• print
یادداشت “محمد عسلی” ۱۷ اسفند ۹۴

یادداشت
محمد عسلی
درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد…
وقتی چشم بر آسمان می‌دوزی تا طراوت باران را روی صورتت حس کنی و هوای دلت طراوتی را بار دیگر تجربه کند هیچ در این اندیشه بوده‌ای که زمین تشنه نمی‌تواند برای ریشه‌های درختانی که با آب زنده‌اند مادری مهربان باشد؟
وقتی برگ‌های سبز درختان نوید بهار می‌دهند و شکوفه‌ها چونان نوزادان که دهانشان فطرتاً به سمت سینه مادر روانه می‌شود و شیر طلب می‌کنند هیچ در این فکر افتاده‌ای که اگر باران نبارد نه آنکه میوه‌ای در سبد نخواهد داشت، بلکه درختی هم که زیر سایه‌اش بنشینی و از زیبایی‌هایش لذت ببری و یا با چوب‌های خشکیده‌اش خود را گرم کنی و یا روی صندلی و مبلی که از تنه آن ساخته‌اند استراحت کنی نخواهی داشت.
مدادت را اگر خوب لمس کنی آوازی سر خواهد داد از جدایی‌ها، جدایی از طبیعت، جدایی از حس بهار، جدایی از برگ‌ریزان پاییز و خواب زمستانی.
مدادت را خوب تماشا کن، سر و تنه آن را ورانداز کن، این درختی است که تو را یارای نوشتن می‌دهد با آن نوک تیزش که کاغذی را می‌خراشد که از خودش است. از دل و جگر و تار و پودش. پیراهنت هم از الیاف پنبه است و کت و شلوار و کلاه و پای‌افزارت همه در یک زنجیره مبدل به درخت بازمی‌گردند و به زمین و تو هم از زمین آمده‌ای و نه از آسمان که باران هم از زمین برمی‌خیزد و باز بر زمین فرود می‌آید و این تویی که روی خودت راه می‌روی، روی خودت می‌ایستی، به خودت فکر میکنی و چشم بر قامت خودت داری.
پس یادت باشد که تو هم بارانی، هم درختی، هم زمینی و هم نفسی که از خود می‌گیری و به خود باز پس می‌دهی.
حال چرا بر خود جفا می‌کنی با تیشه و اره به جان خودت می‌افتی تا لحظه به لحظه در انتحار و خودزنی باشی.
درخت همه وصل است، دوستی است، مهر است، عشق است و احساسی که تو را به حرکت درمی‌آورد. به باغ و کوه و در و دشت می‌کشاند و عشق به زندگی را در تو بیدار می‌کند و تو خود را بر آن آویزان می‌کنی به جای آنکه دستی باشی برای راست کردن شاخه شکسته و یا خم شده‌ای که از پیکری جدا شده.
درخت دوستی، حس بیدار نوعدوستی است. حسی که تو را به تو وصل می‌کند و خود واقعی‌ات را به نمایش می‌گذارد.
درخت دوستی، عشق بی‌انتهای زیستن است در قالبی که فنایش بازگشت به خویشتن است و تولدی دیگر با همان احساس زمین، همان حس دریایی، یا حسی شبیه به شکفتن نیلوفر در کناره جویی در مسیر نسیم برای ظهور نور و وجودی که خداست.
درخت دوستی همان مهری است که بی‌منت خوشه‌های انگور را دامن دامن به صندوق‌ها روانه می‌کند، همان دانه‌های اناری است که به نظم و ظرافتی باورنکردنی در رنگ به چشم مشتاق کشیده می‌شود تا ذوق و میل خوردن را در تو بیدار کند.
درخت دوستی همان پرنده دورپروازی است که می‌نشیند بر فراز دست‌های بلند سروی آزاد برای آرایش چشم‌اندازی که تو را به وجد آورد.
درخت دوستی سقفی است که تو را از گرما و سرما مصون و محفوظ می‌دارد تا با امنیت خاطر یار شاطر باشی و تکیه‌گاه خانواده به امید روزی که سبدی از میوه‌های رنگارنگ به خانه آوری و منتظران را خوشحال کنی.
پس با احترام از کنار هر درخت گذر کن، شاخه‌هایشان را نوازش ده. با آنها سخن بگو، به آنها امید باران بده، آفات را از جانشان به دور دار و حس سپاس را با نگاهی محبت‌آمیز نثارشان کن. فریاد شوق دستمزدشان ساز در بهاری که این همه لطیف و نرم به استقبال تو می‌آیند در سالی نو.
و تویی که درخت دوستی می‌نشانی و نهال دشمنی برمی‌کنی همانند ریشه‌کن کردن علف‌های هرز برای بازگشایی راه نفس ریشه‌های حیات.
این باغ را به هوای سنگ انباری در ارتفاع و سازه‌های بتونی به آتش نکش که خود را می‌سوزانی در هرم های نفسی که با زمین قهر کرده و قرابت خود را قطع کرده است.
بنشان درخت دوستی را با مهر و فاصله‌ها را بردار تا فرصت نفس کشیدن در هوایی تازه برای زمین باشد، برای من، تو، او و همه موجوداتی که بی‌درخت می‌میرند و با درخت می‌مانند.

Comments are closed.