• print
سرمقاله “محمد عسلی” ۱۱ آذر ۹۵

سرمقاله
محمد عسلی
محمد (ص) پیامبر مظلوم
آمدی از پس رنج‌ها با فریادی بلند و صدای مظلومیت بردگان را به آسمان رساندی و در پیچ و خم تاریخ بی‌رحم نهال مهربانی کاشتی تا پدری در تصعب کورکورانه نماند و گل غنچه دخترکانی معصوم زنده به گور نشوند.
آمدی تا تخم کینه و دشمنی را که ریشه دوانده بود در دل خاک تفتیده از بیخ و بن برکنی هر چند با صد افسوس لجاجت‌های اقوام حریص و بی‌رحم بعد از فتح مکه چونان ریشه کهنی در زیر خاک فرصت یافتند تا خارهای درخت خشونت را بر تن زخم خورده تاریخ فرو برند و زهر نابخردی را به ذائقه مردمان ستمدیده بچشانند.
آمدی با بارانی از رحمت کلمات آبستن مهر و برادری که حق زنان را رسمیت دادی و مردان را به حفظ حقوق آنان رغبت افزودی هر چند زمانه بر چرخشی دیگر بود و زمین در سرگردانی خود چون اسب عصاری چشم بسته دور می‌زد بدان تصور که راه‌های زیادی طی کرده؛ اما چون چشم می‌گشود؛ در به همان پاشنه می‌چرخید بر محور دایره بدبختی که تقدیری شوم بود.
آمدی که مظلومیت انسان‌ها را فریاد کنی و ستمدیدگان را به حرکتی انقلابی تهییج نمایی هر چند سنگ‌پراکنی‌ها دندانت را شکست؛ اما از پای ننشستی تا ذوالفقار علی (ع) سر پرغرور جاهلان را از تن جدا کرد و عشق و باور، حماسه‌های جاودان آفرید تا خدا در بدر تیرانداز ماهری باشد برای دفاع از امتی که پیامبرش بودی و عاشقش بدان نماز و نیاز…
آمدی با میزان و سنگ محکی که پارسنگ نداشت برای وزن عدالتی که ناشناخته ماند؛ هر چند سنگینی آن بر دوش تو از توان جسمی‌ات خارج بود اما ستون استوار باورت با الهام از کلام خدا بار امانت را تا پایان به سرمنزل مقصود رسانید.
آمدی تا سنتی به یادگار گذاری از جنس اعتقاد که هم در مبارزه با جهل یگانه دوران‌ها باشد و هم در مقابله با کفر تا از جنگی نابرابر جان شیرین را در طبق اخلاص گذارد و با دوست یکی شود.
و دیدیم که چگونه عشق به زندگی سالم فریادرس تنهایی شد و ظلمات شب‌های دیجور به نور تجلی کلام خدا به روز روشنایی و امید تبدیل گشت.
و اما بعد:
رفتی و از پس فقدان آن خُلق عظیم روزگار دگرگون گشت و هنوز پیکر مطهرت بر روی زمین بود که زمزمه جانشینی نطفه تفرقه و فتنه در باور دنیاطلبانه قدرت‌طلبانی چند بیدار شد و سر از نفاق و دو رویی در آورد تا بدانجا که علی (ع) آن شجاع قلعه خیبر و در بردارنده حکمت متعالی علم و عبادت و بر پا دارنده بیرق عدالت خانه‌نشین شد و دست از جدال برداشت تا مبادا عَلَم جدایی برافرازد و آن شد که بعد و بعدها و هم‌اینک اسلام با پیرایه‌های نچسب رونق کاسبکارانه ناباوران و نابخردان شد بدینگونه که اگر در سطح جمعیتی عظیم از کشورهای جهان بدان گرویدند در عمق آن دریای بیکران فهم و دانش و تقوا کمتر به کنکاش و مطالعه و باور فرو رفتند و اسلام واقعی در خواص به فهم آمد و سطحی‌نگری مسلمانان را آسیب‌پذیر کرد تا دشمنان فرصت تجاوز و قتل و غارت پیدا کنند.
رفتی و رفتنت داغی نهاد بر دل امامانی که ریشه شجره طیبه تو بودند و چون به سیاست فریب و نیرنگ تکیه نکردند چونان تو در مظلومیت آمدند و در مظلومیت رفتند هر چند سنت و آثار مجد و تقوی و باور آنان چراغی شد برای راهیابی به کوره راه‌هایی که عبور از آنها بی‌همرهی خضر ممکن نیست.
و اما بعدتر:
دین و آیین تو و قرآن که اعجاز تمام زنده است در تهاجم متعصبان کوردل و دنیاطلبان فریب خورده و نادان زیر پای پلید خشونت‌طلبان افتاده و دستاویزی برای تفرقه و نفاق و جنگ برادر با برادر شده است.
و چه سودآورتر از این برای اقطاب امپریالیسم و استعمارگران که یکی را بر علیه دیگری بشورانند و در جهت دشمنی با یکی از دیگری حمایت نمایند؛ چرا که جنگ مذهب علیه مذهب مداوای درد اقتصادی آنان است و ضعف دولت‌های اسلامی خواسته جهانخواران برای غارت ذخایر معدنی و معنوی آنها.
چه باید کرد؟
آیا جز پیروی از قرآن و سنت می‌تواند اسلام را در تنگنای فعلی محافظت نماید و اعتلا دهد؟
آیا برای خاموشی آتشفشان خشونت و خشم جز از راه حُسن خلق و دلجویی می‌توان وسیله‌ای دیگر یافت؟
آیا برای گریز از جنگ‌های تحمیلی و خسارت‌های جبران‌نشدنی راهی جز استقامت، وحدت و فهم سیاسی و قدرت اقتصادی و نظامی متصور است؟
آیا مدارا با دشمنان و مروت با دوستان و دیپلماسی خردمندانه راه نجات است؟
و یا اسلام در عمل که خود راه‌های توفیق را نشان داده و قرن‌ها به تجربه آمده است را باید در اندیشه و رفتار به منصه ظهور رساند؟
یاد حافظ به خیر و روانش شاد که چه نیک سرود:
بیدلی در همه احوال خدا با او بود
او نمی‌دیدش و از دور خدایا می‌کرد
والسلام

Comments are closed.