یادداشت “محمد عسلی”
مروری بر شبهای قدر
دلی کوچک با آرزوهای بزرگ چنان ذوق پریدن داشت که به هر شاخهای توقفی کوتاه بود و باز هم پروازی دیگر و مادر بود که کلمات را آنچنان نرم بر زبان میگذاشت که سنگینی آن احساس نمیشد، همان کلماتی که زبان ما نبود و چه بسیار ثقیل میمانست، اما دعا بود درخواستی که با آسمان پیوند میخورد و نسیمی که از جانب دوست میآمد در آن لیالی قدر که حیف قدرش را در آن فهم کوچک ندانستیم و چه زود گذشت وقتی مادر گفت حالا که نه سالهای دعای افتتاح را میتوانی در جمع بخوانی و همان افتتاح و گشایشی بود که زبان باز کردم و چه امیدوارانه خواندم. وقتی پدر بیم از آن داشت اشتباهی رخ دهد و اشکالی به میان آید.
و من با افتتاح شروع آن در آن شب قدری که قدر داشت در جمعی که تمامی احساس بود و تقرب و نه درک معانی بل آهنگی که بدان همه وصل بودند سبکبال و یاد دارم که پدر به هر شب در نماز به جای سوره توحید، سوره قدر میخواند، گویی خود را به آن شب میرساند با آن گریههای پنهانی که همه تن باور بود در آن بالای طور وقتی فرشتگان بال بال عشق الوهیت را به آهنگ باور پیامبر (ص) در نمایشی سحرآمیز به آسمانها میبردند.
و اما بعد.
اینک از آن زمان ۵۷ سال گذشته و من از آن پس به جداییهای چند در اسارت زندگی ماشینی جز حجم پلکانی آپارتمانها در ماوراء دود فهم نکردم به سرعتی که تمام گام دویدم روی فرشهای نو مساجد و حسینیهها، زیر نور چلچراغها و در کنار ما بر بلند پربها به هر سخنی و سخنرانی که واژهها و کلمات بیکم و کاست ادا شدند به استادی اما روح باور دستمایه سرعت بود و تندباد حوادث که یکی پس از دیگری ذهن و زبان را به خود مشغول میداشت صف در صف بود.
و یاد ماندههایی اینک از امامی ماند که تمامی قدرت یک قبیله را به چنگ ذوالفقار در آورد تا خشم باور را به نمایش پهلوانیهای پاک به دل کافران چونان دشنهای برنده فرو کند، اما وقتی بر سینه دشمن نشست، اخلاق بنمایه باور او بود تا برخیزد و به یک سؤال پاسخ دهد، چرا؟
چرا از آن ابهت خشم و زور فرود آمد و نفس را به آرامشی چند فرا خواند که نیت جنگ در جهاد نفس است و نه در پاسخ به آن، اینک آن اسلام کجاست؟
اسلامی که پاسخ جسارت زن یهودی را که خاکستر بر سر پیامبر (ص) میریخت در بستر بیماری عیادت او بود تا فهم کند که مسلمانی چیست و آن چنان شد که پیامبر (ص) اسلام را بدان رفتار شناساند تا سعدی بسراید در وصف بایزید و تواضع او که از پیامبر آن صفت را وام گرفته بود:
«شنیدم که وقتی سحرگاه عید
ز گرمابه آمد برون بایزید
یکی طشت خاکسترش بیخبر
فرو ریختش از سرایی به سر
همی گفت شولیده دستار و موی
کف دست شکرانه مالان به روی
که ای نفس من درخور آتشم
به خاکستری روی در هم کشم
بزرگان نکردند در خود نگاه
خدا بینی از خویشتنبین مخواه…»
آری شب را قدری است و قدر را نیز به شب آوردهاند، اما نه هر شبی بدان قدر است که بتواند انسانی را به هر بهانه به قدر رساند و به صدر نشاند چونان بایزید.
نخست باید در توکل سر به راه شد، راهی که نه چندان صاف و هموار است و بیخطر زیرا به قول ابن یمین:
«ای دل ار چند در سفر خطر است
کس سفر بیخطر کجا یابد…»
و این انسان باورمند مسلمان است که خطر راه تقوی را به جان میخرد تا بدان خطر که بزرگی است دست یازد و در این راه اول رضایت مخلوق است و کس نیازاری تا رضایت خالق از آن پدید آید که قدر نه فقط به احساس است که احساس چاشنی و نیروی محرکه باور است، همتی باید و گذشتی به صبوری و لذتی از پس آن به معنویتی که جهان را چون چراغی پیش چشم روشن میکند تا فناپذیری ماده را به هر دستسازی هنرمندانه شاهد باشی و بدانی که تنها خداست که میماند.
و تو وقتی بدان رسی مانایی و به اصل باز میگردی و اگر از آن صفت بیبهره باشی فناپذیری چون برگ درختان در پاییز.
و ما همه باید از خدا بخواهیم چشم عنایت از ما بر ندارد تا آنچه باید دیده شود و آنچه نباید نبینم.
و قدر مناسبتی است برای شستن چشمها و باز کردن گوشها به طهارتی چند تا غبار فراموشیها و کدورتها از دلها پاک شوند. همین.
- دوشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۴
- سرمقاله

یادداشت “محمد عسلی” ۱۵ تیر ۱۳۹۴