سرمقاله محمد عسلی
ز بوسیدنی های این روزگار
نخست آسمان بود و ستاره های درخشان در شب ،چون روز شد تابش نور مهررا در زمین پراکند ،خاک جان گرفت و روییدن آغاز کرد، گل شکفت و مشک پراکند، آفرینش هوای تازه یافت و انسان در جایگاه خود فرود آمد ،هیچ نمیدانست چشم بود و گوش ،زبان پرندگان را هجی کرد و دست های اشاره را تکان داد ،از غریزه سرشار بود و احساس بکر را به کار میگرفت ،از کلاغ قار قار از آبشار شر شر، از پشه وزوز و از بلبل آواز شنید، تنها صدا بود که به گوش میرسید و چشم بود که میدید و دست بود که دراز می شد، آدم در کوه و جنگل گم شده بود و در حیرت که من کیستم ؟اینجا کجاست ؟چه باید بکنم؟ کجا روم؟ نیاز نخست ،پاسخ به گرسنگی بود و تشنگی و خوابی که از پس تلاشی مستمر حاصل میشد. آدمی به بچه ای می مانست که می توانست راه برود بدود بشنود و ببیند. زمانه در گردشی به تکرار او را به دامن مادر انداخت تا بماند و ماندن را فهم کند .آموزههای آغازین هرچند آسان می نمود اما دل در گرو چشم بود و گوش در خواب ، درد و رنج بسیار و ترس از جنگ با شکار، او را به ابزار سازی واداشت،چوب و سنگ دست افزاری برای ترساندن و صدا برای ابراز خشم بود. خدا آموزگار نخستین، آفرینش را آیینه آموزش ساخته بود و دوگانگی در زمین نوید جنبش عشق می داد. زن بود که همسر شد و سپس مادر،آموزگار دوم بود و پدر نگهبان، طبیعت می آموخت و ،خدا انسان و طبیعت معلم شدند ،کلمات در گلو به آهنگ دلخواه در آمدند تا نخستین ابزار باهم بودن را پذیرفتنی کنند پس از آن انسان ها دو دسته شدند ،یکی گوینده شد و دیگری شنونده ، آنکه بهتر دانست و بیشتر گفت آموزگار شد.
من از نسل گذشتگانی هستم که آموزگار های بسیاری را پشت سر گذاشتهاند خدا ،اجداد و طبیعت جاندار، آن کس که سخن نخست را با زبان آشنا کرد مادر بود و سپس معلمان بردبار و صبور، اگر آنها نبودند من همان انسان سرگردان حیرت زده در وادی تنهایی می بودم ،چونان جانوران و گیاهان که فقط از آبشخورغریزه بهره می برند و تجربهای تکراری را محک میزنند
آه چه دست های مهربانی به روی تخته سیاه گچ های بی جان را جان می بخشیدند و چه دهان های خوش صدایی که باز و بسته می شدند و چه واژههایی که احساسم را برای فهم به خوراکی لذیذ صدا میزدند وچه صبورانه دستهای نوازش خشم خستگی را پاسخ میدادند و چه نجیبانه مرا به خویش می خواندند، کلمات احساس، تا بیاموزم درزیر سقفی که تحمل بار آن نداشت و اتاقی که سرما را به عادت ذخیره داشت و میزو نیمکت های فرسوده و وارفته ای که فریادشان سکوت را می شکست و با لبخندی تلخ به فراموشی می رفت تا درس بخوانم .وای چقدر مداد قرمز و آبیم دست به دست می شدند با ذوق و گم می شدند در فقر و باز قهرو آشتی ها ، و چه قهرها که به آشتی و چه اشتی هایی که به قهر می رفتند ….و بازآن مرد بود که با دوچرخه از راههای دور میآمد با دست های خوشبوی صابون زده و چشم های جستجوگر خیره در فضای فقر زده روستا که پشت سرش هم چشم داشت و ما را مدام می پایید. راستی اگر آن مرد با دوچرخه نمیآمد و پاچه شلوار پاره اش را که در لای زنجیر چرخ گیر کرده بود نمی دوخت و صبورانه خستگی را با لبخندی پاسخ نمی داد و گرسنگی شاگردانش را تحمل نمیکرد و غذای مختصرش رابا شاگردان تقسیم نمی نمود و با چوب روانه کوهستان نمی شد تا دانشآموزان فراری را به مدرسه باز گرداند و اگر بوی آغل های گوسفندان را به لطف ،همیشه در مشام عادت نمی داد و عطای معلمی را به لقایش می بخشید .من اینک با کدام بضاعت میتوانستم این کلمات را در بیان احساس امروزم ازپس ۶۴ سال گذشته به کار گیرم تا خوانندگان امروزی سر در اینترنت و لپ تاپ و موبایل بدانند ،هر آنچه امروز دارند حاصل عشق معلمانی است که سوختند و افروختند تا نور افرزند و راه بنمایند
آه چقدر دلم می خواهد برآن دستهای مهربان و قلبهای پرتوان بوسه زنم که در زیر خاکخفته اند . آری
ز بوسیدنی های این روزگار
یکی هم بود دست آموزگار
والسلام
- جمعه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۹
- سرمقاله

سرمقاله “محمد عسلی ” ۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۹