یادداشت
محمد عسلی
موش های چاق
نشسته ای با چشم دور انداز می کنی رفت و آمدها را در خیابان، آدم ها، اتومبیل ها و دوچرخه ها که با عجله گاز می خورند تا از لابلای سیار های آهنین راهی بگشایند به جلو و می-بینی که چگونه فاصله ها روز به روز بیش و بیشتر می شوند.
فاصله سردر مغازه ها، فاصله ارتفاع ساختمان ها، فاصله پورشه و مازراتی و پراید، فاصله استرس ها، خیال ها، غم ها و غصه ها و نهایتاً داشتن و نداشتن ها، گویی نسلی که دغدغه آخرت داشته منقرض شده و نسل جدید در اندیشه دنیا به درد چه کنم گرفتار است.
عشق که تعیین کننده مسیر حرکت است آنچنان کمرنگ به نظر می آید که گویی بازار هنر خریدار ندارد و کالاهای تولیدی در جایگاه هنر، نمایشی از توانایی های  ماشین و دیجیتالند که با آموزشی چند محصولاتشان هنری جلوه می کنند اما روح هنر در آنها نیست و دیگر کسی در اندیشه خلاقیت های هنری برای پاسخگویی به عشق نیست؛ مگر آنکه عشق را تعریفی از نیروی محرکه تلاش برای بیشتر داشتن و رفع مایحتاج زندگی تعریف کنیم.
نشسته ای و می بینی که زمانه چگونه در کشاکش تداخل اندیشه ها رنگ می بازد و روح رستگاری با انسان ها فاصله می گیرد، گویی هر دستی از آستین برای یاری خواستن از دیگری بیرون می آید، به آستین برنمی گردد.
دست ها را عادتی به تکرار برای نیاز بلندند اما دارا و ندار را به این بلندی دست تشخیص نتوان داد. گویی عزت نفس دیگر از حسنات تلقی نمی شود و اگر بشود ویژه خواص است و خواص در غبار فراموشی ها به انسان بودنشان شناخته نمی شوند.
قضاوت ها بر اساس سیاه و سفید است و نیتی به میانه نیست. عملکردها یا سیاهند یا سفید و در اینجاست که عافیت طلبی هم برای دستی به دعا داشتن جایگاه خود را از دست می دهد.
موش های چاق محصول فرصت هایی هستند در کنار سفره هایی که بی زحمت تدارک شده اند و ته مانده های آنها آنقدر زیادند که تحرکی برای گربه ها سبب دستاورد نیستند. (ادامه…)