یادداشت سردبیر
اسماعیل عسلی
قبض و بسط های جغرافیایی و فرهنگی
شادی و امنیت میوه های باغ بهشت هستند. در بهشتی که قرآن کریم توصیف می کند، هیچ حزن و اندوه و ترس و احساس ناامنی وجود ندارد. بی گمان اگر انسان ها بتوانند در این دنیا نیز برای خود بهشتی بسازند، امنیت و شادی همیشگی نیز یکی از ارکان آن خواهد بود. پرواضح است که چنین امنیتی به بهای ناامنی دیگران حاصل نمی شود که اگر چنین بود اروپا هم اکنون بهشت برین بود. ممکن است برخی تعریف منحصر به فردی از امنیت داشته باشند و آن را در امنیت جانی خلاصه کنند، در حالی که در فرهنگ انسانی، امنیت جانی به خودی خود ارزشی ندارد، بلکه انسان ها امنیت جانی را برای امنیت فکری و روانی می خواهند. امنیت زیرشاخه های زیادی دارد. فرض کنید که در این دنیا کسی کاری به کار شما نداشته باشد و امنیت جانی شما کاملاً تأمین باشد اما امنیت شغلی و روانی نداشته باشید. در این صورت دیگر نیازی نیست کسی شما را بکشد بلکه خودتان از گرسنگی می میرید. متأسفانه در این دنیای پر التهاب برای دستیابی به انواع امنیت باید انواع شرایط را داشته باشی. همین آمریکا را در نظر بگیرید. هر چند ظاهرا برای گرفتن مجوز شهروندی و اقامت دائم در این کشور باید هفت خوان رستم را طی کنی اما کافی است که پول داشته باشی. با پول در آمریکا می توانی کدخدایی کنی، تحصیل کنی، مدرک بگیری و اگر پول نقد زیادی همراه نداشته باشی که در کوچه و خیابان گریبانت را برای یک دلار بگیرند، تقریبا از لحاظ امنیتی مشکلی نداری. البته نباید فراموش کنی که تو باید مالیات بپردازی. اندیشه ات زیاد مهم نیست و کسی مانع نوشتن و سخن گفتن تو نمی شود، چرا که در آنجا ابزارهای گوناگون رسانه ای و تبلیغاتی و انواع سرگرمی ها و دل مشغولی ها که همگان را به خود مشغول کرده، دیگر مخاطبی برای تو باقی نمی گذارد که بخواهی برای آنها روده درازی کنی. به همین دلیل به طرز شگفت انگیزی احساس آزادی می کنی. برای احساس برخورداری از شخصیت در آمریکا یا باید سرمایه داشته باشی یا دانشی که به وسیله ی آن کارآفرینی کنی و سرمایه دیگران را چند برابر کنی یا هنری داشته باشی که بتوانی مخاطب جذب کنی و اوقات فراغت صاحبان پول را پر کنی. وگرنه اگر علاف و نادان و بی هنر و بی پول باشی تازه می شوی مثل هزاران رنگین پوستی که سالهاست در این کشور زندگی را در زندان ها، زیر پلها و کنار پیاده روها می گذرانند. همین آقای خاوری که در یک آشفته بازار مثال زدنی و شیر تو شیر حاصل از مدیریتی بی نظیر و تاریخی توانست میلیاردها دلار از کشور خارج کند، اطمینان دارد که مورد حمایت کانادا قرار می گیرد چرا که سرمایه ی ملت خودش را در بانک های کانادایی انبار کرده و برای آنها کارآفرینی می کند. همین فرداست که به مدد همین دلارها از چنین سارق بی همه چیزی یک قهرمان ملی بسازند و بگویند آقای خاوری لطف کرده اند و پول هایی که در حال هدر رفتن بوده، سر بزنگاه به خارج از کشور انتقال داده تا زمانی که شرایط برای مصرف چنین پولی فراهم گردد آن را دو دستی به ملت ایران تقدیم کند. امنیت چنین شخصی هم تضمین است. بالای چشم کانادا هم ابرو نیست. از کانادا بگذریم و برویم سراغ آمریکای خودمان!!! اگرچه گفتیم تنها با پول و دانش و هنر، شانسی برای آمریکایی شدن داری. اما فراموش کردیم بگوییم اگر بتوانی خوب بجنگی و آدم بکشی، می توانی از شانس مجدد استفاده کنی با این شرایط که مدتی آموزش می بینی و سپس اگر استعدادی از خودت بروز دادی به صف لژیونرها و گلادیاتورهایی می پیوندی که هر لحظه باید آماده اجرای عملیات در گوشه ای از جهان باشند. بالاخره بزرگی ریخت و پاش دارد. تا نپاشی درو نمی کنی. بعد از مدتی مثلاً ۶ ماه یا یکسال که