• print
یادداشت “محمد عسلی” ۲ شهریور ۱۳۹۴

یادداشت
محمد عسلی
آوارگان جنگ و فراریان هویت از دست داده
فرار از زیر چتر وحشت بمب‌ها، خمپاره‌ها، توپ‌ها، تانک‌ها و تله‌های انفجاری
فرار از ترس، ناامنی، یأس و بی‌چیزی.
فرار از گرسنگی، فقر، تشنگی، دود و سیاهی.
فرار از خانه، کاشانه، زادگاه و دل کندن از تمامی تعلقات و نهایتاً فرار از خود، خودی که هویتش را لحظه به لحظه از دست داده و اینک تهی از خویش، دست نیاز به سوی بیگانه دراز می‌کند.
بیگانه‌ای که جنگ‌های نیابتی و واسطه‌ای را برای راه‌اندازی زرادخانه‌ها به بهای کشتار انسان‌ها راه انداخته و در تلاطم طوفانی که به پا کرده از آب گل‌آلود ماهی‌های درشت صید می‌کند.
بیگانه‌ای که پرچمدار حقوق بشر است، اما جز خود بشری نمی‌شناسد و به حیات و باور آنها اعتقادی ندارد.
بیگانه‌ای که نیروهای پلیسی‌اش را پشت سیم‌های خاردار مرزها گمارده تا زنان، کودکان، پیرسالان و جوانان و نوجوانان فراری را که از پس صدها ترس و مرگ و میر پا به بهشت موعود گذاشته‌اند، آنجا را برای آنان جهنمی نمایان کند که تاب تحمل چنین حقارتی را حتی کودکان چشم بسته شیرخوار که بر دوش پدران و در آغوش مادرانند نداشته باشند و خشم و بیچارگی را درک کنند.
آری آوارگان جنگ را می‌گویم که به هر لحظه مرده و نیم‌جان از دریاها صید می‌شوند و در نمایشی تمسخرآمیز ناجیان به رخ می‌کشند قدرت کشتی‌ها، ناوها، هواپیماها و حقوق بشر از دست رفته را.
آوارگان یمنی، سوری، لیبیایی، افغانی، مصری، فلسطینی، عراقی و…
آوارگان دیروز و پسین روزها که سهم کوسه‌های خشکی و دریا شدند و سهم لاشخورهای هوایی.
آوارگان امروز که بسیاری‌شان به دیروز پیوستند و بازمانده‌هایشان در فردا نخواهند بود از بی‌هویتی، ناتوانی، بی‌حمایتی و گم می‌شوند در دریای انسان‌های سردرگم پیاده‌روهای دست‌کفچه‌ها و متکدیان دوره‌گرد.
آوارگان فردا که شاید کره‌ای باشند، اماراتی یا عربستانی یا ترک. فرقی نمی‌کند. مهم این است که آواره‌اند و بی‌پناه. کسانی که از جنگ فرار نکرده‌اند، بلکه جنگ آنها را فراری داده و حتی برای ایستادگی قبولشان نکرده‌اند؛ چون در کارزار ناجوانمردانه داعش و داعش‌پرور حتی جای پاهایشان هم در درازنای تاریخ نخواهد ماند اگر هم بر روی سنگ‌ها حک شده باشند، چرا که جای پای پدران تاجدارشان هم از پس چند هزار سال با انفجار عقده اذهان فشرده در لوح زمان‌های از دست شده، همین دیروز باقی نماندند.
اینک عراق و سوریه، لیبی و یمن اکثر میراث‌های فرهنگی تجسمی‌شان را در غبار انفجارات داعشی، تماشاگرند و فردا نیز بازمانده‌های دیگر، شاید در غبار فراموشی‌ها گم نشوند و ادبیاتی جز جنگ و بوی باروت نشناسند.
راستی ما در چه عصری افتخار حیات داریم، وقتی بانیان دانش فضا به دنبال زمینی دیگر حرص خود را پنهان نمی‌‌دارند، اما زمین بهشتی خداوند را که به رایگان از نعمات آن برخوردار شده‌اند این چنین تخریب و نابود می‌کنند. و اینان که در زمین زیر پای خود را این چنین خالی می‌کنند در فضاهای دیگر چه خواهند کرد؟
چه آسان می‌توان ذهن پلید سازندگان فیلم‌های فضایی را خواند که تمامی فیلم‌هایشان جنگ با موجودات خیالی کرات دیگر است. در صورتی که می‌شد اندیشید که در ماورای کره خاکی ما، چه بسا صلحی پایدار و سلامتی بی‌کم و کاست باشد.
اینک تکه سنگ‌های بیابان هم در نگاه کوهنوردان اندیشه پرتاب شدن دارند به سوی ترس.
ترس از تهاجم بی‌امان کماندارهای نشسته در کمینگاه‌ها، ترس از حملات امواجی که اخبار دلهره‌آور پخش می‌کنند، ترس از بلندگوهایی که بذر یأس و ناامیدی در اذهان جوانان می‌پاشند، ترس از زن بودن، ضعیف بودن، ترس از کودک بودن، پیر بودن، ترس از بی‌هویتی، بی‌پناهی و نهایتاً ترس از آوارگی.
و اما بعد.
در این وحشت‌سرایی که آسمان نیمی از کره خاکی ما را از نور هدایت تهی کرده و ابرهای سیاه و عقیم ناباوری را بر پشت طوفان‌های سهمگین جنگ گسیل داشته، کدام روزنه امید که اراده الهی در آن نباشد می‌تواند افسار گسیخته خشم جاهلان متعصب فریب دهنده و فریب خورده داعشی را بگیرد؟
کدام منطق اخلاقی، دینی، انسانی و یا حیوانی می‌پذیرد که خوراک مادران در بند را از گوشت تن کودکان ذبح شده درست کنند و بالاجبار به آنان بخورانند؟
کدام وجدان بیدار طلاآجین در پشت میزهای سازمان ملل قطعنامه صادر می‌کند که فوج فوج انسان‌های بی‌پناه به بهانه دیوانگی دولتمردان در زیر آتش بهپادهای کور بمیرند تا هر آنچه دیگران می‌گویند و می‌خواهند جامه عمل بپوشد و به جای کودکان افغانی در سرزمین مادری‌شان ازمابهتران پایگاه‌های نظامی خود را روی جمجمه مدافعان بنا کنند؟
بگذریم و بگذاریم یا بیدار بمانیم تا مرزهای کشورمان از دستبرد دزدان هویت در امان بمانند؟
کدام گزینه فردای بهتر ما را تضمین می‌کند که ما آوارگان فردای سرزمین سوخته نباشیم؟
راستی چه سخت است نفس کشیدن در مقابل آیینه‌هایی که نمایشگر امواج‌های دور دروغند، دروغ را راست و راست را دروغ جلوه می‌دهند؟
چه سخت است لمس دستمال‌های ابریشمی که زیر آنها هر انگشت به مثابه کلت‌های آماده شلیکند؟
چه سخت است دیدن آوارگانی که فردای بدی را برای بشریت نوید می‌دهند!
چه سخت است فهم زمانه برزخی امروز.
آه چه سخت است.
والسلام

Comments are closed.