یادداشت سردبیر
اسماعیل عسلی
پاسخی از جنس فرهنگ
تا آنجا که به یاد دارم برای چندمین بار است که پیرامون فداکاری معلمان اخباری در رسانه ها بازتاب می یابد از آن معلمی که سوخت تا دانش آموزانش نجات یابند، معلمی که برای همدلی با شاگرد سرطانی اش موهایش را از ته تراشید و اینک معلمی که در زیر آوار ماند تا شاهد قربانی شدن شاگردانش در زیر آوار نباشد. تکرار این ماجراها که به جغرافیای خاصی در کشور محدود نمی شود حامل پیامی ویژه است و آن این که هنوز هم در این خطه کسانی هستند که شغلشان را با عشقشان یکی می دانند و لذت های زندگی را در ستردن غبار اندوه و کدورت از چهره دیگران جستجو می کنند. پیشه ی معلمی اقتضائات خاص خودش را دارد، راستش را بخواهید برای یک معلم بسیار دشوار است که شاگردانش را به چشم یک مشتری نگاه کند و مناسباتی با دانش آموزان و اولیاء در پیش گیرد که رنگ و بوی سوداگری داشته باشد. جنس کار معلمی اینگونه است که معلم در هر کجا باشد احساس می کند در تیررس نگاه دانش آموزانی قرار دارد که با احساس شاگردی به تمامی اعمال و حرکاتش می نگرند و از این که در هر کار و برنامه ای از او پیروی کنند خود را مغبون و اغوا شده به حساب نمی آورند. از طرز سخن گفتن، نزاکت به خرج دادن و لباس پوشیدن گرفته تا دلبستگی به دانش، کنار آمدن با زندگی، مدارا با اطرافیان، گذشت و فداکاری و هر رفتاری که در حیطه محیط آموزشی از معلمان سر می زند. اصولاً از زمانی که مدارس نوین در ایران جای مکتب خانه ها را گرفتند و افراد با سواد جای ملا مکتبی ها را پر کردند، نگاه امیدوارانه ی خواص و بعضاً مردم عادی برای مشاهده ی فرداهای بهتر در این خطه به معلمان معطوف شده بود و همین اتفاق هم افتاد در واقع این معلمان بودند که پروسه ی پوست اندازی فرهنگی و آماده کرده چندین نسل برای استقبال از دگرگونی های اجتماعی را اجرا کردند و به منظور جبران عقب ماندگی های علمی و فرهنگی گام های مؤثری برداشتند و هنوز هم چشم امید مردم برای تحولات بیش از پیش اجتماعی و فرهنگی به معلمان است. خاستگاه سنتی معلمان از بدو شکل گیری نظام آموزشی مدرن در کشور عمدتاً طبقه ی متوسط بوده و حتی کسانی که از طبقات دیگر به کسوت معلمی درمی آمدند به دلیل برخورداری از امکانات نسبی رفاهی که با دریافت حقوق و مزایای معلمی تأمین می گردید پس از مدتی رفتار این طبقه را در پیش می گرفتند و تلاش می کردند که با میانه روی در تمامی امور رفتاری فراخور شئونات معلمی داشته باشند. معلمان چه آنها که در شهرها تدریس می کردند و چه آنها که در روستاها به این پیشه ی شریف دل مشغول بودند امین مردم، محرم راز آنها و مدافع حقوقشان به حساب می آمدند و در تمامی چالش های اجتماعی جانب مردم را می گرفتند و به عنوان مشاوری قابل اعتماد در بسیاری از دعاوی و مشاجرات نقش معتمدی موثق را ایفا می کردند و در مواردی حتی به وکالت از سوی مردم برای آنها نامه می نوشتند و در واقع حلقه ی واسطی بودند در جریان گذار از سنت به مدرنیته که از الزامات توسعه اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی و به تبع آن سیاسی بود، وظیفه ای محوری و کلیدی برای خود قائل بودند. تاریخ معاصر گواهی صادق بر این مدعاست که هر مصلحی تنها در کسوت معلمی توانسته بسترساز دگرگونی های مهم اجتماعی و فرهنگی گردد. عشایر تا پیش از راه افتادن ساز و کار آموزش و باسواد کردن کودکان عشایری که به همت بزرگانی چون محمد بهمن بیگی کلید خورد از زندگی مشقت بار خود بهره ی چندانی نداشتند و آنها را به مشاغلی که انجام آنها مستلزم برخورداری از سواد بود نمی گماردند و به همین دلیل نیز همواره در معرض طعنه ها و توطئه ها و بازی خوردن ها قرار داشتند، اما همین که تخته های سیاه در سیاه چادرها بر پا شد روشنایی به زوایای زندگی کوچ نشینان راه یافت. اتفاقی که به این ترتیب در جامعه عشایری رخ داد اثبات کرد که توسعه به مفهوم واقعی بر بستر فرهنگ رخ می دهد و بهترین سلاح برای ملتی که در مسیر توسعه گام برمی دارد، دانش و بینش صحیح و بهترین دفاع، دفاع از هویت فرهنگی و مرزهای اندیشگانی است. در واقع بشریت امروز بیش از هر چیزی به فداکاری هایی از این دست نیاز دارد. گاهی شما شغل مخاطره آمیزی انتخاب می کنید که توسل به خشونت بخشی از ویژگی های آن است، در این صورت شما نیز به طرز اجتناب ناپذیری در معرض خشونت متقابل قرار دارید و ریسک آن را به دلیل امتیازاتی ویژه که از آن برخوردار می شوید. پذیرفته اید ولی کسی که کار تربیتی و فرهنگی انجام می دهد و در عین حال به استقبال فداکاری هایی می رود که برای او مخاطره آمیز است بی گمان نگاهی متفاوت را می طلبد. اینگونه فداکاری ها به دلیل برخورداری از پشتوانه انسانی و فرهنگی عیار بالاتری دارد و تأثیر آن نیز بیشتر است زیرا ریشه در عطوفت دارد نه خشونت!
چنین رویدادهایی بازار داد و ستدهای عاطفی و فرهنگی را رونق می بخشد و انسان هایی که تحت تاثیر آن متحول می شوند خود را آماده می کنند تا در معرض آزمون های مشابهی برای کمک به دیگران قرار دهند. معلمی که راه چندین کیلومتری محل زندگی تا مدرسه را با دوچرخه طی می کند و آموزگارانی که برف و کوران و سرمای زمستان، عزم و اراده ی آنها را برای رسیدن به مدرسه سست نمی کند نیز در همین مسیر گام می زنند.
از این رو نامگذاری یک میدان به نام حمیدرضا گنگوزهی معلم فداکار در واقع پاسخی از جنس فرهنگ به یک اقدام فداکارانه ی فرهنگی است.
- پنج شنبه ۱۹ فروردین ۱۳۹۵
- سرمقاله

یادداشت سردبیر “اسماعیل عسلی” ۱۹ فروردین ۹۵