• print
طنزواره “اسماعیل عسلی ” ۱۷ آذر

طنزواره
اسماعیل عسلی
خبری نیست که نیست
یک روز مثل بچه ی آدم پای سفره نشسته ای و لقمه های قد و نیم قد را به تنور معده حواله می دهی که ناگهان تصویر شهری ویران، زنان و کودکان سرگردان، اجساد بی جان و ساختمان های زخمی لقمه ی نیم جویده را در دهانت به زهر مار تبدیل می کند. روزی دیگرکله ی مبارک را به سمت سایه چرخانده ای و پا در آفتاب مثل کودکی که در آغوش مادر پناه گرفته باشد به خواب ناز رفته ای که ناگهان صدایی دل خراش و آزار دهنده در گوش هایت طنین انداز می شود. یخچال کهنه، شوفاژ سوراخ، سماور قدیمی، آهن کهنه… می خریم. نیمه های شب با هزار بدبختی و مکافات و در حالی که با یک دست پستانک بچه را در دهانش جابجا می کنی و با دست دیگر گهواره را می جنبانی و منتظر آرام شدن بچه هستی ناگهان صدای دزدگیر ماشینی که در کوچه پارک شده مثل ساختمان تجارت جهانی بر سرت آوار می شود و همه ی رشته هایت را پنبه می کند. یک روز تعطیل بی اعتنا به آنچه در اطرافت می گذرد مشغول حل کردن جدول نیم کاره ای هستی که میوه فروش سر خیابان آن را دور سبزی پیچیده بود که ناگهان بچه ی همسایه در می زند، بفرمایید. ببخشید آقا بابام تو آسانسور گیر کرده، میشه به آتش نشانی خبر بدین! و یک روز دیگر سرما خورده ای و همسرت به محل کار تماس گرفته و برایت مرخصی گرفته و اکیداً سفارش کرده که حسابی استراحت کنی، محض احتیاط رو به قبله دراز کشیده ای، مثل پر مرغی که بازیچه ی دست نسیمی روح نواز شده باشد احساس سبکی می کنی و در عالم خیال مشغول تقسیم کردن پول نفت مملکت بین فقرا و بی خانمان ها هستی که صدای زنگ کوچه به صدا در می آید. با هزار مشقت خودت را به آیفون زنگ اخبار می رسانی اما کسی جواب تو را نمی دهد، ناگزیر شال و کلاه می کنی و خودت را به در کوچه می رسانی، در را باز می کنی و کسی را نمی بینی، ناگهان نگاهت به زمین گره می خورد بعله مأمور قبض برق آمده و قبض را از شکاف در به داخل پارکینگ انداخته و زنگی زده و رفته. تو می مانی و یک قبض با مهر اخطار، بگذریم
بی گمان کسی که در شهر زندگی می کند ناگزیر است روزی چند بار شاهد چنین صحنه هایی باشد. اتفاقاتی ساده و پیش پا افتاده اما اعصاب خرد کن و استرس زا! دوستان و آشنایان زیادی را می شناسم که با هدف کاستن از استرس و هیجانات روحی تمایلی به پیگیری اخبار در رسانه های داخلی و خارجی را ندارند و روزنه های گوش خود را با یک هدفن بر روی صداهای خارجی بسته اند و مشغول گشت و گذار در فضای مجازی و زیر و بالا کردن جوک های دست اول هستند. اما چنین تصمیمی برای احساس آرامش کافی نیست. در دنیای ارتباطات لازم نیست شما به سراغ اخبار بروید، هر جا که باشید خبرها به سراغ شما می آیند و این که بگوییم به ما چه ربطی دارد ترامپ رئیس جمهور آمریکا شده، برای رهایی از چنین فاجعه ای کافی نیست. زیرا وقتی به بازار می روی و از علت افزایش نرخ ها می پرسی می گویند از وقتی ترامپ پیروز شده قیمت برخی اجناس بالا کشیده، درست همانطور که یک بچه ی شلخته آب بینی اش را بالا می کشد! سیاستمداران دنیا خیلی وقت ها بدون این که از شما اجازه بگیرند دست در جیب شما می کنند و پول بر می دارند و حتی گاهی مسیر حرکت شما را عوض می کنند. تصور کنید پدر بزرگ شده اید و برای دیدن نوه ها عازم تهران هستید اما چون نتوانسته اید به دلیل گرانی های بی دلیل داروهایتان را گیر بیاورید و مصرف کنید به جای تهران عازم دارالرحمه می شوید. به همین سادگی سفر دنیا را با سفر آخرت عوض می کنید. به هیچ کس هم بر نمی خورد. اصلاً به کسی مربوط نیست. در دنیای ارتباطات آن قدر می شنوی و می بینی که فرصت حرف زدن پیدا نمی کنی. گاهی فیلسوفانه می اندیشی که با یک چهارم پولی که در دنیا خرج جنگ می شود می توان در صلح زندگی کرد. ولی متأسفانه این اندیشه منطقی و از روی حکمت و خرد شما در دنیا خریدار ندارد.