جنگیدی کارت سبز می گیری و آمریکایی می شوی و مهم نیست که قبلاً کوبایی بوده ای یا مکزیکی یا آفریقایی و... خلاصه حسابی احساس امنیت می کنی. در اروپا هم شرایط تقریباً مشابهی با آمریکا وجود دارد با اندک تفاوت هایی. اروپایی ها کمی نازدارتر هستند و روی پرستیژ و شخصیت شما حساب بیشتری باز می کنند اما در آنجا هم پولدار بودن، با دانش بودن و هنرمند بودن سلاح برنده ای است. احساس امنیت تا چند وقت پیش در اروپا تقریبا در حالت آرمانی قرار داشت اما از زمانی که چند کشور اروپایی ناپرهیزی کردند و پا روی دم سگ هایی که خودشان تربیت کرده بودند گذاشتند، کمی خر تو خر شده است. کسانی که برداشت ویژه ای از آزادی دارند و از بس به آنها تنگ گرفته اند عقده ای بار آمده اند در اروپا احساس آزادی بیشتری می کنند. در آنجا بر علیه شرایط حاکم در کشورهای دیگر می توانی اظهار نظر کنی ولی اظهار نظر چارچوب خاص خودش را دارد. در برخی شهرها پارک هایی مخصوص برای اعتراض کردن و به اصطلاح تظاهرات درست کرده اند که با هر خط و زبان و لهجه ای هر چه دل تنگت خواست می نویسی و می گویی. البته در آنجا همه به نوعی سرشان گرم است و کار و زندگی دارند و بیکار نیستند که به تماشای شما بیایند. اگر رسانه های نان و آبدار به این نتیجه رسیدند که حرف های شما شنیدنی است، شما را تحویل می گیرند. در آنجا با یک ساندویچ هم می توانی برای چند لحظه دور و بر خودت را شلوغ کنی البته این سخن بدان معنا نیست که حرف شما حق نیست. اصلاً حق و باطل را رها کن که عیارش از دست همه در رفته، به هر حال تظاهرات آرام برای تخلیه ی روانی خوب است به شرط آن که اهل سنگ پرانی نباشی و لاستیک آتش نزنی و پا روی دم پلیس اروپایی نگذاری وگرنه حسابت با کرام الکاتبین است. سیاستمداران اروپایی عموما هوشمندانه عمل می کنند و دنبال حق و حقوق مردمشان هستند هر چند نقض حقوق بشر را در دورافتاده ترین کشورها با حساسیت دنبال می کنند. حداقلش این است که اگر برای دیگران آب نداشته باشد برای خودشان نان دارد. همه چیز را حسابی ثبت و ضبط می کنند. اگر نقض کننده حقوق بشر اهل باج دادن باشد که چه بهتر و اگر مثل عربستان پول مفت نداشته باشد، دندش نرم باید به جامعه ی جهانی پاسخگو باشد. اروپایی ها ظاهراً می گویند که سکولار هستند و البته به همین دلیل هم دست و پایشان در حوزه سیاست برای هرگونه تصمیمی در راستای منافع ملی خودشان بسته نیست و نیازی به توجیه تراشی برای عبور از برخی تنگناهای متناقض نما ندارند اما هر جا را که نگاه کنی رد پایی از صلیب می بینی. روی پرچم، گردنبند، فرش، لباس و نقش و نگار و در بازی های گروهی و فردی و میادین ورزشی. هوای یکدیگر را حسابی دارند و اگر چه پایین حکم ریش سفیدی پاپ را مهر و موم نکرده اند و به روشنفکرانشان اجازه می دهند که چوب زیر دم اصحاب کلیسا بگذارند اما به وساطت پاپ تن می دهند و سر و ته جنگ ها ی مسیحی – مسیحی را به هم می آورند. چند سالی می شود که پس از تجزیه چند کشور اروپایی به آمار کشورهای مسیحی نشین عضو سازمان ملل افزوده اند و سهم خود را در سازمان ملل چربانیده اند و اجازه ی ورود ترکیه را هم به اتحادیه اروپا نمی دهند. باز هم می گویند ما سکولار هستیم. این نشانه ی عقلشان است چرا که به این ترتیب هم از توبره می خورند و هم از آخوره. هم آزادی شان را به رخ ما می کشند و هم کار خودشان را می کنند. ولی خودمانیم اگر واقعاً سکولار هستند چرا شرط مسیحی شدن را برای مجوز پناهندگی مطرح می کنند؟ البته آنها ظاهراً چنین شرطی نگذاشته اند اما با مظلوم نمایی اینگونه وانمود می کنند که شما مسیحی شده ای و چون در کشور خودت نمی توانی به مذهب جدید درست و حسابی عمل کنی نیاز به حمایت داری!
