• print
یادداشت “محمد عسلی” ۲۱ آبان ۱۳۹۴

یادداشت
محمد عسلی
دانشگاه و سیاست، فرهنگ و کار
مسیر پرپیچ و خم فرآیند فرهنگ در تربیت و آموزش از مدرسه تا دانشگاه و از دانشگاه تا محل کار و ورود به جامعه علمی در برنامه‌ریزی آموزشی ما مسیری تعریف شده و مدون نیست و به نوعی کپی‌برداری از رفتار و اندیشه آموزگاران، دبیران، مدرسین و اساتیدی است که خود تعلیم یافته کسانی شبیه یا همردیف خود در زمان گذشته بوده‌اند.
ارتقای فرهنگ همیشه بر محور ارتقای دانش حافظه‌ای نمی‌چرخد، بلکه اگر یادگیری را تغییر در رفتار تعریف کنیم، بیشتر در مدارس ابتدایی ملموسند و راهنمایی و دبیرستانی کمتر و در دانشگاه به ندرت شاهد تغییر در رفتار دانشجویان هستیم، زیرا شاکله تربیت و تأثیرپذیری از روش‌ها و منش‌های تربیتی بیشتر در سنین پایین شکل می‌گیرند.
سعدی هم در قرن هفتم بر این عقیده بوده است که گفته:
«هر که در خُردی‌اش ادب نکنند
در بزرگی فلاح از او برخاست
چوب تر را چنانکه خواهی پیچ
نشود خشک جز به آتش راست…»
اما آنچه امروز و حتی دیروز و سالیان پیش و پیش‌تر در باب تغییرپذیری و تأثیر گرفتن از محیط دانشگاه به تجربت شاهد آن بوده‌ایم، تأثیرپذیری سیاسی است. یعنی ذهن نقاد و خلاق دانشجو که در این سن و سال بیشتر او را به کندوکاوی از این دست تحریک می‌کند، چرایی گردش امور مملکت را جویاست و چون در مدارس از این جهت سهمی نداشته یا اطلاعی کسب نکرده حافظه‌ای بکر دارد و دانشگاه را معمولاً مکان و مأمنی برای تبادل اندیشه‌های سیاسی و تأثیرگذاری سیاسی می‌بیند.
از این رو است که آسیب‌پذیری هم به لحاظ سوء استفاده افرادی خاص با مطامع و اهداف مصلحت‌طلبان امری عادی است و بعضاً مشاهده می‌شود دانشجویان در اعتراض به واقعه یا رویداد بسیار کم‌اهمیت صنفی سر از مسایل بغرنج و پیچیده‌ای در می‌آورند که گویی از عمق یک متری یک استخر به عمق ۳ متری آن ورود کرده‌اند بدون آنکه بتوانند در آن عمق شنا کنند متأسفانه ما در دانشگاه‌هایمان نجات غریق نداریم. یعنی هر کس کار خودش را می‌کند اگر خیلی وظیفه‌شناس باشد. زیرا رابطه استاد و دانشجو رابطه کلاس و درس و نمره و نهایتاً پایان‌نامه است، گپ و گفتی حتی مرسوم و معمولی بازاری‌ها هم بین استاد و دانشجو در باب مسایل روز صورت نمی‌گیرد.
گویی بعد از پایان کلاس همه فرار را بر قرار ترجیح می‌دهند. همانند دانش‌آموزانی که بعد از زنگ پایانی مثل تیر از چله کمان رها می‌شوند و برای عبور از پله‌ها هم از یکدیگر سبقت می‌گیرند.
این نشانه‌ای از عدم تعلق به مدرسه است که به نوعی خانه و خیابان را به کلاس درس ترجیح می‌دهند.
حال اگر این روند را به سمت دیگری بچرخانیم که در مدارس ما فاصله گفتمانی بین دانش‌آموز و آموزگار یا دبیر و مدرس نباشد و هر دو علاقه‌مند باشند در فرصت‌های مناسبی به دور از درس و کلاس پیرامون موضوعات دیگر سیاسی یا اجتماعی با یکدیگر بحث و گفت‌وگو کنند و حتی در خیابان هم توانسته باشند با هم به پارک، رستوران بروند یا دعوت به خانه شوند آن وقت همه چیز عوض می‌شود و این فرهنگ گفتمان آزاد به دانشگاه هم رسوخ پیدا می‌کند و دیگر یک ذهن بکر از تحلیل مسایل سیاسی وارد رشته تاریخ یا علوم سیاسی نمی‌شود که به مجرد آشنایی با واژگانی سیاسی احساس دیگری به او دست دهد و بخواهد بدون شنا به عمق دریا برود.
