• print
یادداشت سردبیر “اسماعیل عسلی” ۳ مهر ۱۳۹۵

یادداشت سردبیر
اسماعیل عسلی
و خیلی حرف های دیگر….
به یاد دوران دفاع
دیدبانی و گشتی شناسایی با هدف ارزیابی موقعیت دشمن و تعداد نفرات و ادوات جنگی و تعیین و نشانه گذاری گذرگاه های امن با توجه به اهداف تعیین شده در عملیات پیش رو،‏ شاه بیت غزل پیشروی رزمندگان و فتح نقاط کلیدی و قطع محورهای دسترسی دشمن به محدوده ی تعیین شده برای عملیات بود.‏ انتخاب چابک ترین،‏ باهوش ترین،‏ شجاع ترین و فداکارترین نیروهای جنگنده برای عملیات دیدبانی و گشتی شناسایی از میان نیروهای داوطلب توسط فرمانده هانی که با رزمندگان مانوس بودند و با تاکتیک ها و تکنیک های نظامی آشنایی داشتند،‏ صورت می گرفت.‏ واگذاری برخی مسئولیت های نه چندان حائز اهمیت به برخی از نیروهای مخلص و با صفا گام اولی بود که برای آزمودن آنها در دستور کار قرار داشت و توفیق رزمندگان در انجام موفقیت آمیز هر ماموریتی در پرونده آنها ثبت می شد.‏ پرونده ای متکی به حافظه فرماندهان که درجه ی خلوص و ایثارگری آنها را با هیچ مقیاسی نمی شد اندازه گرفت،‏ زیرا رسیدن به مرتبه ی فرماندهی یگان های عملیاتی مستلزم عبور آنها از هفت خوان اخلاص و فداکاری بود.‏ فرماندهی در خطوط مقدم جبهه هیچ شباهتی به فرماندهی در پادگان های آموزشی نداشت،‏ درخط مقدم جبهه فاصله ای قابل تخمین بین زندگی و شهادت به چشم نمی آمد،‏ چرا که باورمندان به ایستادگی در برابر دشمن تفاوتی بین زندگی و شهادت قائل نبودند و در واقع شهادت را ادامه ی زندگی می دانستند.‏ شناسنامه ی هر رزمنده ای در وصیت نامه اش خلاصه می شد که سبک و سیاق مشخصی داشت.‏ گاهی باسوادها در نوشتن وصیت نامه به بیسوادها کمک می کردند.‏ در آنجا رقابتی نفس گیر بین رزمندگان وجود داشت،‏ رقابتی نه بر سر درجه و فخرفروشی و طلب احترام نظامی و حقوق و مزایا،‏ بلکه رقابتی بر سر اثبات لیاقت حضور در پیشانی اولین خاکریز نزدیک به دشمن و افتخار بستن سربند ایثارگری،‏ رقابتی بر سر نمایش فتوت و مردانگی،‏ رقابتی بر سر دفاع از هویت ملی و اسلامی با آمیزه ای از تعصب نسبت به شهر و دیار،‏ برای آنها مهم بود که بگویند بچه های فلان گردان از بهمان شهر هستند و زمانی که عملیات در یک منطقه گره می خورد سعی می کردند با لهجه و تکیه کلام های مخصوص شهر و دیار خود هم ولایتی هایشان را به نبرد غیرتی ترغیب کنند،‏ معمولاً اگر قله ای یا ارتفاع و منطقه ای توسط یک یگان نظامی فتح می شد تلاش می کردند نام شهید شاخص مشارکت کننده در عملیات را روی آن منطقه بگذارند و این مسأله روی روحیه بچه ها تأثیر فراوان داشت.‏ بچه های خط مقدم،‏ مخلص و بی پیرایه بودند،‏ مانند کسی که آرد خود را بیخته و الک خود را آویخته و نشانه ای از دلبستگی به دنیا ندارد،‏ بچه های ۱۶ ساله مثل پیرمردهای ۸۰ ساله رفتار می کردند.‏ هر چند در عرف جامعه می گویند جوانی هست و هزار عیب ناشرعی،‏ اما از نظر آنها لغزش های ناشی از جهل و جوانی و بی تجربه گی هم گناه محسوب می شد،‏ شاید هم به دنبال بهانه ای برای گریستن بودند که آسان ترین کار ممکن در آن شرایط بود مثل سدی که آماده لبریز شدن باشد با کوچکترین تلنگری اشکشان سرازیر می شد، ‏البته توصیه های اخلاقی پیشنماز یگان اعم از روحانی و غیر آن در سخنرانی های میان دو نماز مخصوصا مغرب و عشا تأثیر تعیین کننده ای بر چنین رویکردی داشت. در مسیر جاده ای که بچه های یگان مهندسی کنار خاکریز می کشیدند به جای علائم رانندگی، روی چوب و تابلوی فلزی و حتی خودروهای مستعمل رها شده یا سنگ های بزرگ نوشته های گوناگونی به چشم می خورد سخنانی از جنس رجزهای جنگی،‏ خسته نباشی دلاور،‏ فاصله تا کربلا،‏ جمله ای از وصیتنامه ی یک شهید،‏ توصیه های امنیتی و موقعیت ها و نام یگان ها و رسته ها و.