در اروپا وضعیت به گونه ای است که اگر ایرانی ها یا افغانی ها یا پاکستانی ها در کشور خودشان زیر بار قانون نمی روند، در آنجا با جان و دل قانون را می پذیرند. حتماً مرغ همسایه غاز است. شاید هم قانونشان بهتر است. یا حداقل احساس می کنند که در آنجا همه به یک چشم دیده می شوند. شاید هم دلیل دیگری دارد!! از دید یک اروپایی اگر مثل بچه ی آدم زندگی کنی، درس بخوانی، کار کنی، مالیات و عوارض بدهی و قانون را رعایت کنی، بی گمان آسوده خاطر عمر را به پایان می رسانی. البته در اروپا بچه ی آدم تعریف خاص خودش را دارد.
اصولاً یکی از محاسن تکثرگرایی همین است که افراد کمتر به چشم می آیند و دیده می شوند و اغلب احزاب و گروه ها هستند که در عین برخورداری از آزادی هیچ غلطی هم نمی توانند بکنند و قانون با دقت و صراحت تمام حرف آخر را می زند. در نقطه ی مقابل آن شخصیت ها، به دلیل جولان های غیرموجه بار بدنامی ها را به دوش می کشند یا افتخارات تنها به نام آنها ثبت می شود. تفاوت ظرفیت ها را ملاحظه بفرمایید. در نقطه ای از جهان یک مناظره تلوزیونی کشوری را به سمت بحران سوق می دهد و در جایی دیگر به وسیله ای برای گرم شدن تنور انتخابات تبدیل می شود. اروپایی ها و آمریکایی ها تا جایی که پای ملت خودشان در میان باشد، دروغگویی زمامدارانشان را برنمی تابند، اما همین که نوبت به ملت های دیگر خصوصاً غیراروپایی ها رسید داستان متفاوت است. ماجرای مونیکا لویینسکی و کلینتون را مقایسه کنید با زندان گوانتانامو!!
در همین عراق به تعریف دیگری از امنیت می رسیم. در غوغای عراق کمتر کسی توقع امنیت فکری، اقتصادی، شغلی و روانی دارد. از نظر اهالی بغداد در شرایط کنونی کسی که می تواند بدون اصابت گلوله به بدنش صبح را به شب برساند باید خدا را شاکر باشد. در لیبی هم همینطور است. در سوریه وضعیت بدتر است. در آنجا امنیت به این معناست که بتوانی جانت را برداری و آواره ی کوه و بیابان شوی و گرگ تو را نخورد و دریا تو را نبلعد و بمب تو را تکه تکه نکند. درست مثل یک آدم معتادی که اگر بتواند هزینه خرید مواد مورد نیازش را تأمین کند و خرکیف شود احساس امنیت و خوشبختی می کند. در حالی که امنیت چندین زیرشاخه دارد. در کشور هند که روزانه هزاران خبر پیرامون خودسوزی و خودکشی و تصادف جاده ای و مرگ و میرهای ناشی از گرسنگی و فقر و بیماری و بدهکاری و آلودگی هوا و سرقت و جنایت در جراید بازتاب می یابد و تمامی این خبرها نیز از ناامنی حکایت دارد؛ با این جمعیت میلیاردی همین که صبح را در حالی به شب می رسانی که در حال نفس کشیدن هستی باید شکرگزار خداوند باشی. حکومت ها گاهی فراموش می کنند که مسئول تأمین انواع امنیت ها هستند. در همین افغانستان خودمان آدم احساس بلاتکلیفی می کند. روزگاری بود که آدم ها را به خاطر کوتاهی ریش شلاق می زدند. یعنی اندازه ی ریش میزان امنیت تو را تعیین می کرد. چه کسی باور می کند که آزاد اندیشی چون جلال الدین محمد بلخی از چنین خطه ای برخاسته باشد. این بیچاره های طالبان زده نزدیک به هزار سال از دنیا عقب هستند و در حالی که نانی برای خوردن ندارند باید دغدغه ی ریش و لباس داشته باشند. از کابل تا کلن چند کیلومتر است. از بغداد تا لندن. اینها را باید فاصله ی فرهنگی به حساب آورد یا فاصله ی جغرافیایی. بهترین ریاضیدان ها هم نمی توانند این مسأله را حل کنند ما که دیگر محلی از اعراب نداریم.
- چهارشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۵
- سرمقاله

یادداشت سردبیر “اسماعیل عسلی” ۲۸ مهر ۹۵