یادداشت
محمد عسلی
یار دبستانی من
به بهانه برگزاری چهاردهمین نمایشگاه کتاب در شیراز
من بودم، اما نه صورت بود و نه کلام، آسمان و درخت و آب و جنگل کتاب من بودند و سنگ و چوب وسیله دفاع.
من بودم و ترس و اضطراب از ناتوانی در دفاع. مرا نه دندانی چون نیش درندگان بود و نه قدرتی چون دوندگی آهوان.
من بودم و سرما، بیآنکه بالاپوشی داشته باشم یا پوششی طبیعی چونان حیوانات و یا پَری برای پرواز همانند پرندگان.
من بودم و غار با جدالی سخت با وحش غارنشین و زنانی که قدرت دفاع، حتی از بچهها هم نداشتند.
اما، ما را امانتی بود در ترکیب استخوانی و در جمجمه انسانی که آن را قدرت اندیشه برای تغییر شرایط نام دادند، اندیشیدیم تا از آنچه در اطرافمان بود وسیله دفاعی بسازیم، همنوعانمان را برای ایجاد امنیت هماهنگ و همراه کنیم، با دشمنان بجنگیم، رابطه برقرار کنیم، خودمان و همراهانمان که جز صداهای نامفهومی که از گلوهایمان برمیخاست زبان آشنایی نداشتیم.
تصویرهایی از خود را چونان سایههای ثابت، به قراردادی همه فهم تبدیل کردیم تا اگر دستی بر دهان داریم، نشانهای برای طلب غذا باشد.
نخست خط تصویری را از این راه به مرزگشایی زبان نزدیک کردیم تا نیازها و تمایلات خود را به دیگران منتقل نماییم.
در آن شرایط ابتدایی و در مرز بیگانگی و غربت از خاک خمیر ساختیم و خمیرها را شکل دادیم تا تصاویر روی آن نقش بندند و چون دریافته بودیم در کف اجاقها چگونه گرما خاکها را سفت و فشرده و سنگی میکنند. آنها را در آتش کورهها پختیم تا از آن الواح گلی پدید آیند و آن شد کتاب آغازین ما برای حرکت در راهی که بعدها و در طول میلیونها سال به تمدن کنونی رسیدیم. بدان صورت که تاریخ تکامل خط و خطاطی و نقاشی و سپس چاپ ورق خورد و شد کتابی در دسترس برای انتقال فهم از اوضاع و احوال به ذهن و حافظه دیگران.
و اینک در قرن تسخیر فضا و ذهن الکترونیک، کتابهای حجیم و سنگین و جملات کوتاه و بلند آنقدر کوچک شدند که میلیونها موضوع مختلف مدون را در گوشیهای کوچک همراه به بایگانی دائمی روانه میکنیم تا ما بی آنکه حجمی سبک یا سنگین از کتاب یا کتابهایی هر چند زیاد را حمل کنیم با یک اشاره انگشت و آموزشی ساده و کوتاهمدت به هر جمله یا کلمه یا کتابی که تمایل داریم دسترسی پیدا کنیم.
این سرعت انتقال معلومات که با صوت و تصویر هم میتوانند همراه باشند ما را در شرایطی قرار دادهاند که احساس کنیم فردا یا فرداهایی که در پیشند میتوان با یک آمپول یا وسیلهای دیگر حافظه را از معلومات و اطلاعات مورد نظر پر کرد و دیگر نیازی به زحمت حفظ و تعلیم و تعلم هم نباشد.
و اما بعد.
اینک بحث جدی و شاید بدون پشتوانه علمی و مطالعهای واقعبینانه این است که میزان و سطح مطالعه ما کم شده و کمتر رغبتی به خرید و مطالعه کتاب دیده میشود.
این سخن گر چه به ظاهر درست است و میتوان به لحاظ شکلی آن را پذیرفت، اما غافل از این واقعیت نباشیم که سطح مطالعه همگانی به گونه دیگری بالا رفته و فراتر از مدرسه و دبستان و دانشگاه است.
زیرا تمایل تمامی بشر امروز به منظور استفاده از وسایل الکترونیکی و دیجیتالی اطلاعات و در دسترس بودن آنها مانند تلویزیون، رادیو، اینترنت، گوشیهای همراه و تبلتها و لبتاپها و نهایتاً بستههای کامپیوتری که دریچههای جهان دیروز و امروز و فردا را به روی ما گشودهاند به گونهای تشدید شده که گلهداران کوهستان هم برای باخبر شدن از عبور گلههایشان از گذر کوهها و درهها از گوشیهای همراه استفاده میکنند و در هر جا باشند با هر آنچه بخواهند تماس برقرار میکنند. از وضعیت آب و هوا گرفته تا عکسها و تصاویر و فیلمها و گفتهها و نوشتهها.
این تحول شگرف یار دبستانی را به یار همگانی تبدیل کرده و بازار مطالعه را به گونه دیگری داغ کرده است تا رونق کتاب و کتابخوانی به شیوه سنتی و گذشتگان راه نو دیگری در پیش گیرد و جاذبههای عمیقتر و آسانتری را در دسترس قرار دهد.
شاید روزی شاهد تماشای موزههایی باشیم که نمونههایی از کتاب و کتابت امروزی را برای آیندگان به تماشا گذارند و در هیچ خانهای کتابی یافت نشود، بلکه هر گوشه از مغز آدمها کتابی ناخوانده یا خوانده باشند و حافظهها به انبارهایی تبدیل شوند که به مرور پر و خالی میشوند.
اما این همهی ماجرا نیست. ما هنوز نیازمند در آغوش گرفتن آن یار دبستانی یعنی کتاب هستیم. ما هنوز به مطالعه روزنامهها و احساس بوی چاپ و حس گرمی واژههای صبحگاهی نیازمندیم.
ما هنوز نیازمند تولد نوزادی هستیم که در رحم مادرانشان رشد میکنند هر چند رحمهای اجارهای هم در بازار جای پایی باز کردهاند.
ما هنوز به عشقی نیازمندیم که از روح و روانمان چونان نور از خورشید صبحگاهی ساطع شود هر چند میتوان آن را در لولههای آزمایشگاهی هم عبور داد و به ثمر نشاند.
ما هنوز در نیمه راه فهم واژههای مهر و احساس گرمی دستهای مهربان هستیم هر چند میتوان از پشت شیشههای اتومبیل برای عابران دستی تکان داد و زودتر از موعد تعیین شده به مقصد رسید.
ما هنوز نیازمند درک احساس حرکت اسبی هستیم که از روی زین آن بوی همآغوشی با گندمزارها را فهم کنیم.
ما هنوز به آشتی با طبیعت نیازمندیم و فهم صدای خدا که در حجم صداهای مزاحم شنیده نمیشود.
ما هنوز همانند روزهای نخستینِ هبوط آدم در این خاک غریبیم و غربت خود را از یاد بردهایم.
والسلام
- چهارشنبه ۴ آذر ۱۳۹۴
- سرمقاله

یادداشت “محمد عسلی” ۴ آذر ۱۳۹۴