سرمقاله
محمد عسلی
یار دبستانی فراموش شده
آسمان روشن و پرستاره بود اما اتاقها خاموش و تاریکیها به نور شمعی گاه کورسو آدمی را به دنبال نور میکشاند تا در کنار سوز هیمهها اندیشه کند که چگونه میتوان نور را افزایش داد و تاریکیها را از اطراف زدود.
ادیسونها ظهور کردند، گالیلهها مجازات شدند، بوعلیها از ترس شاهان ستمگر به چاه پناه بردند اما اندیشهها زندانی نشدند و به چنگ ستمگران درنیامدند. برق آمد و در زوایای زمینی که میزبان آدمهاست جریان پیدا کرد، مثل جریان خون در رگها، آسمانها فتح شد و بشر توانست کره ماه را زیر پای خود لمس کند و دیگر هیچ زیبارویی را به ماه تشبیه نکند تا از خیال به واقعیت و از واقعیت به حقیقت پی برد.
و چنین شد که امروز جهان تاریک دیروز را کمتر کسی به یاد میآورد که این نور از کتاب ساطع شد همانکه خداوند در قرآن وسیلهاش را قلم قلمداد کرد و به آن قسم یاد نمود.
اینک آن یار دبستانی که اولین واژه آب و بابا را به زبانمان گذاشت در پیچ و خم فضاهای مجازی سرگردان، مکان و مجالی میجوید و همدلی نمییابد.
کلمات که دستاورد کتاب بودهاند محرک گردش قلم چونان کف روی آب در اذهان به پیوندی نامیمون تن داده و دانشها از عمق به سطح رسیدهاند تا در روزگار آهن و فولاد با پشتوانه گلین در رهگذار حادثه بایستند و همه چیز رنگ تعلق و ریا به خود بگیرد در زمانه آسانطلبی و دشوار زیستی چرا که آسمان روشن نیست و ستارهها مجال نورافشانی نمیبینند در پشت سد دود که از دل زمین و نفسهای تنگی که به شماره افتادهاند و عشقهای مجازی که بر توسن هوسها سوار و هیچ از امید و فردا را هجی میکنند در کشتارگاههای ازمابهتران که کتابها را بیشتر از ما مطالعه میکنند و ادعاها را بیش و بیشتر از سلسلههای پادشاهی ما بر بال بمبها میبندند و به طرفهالعینی از راه دور سفیر شلیک شدهاند این پرندههای آهنین بدون سرنشین.
و ما محکومیم که فراموش کردهایم چشم بگشاییم بر حقیقت واژههایی که کتاب پیامآور آنهاست و ما را از سطح به عمق میبرد تا چون جوجههای شکاری دستآموز صیادان و خانهزاد قفسها نشویم.
و اما بعد:
به هر سال نمایشی داریم از کتابهای مانده و سالخورده در قفسههای کتابفروشیهای کساد و ناشرانی چند که بعضاً جز به سود نمیاندیشند و نویسندگانی که به قول جلال آل احمد تا نوک دماغشان نمیبینند و توقع داریم که اگر خرید میشوند خوانده شوند که چنین نیست چرا که دوباره به حبس میروند در کممجالی و بیقدری.
و امروز ذهن جستجوگر ما به دنبال کتابهایی است که نمییابد و مطالبی است که نمیبیند و مفاهیمی است که نمیفهمد با آن واژههای لباس رزم پوشیده و کلاهخودهای پنهان کننده چهرهها و سلاحهای در غلاف چرا که دیگر شاعری به تقلید حافظ غلام کلماتی نمیشود که آتش افروزد در این گرماگرم جنگ گلولهها و خمپارهها با گوشت و پوست استخوان کودکان در حصار.
یار محبوس دبستانی فراموش شده سوار بر امواج در جیب کودکان جا خوش کرده و مشهدی حسن آن آسیابان ده ما هم کفن پوسانده و آبی نمیبیند که چرخ آسیابی را به حرکت در آورد، جز نگاهی مأیوسانه به زمینی که از خشکی دهانش باز مانده و دانههای گندمی که زیر آفتاب سوزان پوسیدهاند به سالی.
و کتاب این خون خشکیده و منجمد درختان قطع شده که از پس سالها گرانی و خشکسالی اینک باز به هفت دست شسته میشوند جز ردیف در ردیف به بند نمیآیند در پشت شیشههای قفسههای کتابداشتها و نه کتابفروشیهایی که به موبایلفروشی تغییر پست دادهاند.
اینک اما بعدتر:
کتابها که نه گوشیهای همراه هم، کامپیوترها و حافظههای الکترونیک هم از میان خواهند رفت و قرصی خواهد آمد تا به هر بامداد تو را دانشی افزاید تا بتوانی راه خانهات را گم نکنی، زبان تکلم داشته باشی برای بیان نیازهایت با تلفن که چون غول بیشاخ و دمی پدیدار شود و اجابت کند تقاضاهایت را نه در خیال که به واقع.
و در چنان روزگاری نه کتاب، نه قلم و نه هیچ وسیله ارتباطی مجازی به دردی نمیخورند و آن روزگار دیر نیست که شاهد باشی برای ترک زمینی که دیگر جای سکونت نیست و جای زبالههاست و نیستی درخت، آب و سبزه چنانکه امروز میبینی چگونه زیباییها محو میشوند و پرندهها یکی پس از دیگری منقرض و درختها نیز در هرم هوای آلوده سالیانی با بیماری آسم دمسازند و چهره غمزدهای دارند.
و من این سیاهمشقهای شبانه را به عنوان هشداری هر چند بیصدا در زیر فشار نفسی قلمی میکنم که هوا مجال تازگی را از آن گرفته و گفتهاند فردا هم مدرسهها در تهران تعطیلند چون هوا از نفس افتاده است.
والسلام
- سه شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۵
- سرمقاله

سرمقاله “محمد عسلی یار” ۲۵ آبان ۹۵