ناگفته پیداست که اکثریت مسئولین مملکتی از بالا به پایین فارغ‌التحصیلان یا دانش‌آموختگان همین دانشگاه‌هایی هستند که بعضاً در دوران دانشجویی چه بسا جزو معترضین به برنامه‌های دانشگاه یا عملکرد دولت وقت بوده‌اند، اما چرا و چگونه بعد از آنکه خود در جایگاه مسئولیتی قرار می‌گیرند مورد سؤال و اعتراض هستند و این چرخه همانند گردش انتقالی زمین تکرار می‌شود؟
پاسخ این سؤال را باید در برنامه‌ریزی آموزشی از مقطع ابتدایی تا پایان دوره عالی دانشگاه جستجو کرد.
درست به خاطر دارم بین سال‌های ۵۰ تا ۵۲ که در دانشسرای راهنمایی تحصیلی برای معلمی مقطع راهنمایی آماده می‌شدم در مبحث روانشناسی تربیتی که برگرفته از دیدگاه‌های فلاسفه تعلیم و تربیت و روانشناسی به سبک آمریکایی‌ها بود به ما تأکید می‌کردند که بین دو زنگ صبح دانش‌آموزان را آزاد بگذارید تا ساندویچ‌های همراه را میل کنند و شما هم ترجیحاً با آنها خوراک بخورید.
لیکن ما با شرایطی مواجه شدیم که دانش‌آموزان روستایی خوراکی همراه نداشتند و بعضاً صبحانه هم نخورده بودند و گاه ضعف گرسنگی آنها را از حال می‌برد، بدون آنکه حرفی بزنند و احساس گرسنگی را بیان کنند.
و اما بعد.
عدم مخاطب‌شناسی و روانشناختی جمعیتی که الحمدلله همه تاکنون با آن مواجه بوده‌ایم بیشترین آسیب را در برنامه‌ریزی‌های غیرعلمی و من در آوردی به آموزش و پرورش و مراکز علمی و دانشگاهی ما وارد کرده است تا جایی که به ندرت دانش‌آموخته دانشگاهی سراغ داریم که در رشته تحصیلی خود به کاری تخصصی مشغول شده باشد زیرا شاهدیم فوق لیسانس ریاضی یا فیزیک در شهرداری مشغول کار است اگر توانسته باشد در آنجا کاری پیدا کند و کارشناس یا کارشناس ارشد اقتصاد در اداره راه و نه در اداره دارایی از این سیستم شترمرغی آموزشی چه فرهنگ رفتاری و کدام بینش جامعه‌ شناختی سراغ داریم؟
آیا وقت آن نرسیده که برنامه‌ریزی‌های آموزشی بر اساس استعدادسنجی و قابلیت‌های هوشی و تجربی باشد؟
آیا یک ده آباد بهتر از صد شهر خراب نیست؟ چرا با این همه مراکز علمی – آموزشی و دانشگاهی نتوانسته‌ایم خیل بیکاران فارغ از تحصیل را در جایی قرار دهیم که سالیان سال روح و روان و مغز خود را برای انباشت حافظه از درسی که کاربرد ندارند آزرده‌اند و در پایان همه را یک شبه از یاد می‌برند زیرا انگیزه‌ای برای یادآوری و حفظ آن ندارند و به هر دری سر می‌زنند با بن‌بست نمی‌خواهیم مواجه می‌شوند؟
اگر با دقت به تعمیرگاه‌های مکانیکی نظر افکنیم که همیشه اتومبیل‌هایی را در صف و نوبت دارند به خوبی متوجه می‌شویم که حتی یک نفر از به اصطلاح استادکاران مکانیک درس مکانیک نخوانده‌اند و بسیاری حتی سر از عیب‌یابی بعضی اتومبیل‌ها در نمی‌آورند، اما درآمدشان چندین و چند برابر مهندسین مکانیک ماست که بعضاً بیکارند.
آیا این به معنای نقص برنامه‌ریزی آموزشی دانشگاه‌های ما نیست که حتی بعضی از این دانش‌آموختگان قادر به تشخیص علت خرابی اتومبیل خود هم نیستند؟ امروز مجامع امور صنفی ما حتی همانند گذشته هم عمل نمی‌کنند.
پس بیاییم به گونه‌ای فرهنگ‌سازی کنیم که دهانمان را ببندیم و دست‌هایمان را به کار گیریم و هر آنچه آموخته‌ایم به آن عینیت بخشیم، آنگاه خواهیم دید که فرهنگ رفتاری و بینشی ما به گونه بایسته‌ای تغییر خواهد کرد و هر کس در جای خودش خواهد بود تا عدالت اجتماعی برقرار شود.
والسلام

Comments are closed.