یادداشت
محمد عسلی
حیف باشد دل دانا که مشوش …
برای خبرنگاری که نقد شد
بچه باشی و نگاهت کنجکاوانه برای فهم بیشتر سمت و سو را نشانه رود و زبان باز کنی که چیست؟ چرا؟ و بشنوی که بچه فضولی نکن و تو نگاه و زبانت را بدزدانی اما قانع نشوی تا نگاهی دیگر، همان میشود که چون بزرگ و بزرگتر شدی به مرور جرأت سؤال و پرسش از تو دفع شود و بمانی در جامعهای که کر باشی و کور و اگر میخواهی گربه شاخت نزند، آهسته بروی و آهسته بیایی که بارها شنیدهای و خواندهای:
«من که از آتش دل چون خم می در جوشم
مهر بر لب زده خون میخورم و خاموشم…»
این خون دلخوری مدام تو را بیشتر به درون میبرد و از بیرون غافل میکند اگر بدانی که آزادی، رهایی از قیودات درونی است تا آزادی بیرونی را احساس کنی و برای تسری آن پیوسته خطر کنی و چون مرغ دورپروازی جان را مایه نقد بلا کنی که خطر بیخ گوشت فریادگر مجال است برای فرصتی که دل دانا را از تشویش در آوری، غافل از آنکه دانایی مایه اصلی تشویش است در این وانفسایی که آرامش و آسایش چونان حرکت آب روان از بالا و پشت و میانه صخرههاست با سیلیهای محکمی که به این و آن سوی پرتابت میکنند تا بازآفرینی حرکتی دیگر…
و اما بعد.
دیروز را که فرصتی داد تا با تنی چند از همکاران نقدی به نقد دوستان داشته باشیم در مصاف با گفتهها و شنیدهها، وقتی در تعریف انسان ماندیم مشترکاً به یک حقیقت و حل یک مسأله رسیدیم که بسیاری از گفتهها و نوشتهها، دیدگاهها و نگاهها نه از سر رفاقت بل از بر حسادت سر برون میآورند، چرا که این صفت کم و بیش در تمامی انسانها هست و بسیار رقابتها که حاصل آن باشد، پس نباید نگران بود که چون توفیقی یکی را هست و دیگری را نیست دل دانا را مشوش کنی که چرا مرا دشوار میبینند یا خوار، زیرا به قول خواجه راز:
نقد صوفی نه همین صافی بیغش باشد
ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد…»
و باری ما از همان بچگی در مدرسهای درس خواندهایم که تا سؤالی مطرح کردهایم گفتهاند: این حرفها به تو نیامده، فضولی مکن، سر جایت بنشین و حرف بشنو…»
که اگر اینگونه نمیبود، همگان تحمل نقدهای یکدیگر را میکردند و چون به راستی و درستی سخن پی میبردند بیتعارف و ریا میپذیرفتند و دیگر هیچ.
حال اگر بازار نقد و نقادی کساد است و هر جا بروی و به هر کس برسی زبان یا به طعنه میگشاید و در پرده سخن میگوید و یا به توصیف و تعریف باز میکند و یکی را صد تا و صد تا را یکی نشان میدهد، از این رو است که بازار احزاب هم کساد است و رقبا نه در پی نقد حالند که به دنبال قصد جانند. و اگر سر از تفأل به رسم پیشینگان در آوری به بهانه آرامشی چند، چنین میخوانی که:
«غم دنیای دنی چند خوری باده بخور
حیف باشد دل دانا که مشوش باشد…»
و من بعد از این همه عمر که صرف انتخاب کلمات کردم و در حروف غرق شدم به تجربت دریافتم که حیف باشد دل دانا که مشوش نباشد. چرا که دانایی مقدمه تشویشی است که تو را میبرد به یافتن پاسخ سؤالات مکرر دیگر.
در این حال و با این احوال آنکه میسراید و یا مینویسد و نقد جان و روان را به پای هشدار میریزد تا خطر کند و راه بنماید، همان دل دانای مشوشی است که تلاش میکند از گردابهای حسادتها و کمبینیها عبور کند و از گذر مارهای ریاکار سمی جان به سلامت به در برد هر چند در این مسیر پرخطر، لغزشهایی هم اجتنابناپذیر است. اما لطف خدا که چون نسیمی از روی گلستان اندیشههای ناب میگذرد، رایحه حیات به جان خسته میدمد و آدمی را برای زمان بیشتر و دیگری به جنگ با بدیها روانه میکند.
پس چنین بیاندیشیم و پایبند به اصول باشیم که اخلاق فطری و طبیعی بیاشتباهتر از اخلاق علمی عمل میکند و تو را از چارچوب محدودیتها و معذوریتها بیرون میآورد تا دم به دم نفسی از هستی داشته باشی و با نیستیها مقابله کنی که آفریده شدهای برای حرکت و تلاش و تا دم آخر هیچ توقفی توجیهپذیر نیست، چرا که مرگ هم آغاز حرکتی دیگر در دنیای دیگری است.
والسلام
- دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳۹۴
- سرمقاله

یادداشت “محمد عسلی” ۱۱ آبان ۱۳۹۴