گاهی به خودت می گویی نباید خیلی هم بدبین باشیم. گر چه خبرهای بد زیاد است اما خبرهای خوب هم کم نیست. حداقل یک بار در هفته خبرهایی از کشفیات جدید در دنیای پزشکی می شنویم. حیف که نصف بیشتر خبرهای خوب دروغ از آب درمی آید. یا بودجه اش تأمین نمی شود یا در میانه کار رهایش می کنند. این چیزها هیچ اهمیتی ندارد. اصلاً شاید علت اصلی بسیاری از استرس ها و ناراحتی ها جدی گرفتن برخی از حرف های مفت است. بر اساس یک نظریه ی من درآوردی بسیاری از بیماری ها ریشه در ساده لوحی دارد. امان از آن روزی که بفهمی همه ی آن حرف های پر طمطراق سرکاری بوده و از همان اول هم قرار نبوده که اتفاقی بیفتد. آدم اگر خودش را به مرگ بگیرد به تب راضی می شود. یک فرمول سهل انگارانه ولی مؤثر و نتیجه بخش. برای مثال اگر دوستداران فوتبال از همین حالا مطمئن باشند که ایران به جام جهانی نمی رود، دیگر با خیال راحت و بدون استرس همه ی بازی ها را دنبال می کنند و نیازی نیست بنشینند و به خود استرس وارد کنند چرا تیم کشور فلسطین که از طریق دریافت صدقه ی سیاسی از جای جای جهان روزگار می گذراند تاکنون ۹ بازی تدارکاتی داشته و تیم ایران هیچ بازی تدارکاتی نداشته است! این چیزها اعصابشان را خرد می کند و توقعاتشان را بالا می برد. اگر داشته ها را نداشته، بزرگ را کوچک، آسمان را زمین و کله ها را انبار کاه فرض کنید توقعتان پایین می آید. می گویند دیوژن حتی لباس هم نداشته و به خاطر رعایت شرم و حیا در یک خمره بزرگ زندگی می کرده، همین آقای دیوژن که اتفاقاً حکیمی دانا دل بوده ظرفی سفالی داشته که در آن آب یا غذا می خورده، یک روز کلاغی را می بیند که منقارش را در آب فرو برده و آب می خورد. دیوژن بیدرنگ کاسه ی سفالی اش را می شکند و احساس می کند که دیگر به آن نیازی ندارد. در واقع دیوژن حکیم با الهام گرفتن از کلاغ، رستگاری جاوید را برای خودش به ارمغان آورده است. حالا شما تا می توانید انواع کاسه کوزه ها را بخرید و روی هم تلنبار کنید و حرص بزنید! اگر با دل خوش سرتان را در آب روان فرو ببرید و آب بخورید بهتر از آب خوردن در ظرف بلورین است در حالی که دلتان خوش نیست. وقتی شما توقعتان را از این و آن بالا می برید در حالی که آنها کوچکتر از آن هستند که بتوانند شما را درک کنند یا به نیاز شما پاسخ بگویند، اعصابتان خرد می شود.. از من به شما نصیحت خبرها را دنبال نکنید. به قول معروف خبری نیست که نیست

Comments are closed.