یادداشت
محمد عسلی
زور بهار چربیده
شیراز را هوایی است بهاری با عطر بهار نارنج و نارنجستان¬هایی که در چهارفصل سبزند حتی اگر زیر برف و سرمای زمستان کمر خم کرده باشند و سروها نیز آزادی خود را به رخ می-کشند وقتی شاخه¬های به هم پیچیده¬شان قامت راست را زیر وزش بادهای زمستانی حفظ کرده¬اند و چرخش تنشان به هر نسیم آهنگ امید سر می¬دهد و بنفشه¬ها در تلألؤ خورشید رنگ به رنگ می¬شوند در باغچه¬هایی که زیر هرم دود داغ اتومبیل¬های در توقف، مجال دم و بازدم نمی¬یابند.
هنوز آسمان آبی است و بوی باران از بام¬های کاهگلی بافت قدیم به مشام می¬رسد؛ هنوز شقایق¬های وحشی از زیر ناودان مسجد وکیل قرمزی گلهایشان را به رخ عابران می¬کشند و گلبرگ¬های پراکنده در بادهای گاه و بیگاه به سر و صورت می¬نشینند و شهر در تنفسی از پس زمستانی نه چندان سرد گرمای تابستان را یادآور می¬شود؛ آری زور بهار چربیده و سیل ترافیک در هم اتومبیل¬ها نتوانسته¬اند بوی بهار را بدزدند.
اما پرندگان دیری است کوچ کرده¬اند و آوازی از هزاری به گوش نمی¬رسد مگر در گوشه و کنار شهر و باغ¬هایی که از پس کشتار درختان به اندک مانده¬اند و چنارانی که در انتظار قمری-های مهاجر خمیازه می¬کشند.
و اما بعد.
درختان و گلها بهار را نوید داده¬اند، اما آدم¬ها در پیاده¬روها و پشت فرمان اتومبیل¬ها، یا پشت میزهای کار ادارات گویی بهار را از یاد برده¬اند از پس تعطیلات نوروزی.
و باز هم چهره به چهره نمی¬شوند در تلاطم گرفتاری¬های شغلی، کاسب¬ها نیز چرتکه می-اندازند در محاسبه¬ای نه چندان دلچسب از فروش¬های نوروزی و خستگی ایام چانه¬زنی¬ها.
تخت جمشید هم نفسی به راحتی می¬کشد از سنگینی حجم گردشگرانی که تکه سنگ-های منقش افتاده را در آرزویی بلندپروازانه در خیال به روی ستون¬های ایستاده می¬کشند هر چند سنگینی آنها را هنوز جرثقیل¬های عظیم هم تاب نیاورده¬اند.
زور بهار چربیده و اشعار حافظ در ذهن¬های باورمند چرخیده تا به تکرار هارمونی شوق¬انگیز واژه¬ها تداعی شوند و لذتی از مفهوم زیستن به سبک حافظ دمی جوانان را از درون فضاهای مجازی رهایی دهد و سعدی هم به نصیحت بامدادان را به توصیف آرد که:
«بامدادان که تفاوت نکند لیل و نهار
خوش بود دامن صحرا و تماشای بهار»
و اما کدام بهار می¬تواند تماشایی باشد وقتی کوهپایه¬ها هم زیر بتون¬های سیمانی و سنگ-های آنچنانی خشکنده¬اند برای همیشه ریشه¬های بهارانی که دامن صحرا خوانده می¬شد و تماشایی بود.
پس قدر بدانیم همین باقیمانده درختان نارنجی که در هر خانه¬ای از بافت قدیم اینک به شکوفه نشسته و عطر دل¬آویزش مسحور کننده روانمان است. حتی اگر دیگر از آن حوض ماهی¬ها خبری نیست و آثاری نمانده باشد.
آری زور بهار چربیده و گه¬گاه نسیم دل¬انگیزی چهره¬های غمزده را نوازش می¬دهد تا نگاهی به آسمان، آبی خوشرنگ آسمان شیراز را به بهار پیوند دهد و نفسی چاق شود به امید فردایی بهتر.
افسوس که شعر تری از مخیله¬های شاعران فراموش نمی¬کند و جوی روانی پرنده¬ای را به نمی میزبان نمی¬شود و آب آنقدر پربها شده که شیرهای آب هم به چکه¬ای مرغ خسته را میزبان نمی¬شوند و ما غافلیم که چه گنجینه¬هایی از دست داده¬ایم، درختان کهنی که با عرق جبین و کد یمین پدرانمان به بار نشستند و به باغ آمدند، اما سالیانی است قتل عام شده¬اند و دیگر نه آن هوا نصیب ماست و آوازی از بلندای آنها بیدارباش می¬دهند بامدادان را.
و علیرغم تمامی این از دست داده¬ها زور بهار چربیده و بوی عطر شکوفه¬های نارنج در کوچه¬های شهر پیچیده است.
و به قول حافظ خودمان:
«از آن سموم که بر طرف بوستان بگذشت
عجب که رنگ گلی ماند و بوی نسترنی…»
- چهارشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۹۵
- سرمقاله

یادداشت “محمد عسلی” ۱۸ فروردین ۹۴