یادداشت سردبیر
اسماعیل عسلی
اگر قره¬آغاج بود
این حس که شما روی فرشی پا بگذارید که ماه¬ها شاهد مراحل گوناگون بافت آن بوده¬اید و هر صبح و ظهر و شام روی چنین فرشی سفره بگسترانید آن هم سفره¬ای که در آن نانی پهن باشد که در تنور خانگی پخته شده و غذایی که آن نیز محصول زحمت مادر، خواهر یا همسرتان است، کفشی بپوشید که رویه¬ی آن در خانه بافته شده و به همین ترتیب پشتی¬ها و ملحفه¬ها و تزئینات آویخته شده بر در و دیوارها همه محصول دست و بازو و ذوق و سلیقه¬ی بانوان اهل خانه باشد و… حس بسیار خوبی است. زمانی در بیشتر روستاها و حتی برخی از شهرهای ایران این سبک از زندگی نه تنها تعجب برانگیز نبود بلکه بسیار عادی جلوه می¬کرد. در آن دوره هدیه¬ها و ارمغان¬ها اغلب دستساز بود و آنچه به عنوان هدیه بین دو نامزد جوان رد و بدل می¬شد آمیزه¬ای از ذوق و هنر و احساس و عاطفه بود و مهر و نشانی متفاوت داشت. اغلب مردم بویژه روستائیان همگام با سپیده از خواب خداحافظی می¬کردند و بدین ترتیب زندگی آغاز می¬شد. زندگی جشنواره¬ای از حرکت و تلاش بود. هر چه می¬خواستی باید به سمت آن حرکت می¬کردی، همان دستی که می¬کاشت، درو می¬کرد با همان دست خمیر می¬شد، به تنور می¬چسبید و در نهایت همان دست لقمه را به دهان میبرد.
تا دیروز برای دسترسی به آب باید به درازای قنات می¬افزودی و آن هم با تلاشی که گاه با بهترین لحظات زندگی¬ات هم¬عنانی می¬کرد و زمانی که آب چشمه را به مزرعه می¬رساندی احساس می¬کردی که آب از بازوان خودت سرچشمه گرفته است بی¬آنکه گلوی زمین را با پنجه¬هایت فشرده باشی، زمین اگرچه خیلی سخاوتمند به نظر نمی¬آمد، اما تو را قانع به روزی طبیعی¬ات بار می¬آورد.
آن روزها گذشت و جز خاطره¬ای از آن باقی نمانده، اکنون کودکان ما حتی برای به حرکت درآوردن ماشین اسباب¬بازی ۱۰۰ گرمی هم باید از کلید کنترل از راه دور کمک بگیرند و بزرگترها به جای در زدن و کوبه را به حرکت درآوردن و شکیبایی به خرج دادن برای باز شدن در، ریموت می¬زنند. دیگر نیازی به قدم زدن در کوه و دشت نداری و تردمیل زمین را زیر پایت به حرکت در می¬آورد و حتی قدمهایت را می¬شمارد و ضربان قلبت را نیز اعلام می¬کند آن هم در حالی که مشغول تماشای تصاویر زیبای طبیعی از تلویزیون هستی دیگر چه میخواهی؟!
امروزه آبی که به چنگ می¬آوری هیچ تناسبی با زور بازوانت ندارد بلکه هر چه بی¬انصاف-تر باشی بیشتر گلوی زمین را فشار می¬دهی، پمپ¬ها مانند زالو خون زمین را می¬مکند، خاک حاصلخیز از درون پوک می¬شود، ترک برمی¬دارد و بر سر خود آوار می¬شود، بیابان¬ها جنگل¬ها را می¬بلعند و اژدهای خشکسالی دهان می¬گشاید تا رستنی¬ها و سبزینگی¬ها را با هرم داغ نفس خود از ریشه بسوزاند، وقتی هم که باران می¬بارد، خاک در هم فشرده شده آغوش نمی¬گشاید و باران سیلاب میشود و بر زمین جاری می¬گردد و آثار حیات را با خود می¬برد.
چند سالی می¬شود که چشم¬های به راه مانده و سفید شده¬ی دریاچه پریشان خواب¬های آشفته می¬بیند و آرزوی دیدار درناها، مرغابی¬ها و لک¬لک¬ها را به گور برده و در خود می¬سوزد، مهارلو، مهار شکیبایی را از دست داده و دیگر برای مسافرانی که از جاده¬ی حاشیه¬ای¬اش می-گذرند چشم¬نواز نیست و همه¬ی دارایی¬اش در نمکی آمیخته با فاضلاب¬های رها شده از پساب کارخانه¬ها و کارگاه¬ها و بیمارستان¬ها خلاصه می¬شود. بخت دریاچه بختگان به سیاهی می¬زند و آبش سرابی بیش نیست.
لب¬های خشکیده¬ی دشت¬های نیمه¬جان کوار، ارژن و مرغاب ترک برداشته و آسمان با خشم به زمین می¬نگرد، خشمی آمیخته با سرگرانی و سرزنشی که گاه بوی دشنام از آن به مشام می¬رسد.
از برم¬ها جز نامی نمانده است و بسیاری از چشمه¬ها در قربانگاه چاه¬های عمیق ذبح شده-اند. هفت برم که جای خود دارد دیگر حتی از برم دلک هم خبری نیست!
همداستانی آزمندی و نادانی و آخوربینی، خشنودی و دانایی و آخربینی را رم داده¬اند و به دوردست¬ها کوچانیده¬اند.
خبرها بیشتر به مشتی شباهت دارند که بر دهان و دنده و گیجگاه شنوندگان فرود می¬آیند. وجود ۳۰۰۰۰۰ چاه غیرمجاز در سرزمینی نیمه¬خشک و نیمه¬جان، همین دیروز بود که این خبر مانند صاعقه¬ای فرود آمد و چند روز پیش¬تر از آن بود که تصویری از پیکر نیمه¬جان قره¬آغاج را نشان دادند با ماهیانی که در ته مانده آن دست و پا می¬زدند و روستائیانی که برای نجات جان هزاران ماهی آستین بالا زده بودند، حالا دیگر از این رودخانه¬ِی خاطره¬انگیز که از دامنه¬های کازرون و دشت ارژن خود را به خفر و کوار و جهرم و قیروکارزین و بوشهر و خلیج فارس می-رسانید، جز رد پایی نمانده است. روزگاری بود که می¬گفتند “اگر قره¬آغاج نبود”* و حالا باید بگویند اگر قره¬آغاج بود، اگر انصاف بود، اگر تدبیر بود، اگر مدیریت بود، اگر دانایی بود، اگر … بود.
—————————-
* نام کتابی از زندهیاد محمد بهمنبیگی بنیانگذار و مبتکر آموزش عشایر در ایران
- دوشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۴
- سرمقاله

یادداشت سردبیر “اسماعیل عسلی” ۳۰ شهریور ۱۳۹۴