• print
سرمقاله “محمد عسلی” ۷ اسفند ۱۳۹۸

سرمقاله
محمد عسلی
مسافر بهشت
قلم بر لیقه می‌چرخانید. لیقه‌ای شناور در زعفران. زعفرانی که بوی عطرآگین آن، فضا را پر می‌کرد و روی کاغذ سفید واژه‌های احساس را به رقص درمی‌آورد. رقصی که مردان در میانه میدان آرزویشان بود. چنانکه قلم نیز از شکاف گاه فوران می‌کرد با دستی که می‌لرزید. از آن دست‌های رنج کشیده که جز به محبت دراز نمی‌شد و کلامی که جز به آشتی جاری نمی‌گشت و نگاهی به شرم که تفاوت زن بودن را معنا می‌کرد نامه به پایان می‌رسید اشک‌ها بود که جاری می‌شد و لبی که برای نوازش کلمات به فرمان احساس در هم فشرده می‌شد و من در آن حال و احوال کودکی آن احساس را در صندوقچه ذهن کودکانه محبوس کردم تا پس از گذشت هفت دهه از پس بهاران باز هم به بوی زعفران همان بوی آشنای نامه‌های خوش عطر در خیال آن پیر را که به فرزندانش عشق می‌ورزید از زیر خروارها خاک صدا زنم و بگویم کجایی تا ببینی که دیگر قلم هم نه از نوع زعفرانی که هیچ بلکه از نوع سیاهی‌های لغزنده هم در دست نمی‌بینم که فقط چشم است و گوش.
چشمی به ساعت و صفحاتی به تشابه آینه‌های متحرک در نور و گوشی به زنگ و صدای آژیر شبانه‌روزی که همه از جنگ، قتل، جنایت، دروغ، فریب و کلاهبرداری خبر می‌آورند نه از پشت‌بام خانه‌های کاهگلی آسیاب که بوی نان از آن برخیزد و به تو بفهماند که خانه مصطفی کارگر حمام بازار از بوی نان سیراب است بل از فقر دسته‌جمعی آدم‌های سیاه، سفید، سبزه‌رو و آنها که هزاران کیلومتر دورتر از ما نداری شان را فریاد می‌زنند و چون پرده برمی‌گردد و صحنه‌ای دیگر آغاز می‌شود به گردشی با سرعت نور ما نیز به آن فریاد گره می‌خوریم چنانکه بوی نفت هم دیگر مشاممان را نوید داشتن نمی‌دهد.
و ای قلم چرخان زعفرانی که سالیانی است در خاک غنوده‌ای به یاد می‌آوری حرکت یال‌های بلند اسب کهر در پهنای دشتی که به ابر می‌مانست و به باد در مسیر سبزه‌های دیرپا به یاد می‌آوری جوشش چشمه‌ها از دل کوه ها که با دهانی باز به آرایش پر سیاوشون و پونه‌های وحشی ، روح هستی را به معرکه بهار دعوت کرده بودند.
اینک در ارتفاع دود شاعران نسل امروز جیغ بنفش را در باغچه پیاده روها می‌کارند و ناله و اندوه درو می‌کنند تا حرفی نو زده باشند از جنس آهن و پولاد و صدای جلز و ولز عصاره استعمار شده رفتگان ماقبل تاریخ و ما اینک خود را به تنی فربه که نشانه‌ای از تنگی عروق و قند انباشته است آماده می‌کنیم برای چاه‌های خالی در اعماق. شاید از پس میلیون‌ها سال باز هم تلمبه‌ای اگر مانده باشد برای به حرکت در آوردن آهن پاره‌ها شرایط مصرفی دیگر را رقم زند اگر زمین همچنان مجال و حال گردشی از نوع امروزی‌اش داشته باشد.
آری ما از درخت، آب، سبزه، طبیعت و رنگ و عطر زعفران در میانه واژه‌های برآمده از احساس دور افتاده‌ایم مثل پرنده‌ای مهاجر که از پس عمری پرواز به جای آب به سراب رسیده باشد و دیگر حالی برای بازگشت به خویشتن نداشته باشد. ما از خود بیگانه شده‌ایم. از کل جدا شده و در جزییات، راه‌های دور و درازی را طی می‌کنیم نه همانند سیمرغ به دنبال قاف و نه مانند اصحاب کهف برخاسته از خواب و نه مانند یونس شناور در ماهی در آب. ما از بهشت سال‌هاست دور افتاده‌ایم و به دنبال بهشتی ناشناخته مسافر فضایی شده‌ایم که حتی آب هم در آن نیافته‌ایم چه رسد به هوایی تازه و رهایی از بازه‌های زمانی در بند. ای مسافر بهشت که آبله و طاعون و حصبه و وبا و بسیار بیماری‌های ناشناخته را تجربه کردی و خم به ابرو نیاوردی و دست از خاک و آفتاب و باد و باران نکشیدی و چهره نپوشاندی بدان که اخلاف تو در این روزگار از پس سودا و سود اقتصادپیشگان به چه روزی افتاده‌اند که شب را به فراموشی برده، در مهتاب نئون جان می‌فرسایند و تن می‌جنبانند برای هیچ.
و به قولی از جنس شاعران نوپرداز جز این تحفه ندارم که با نام فاتحه‌ای پیغامی ارسال کنم که: «من هنوز از اثر عطر نفس‌های تو سرشار از سرورم»
از آن نفس‌های ناب دم و بازدمی که عطر زمین باکره را به نفس محبت می‌آمیخت و عشق انسانی حیات را بیرون می‌ریخت.
من هنوز از تلألو آفتاب در پهنای چشمه‌های روشن دشت و از عطر دلاویز شقایق‌های وحشی در کنار راه و بوی خوش دانه‌های اسپند روی تابه نان‌پزی و صدای خطاب خواهر که جوابش جان خواهر بود سرمستم که هنوز پلشتی‌های روزگار ما نتوانسته‌اند آنها را از یاد ببرند.
من هنوز همان احساس کودکانه خداجویی روی ابرهای جامانده از باد را دارم که کسی آن بالا نشسته و لبخندی از سر شوق دارد وقتی نگاهم در نگاهش گره می‌خورد و چون به پایین نظر می‌کنم خاک را به نظر کیمیا می‌کند. همین خاکی که از پس باران‌های سیل‌آسا پشت سدها را رسوب می‌دهد و زمین کنده شده از دوری مادر همصدا با من مدینه‌ای دیگر می‌طلبد از جنس آفرینش نخستین که نمی‌یابد.
ای مسافر بهشت که قلم در لیقه زعفران می‌چرخاندی و کلمات را به موسیقی روان احساس می‌رقصاندی ما اینک فقط حرف می‌زنیم که صنعت امروز برایمان می‌نویسد و می‌نشینیم تا راه ببرندمان و نگاه می‌کنیم تا سبزه‌ها بیایند پیشمان و دست می‌افشانیم تا دیگران در هر کجای دنیا برایمان بخوانند. نه آنکه بی عصا ره می‌بریم و فرسنگ‌ها با پای لنگ می‌رویم، ما مسافر برزخیم. برزخی از جنس نور و حرارت در شبانه‌روز و عقب افتاده از اصالت حیات در تنگنای نخوت رقیب و زندانی آرزوهای محال.
ای مسافر بهشت! خوش بیاسای به دوره‌ای که ندیدی. زمین دیگر بهشت نیست و ذوقی اصیل پر پرواز ندارد در آسمانی دودآگین و زمانه غم‌آجین برایمان دعا کن. دعا تنها ماندگار آزاد رهایی از خستگی‌هاست. دعا کن.
والسلام

Comments are closed.