‏.. به یاد شهید فلان‏… تنها سرما و گرما و خواب بود که بچه ها را برای ساعاتی به سنگر می کشانید وگرنه معمولاً اهل یکجانشینی نبودند.‏ گاهی که در خلوت،‏ فرصتی برای همنشینی و درد دل پیدا می کردند در باره ی فرصت های طلایی از دست رفته در زندگی سخن می گفتند.‏ تنها سازی که من در جبهه دیدم نی بود،‏ بچه های خوش صدا به تمامی سنگرها راه داشتند.‏ شادمانه یا غمگنانه می خواندند.‏ برای پی بردن به شخصیت بچه های جبهه کافی بود به نحوه ی گذراندن اوقات فراغت آنها توجه کنی.‏ یکی اهل مطالعه بود،‏ دیگری درس می خواند و در موعد مقرر به شهر خودش می رفت و امتحان می داد.‏ یکی ماهی می گرفت،‏ دیگری با پوکه و حتی مرمی فشنگ تسبیح و کاردستی درست می کرد.‏ یکی با نی های باتلاق و چوب درختان برای برادر کوچک و یا بچه هایش اسباب بازی درست می کرد.‏ من معمولاً در حال خواندن و نوشتن بودم که بعدها برای چاپ آنها برنامه دارم .‏ بگذریم.‏.. اگرچه احساس گرسنگی با آن همه تلاش و تکاپویی که بچه های جبهه داشتند چیز عجیبی نبود اما با لذّت غذا نمی خوردند.‏ کمتر اتفاق می افتاد که در روزهای آفتابی بدون پناه گرفتن در سنگرهای انفرادی غذا بخوریم چرا که هواپیماهای عراقی وقتی خورشید به وسط آسمان می رسید و نشانه گیری هواپیما دشوار می شد به سراغ ما می آمدند.‏ بچه های جبهه شوخی هایشان هم دلنشین بود چرا که تنها برای خوشحال کردن دیگران شیرین زبانی می کردند.‏ همسایگی با مرگ برای آنها خوف آور نبود چرا که در قاموس و لغتنامه ی رزمندگی هر چه ورق میزدی به واژه ی مرگ نمی رسیدی.‏ به نظر می آمد تجربه ی چندین باره ی رفتن تا آستانه ی مرگ، ترس آنها را ریخته بود. چه عارفانه مرگ را به سخره می گرفتند و چه عاشقانه با زخم های دهان باز کرده حرف می زدند.‏ کمتر کسی باور می کرد که این حرف ها ساخته و پرداخته ی ذهن خودشان باشد.‏ وقتی وصیت نامه ی آنها را می خواندی احساس می کردی که مناجات نامه ی خواجه عبدالله انصاری را می خوانی،‏ نه در فخامت،‏ که در اخلاص و بی پروایی و شعارهایی که یاد گرفته بودند. نگاهشان افق ها را در می نوردید،‏ گویی فقط پیش پای خود را نمی بینند و تنها به والایی هدف می نگرند.‏ آنچنان با نارنجک خو گرفته بودند که احساس می کردی چندین توپ تنیس را برای یک بازی طولانی به فانسخه ی خود آویخته اند.‏ ورودی محدوده ی هر یگانی با پوکه ی خمپاره ها و گلوله های توپ نشانه گذاری شده بود.‏ با تخته های کاتیوشا کف سنگر را فرش می کردند و صندوق مهمات صندلی و تکیه گاه آنها بود.‏ رزمندگان پرتلاش در گرماگرم نگهبانی و جنگ و نبرد،‏ خواب را صید می کردند.‏ هر نفسی که فرو می رفت و برمی آمد به عطر دعا آمیخته بود.‏ بچه های جبهه انشاءالله را با تمام وجودشان بر زبان می آوردند و باور کرده بودند که بدون اراده ی الهی برگی از درخت نمی افتد.‏ گویی با گفتن انشاءالله خدا را به کمک می گیرند. حتی اگر به قصد وضو از آنها فاصله می گرفتی با اشتهایی وصف ناپذیر نگاهت می کردند با این تصور که ممکن است برنگردی.‏ همه ی بوسه ها به آرزو آمیخته بود،‏ آرزوی دیدار دوباره.‏ مرخصی را برای قوت قلب بخشیدن به خانواده تقاضا می کردند نه برای فرار از جبهه، ‏اواخر جنگ،‏ جبهه ها امن تر از شهرها بود.‏ تورم تواضع و رکود غرور در جبهه غوغا می کرد و از احتکار داشته ها خبری نبود،‏ آن قدر در باره خودشان و خانواده شان با یکدیگر حرف می زدند که اگر قرار بود یکی داماد خانواده ی دیگری شود،‏ هیچ نیازی به تحقیق و تفحص نبود. در آنجا سخن از زمین خواهی بود و نفی اشغالگری نه زمین خواری و غارتگری و خیلی حرف های دیگر که جای آنها در یک یادداشت کوتاه نیست.‏

Comments are closed.