سیل‌زدگان می‌شتابد؟
چه کسی خانه سردی را به نفس گرمی دعوت می‌کند؟
وقتی باران می‌بارد، شوق باز آمدن بهار را سر می‌دهد.
ما چه می‌کنیم؟
والسلام

Comments are closed.