یادداشت سردبیر
اسماعیل عسلی
نقبی به دو خاطره
انباری امروزه به اتاقکی کوچک اطلاق می شود که معمولاً چیزهای مستعمل، از کار افتاده، خاطره انگیز و در عین حال به درد نخور را در آن نگهداری می کنند. یک روز به صورت کاملاً اتفاقی به انباری خانه ی یکی از بستگان سر زدم. چند سالی بود که افتاده بود به حصر وراثت و رها شده بود و فقط پیرزن فرتوتی اونجا زندگی می کرد دلم می خواست اگه بتوانم بخرم و دستی به سر و گوشش بکشم. به همه جا سرکشیدم. از جمله انباری که بیشتر به گورستان چیزهای از مد افتاده شباهت داشت. در حین کنکاش چشمم به وسیله ای افتاد که تنها یک چرخ از آن باقی مانده و سایر اجزای غیرفلزی اش هم از حیز انتفاع ساقط شده بود و فقط یک آدم باهوش می توانست تشخیص بدهد که این وسیله ی آش و لاش شده زمانی به عنوان کالسکه مورد استفاده قرار می گرفته. از صاحب خانه پرسیدم این چیه؟ گفت: همین حاج منصور که پنجشنبه شب جشن تولد اولین نوه اش را برگزار کرد زمانی تو این کالسکه می نشسته! جل الخالق! هر چی به مغزم فشار آوردم عقلم قد نداد که چرا چنین وسیله ای باید بخشی از فضای انباری رو به خودش اختصاص بده. سعی کردم بدون این که یک آدم فضول به نظر برسم از صاحب خونه توضیح بخوام که آخه چرا تا حالا نگهش داشتین و پیرزن هم با حوصله ای وصف ناپذیر در حالی که مرا به نشستن دعوت می کرد جواب داد که خوب هر وقت چشمم به این کالسکه میخوره به یاد شوهر خدا بیامرزم می افتم که تنگ غروب بچه رو سوار کالسکه می کرد و در حالی که زیر لب ترانه می خواند تا ته خیابونی که میرسه به میدون می رفت و برمی گشت. موقع برگشتن نیم کیلو گوشت و یک بسته سبزی تازه می خرید و کنار همین دیوار تکیه می داد و چایی می خورد. با تعجب پرسیدم کدوم میدون و اون پاسخ داد، همون میدونی که ۲۰ سال پیش خرابش کردن مترو بسازن، الهی هر چی خاک اونه عمر شما باشه. شمرده شمرده و با احترام بهش گفتم: خوب میشه عکسی از اون کالسکه گرفت و گذاشت توی آلبوم و از حجم چیزهای به درد نخور انباری کم کرد ولی گوشش بدهکار نبود. تازه فکش گرم شده بود. گفت: سه چهار سالی می شد که بابای بچه ها عمرش رو داده بود به شما، پسرا هم رفته بودن خارج، پیش خودم گفتم اینطوری که از تنهایی دق می کنم، رفتم سراغ دختر دومم شهلا بهش گفتم مادر تو گوشتت شیرینه و با من کنار میای، به شوهرت بگو بیاد همین جا به محل کارش هم نزدیکه، خونتون رو بدین اجاره پولش رو برای بچه هاتون بزارین کنار، فقط پول آب و برق بدین و والسلام. شوهرش اومد تو جریان اسباب کشی میخواستن چند تا تکه ی بدرد نخورشون رو بگذارن تو انباری، همین کالسکه که با یه تکه پارچه به میخ بسته شده بود خورد تو سرش تا پنج روز نتونست بره به محل کار، تو همون چند روزی که با سر شکسته افتاده بود تو خونه، موشک خورد نزدیکی محل کارش، چند تا از همکاراش از بین رفتن، دامادم از همون موقع با دیده ی منت به این کالسکه نگاه می کرد. هنوز هم هر وقت به من سر میزنه احوال کالسکه رو میپرسه و اضافه کرد: میخواستم بگم فقط من نیستم که از این کالسکه خاطره دارم.
با نگاهی عمیق تر از نگاه های معمولی به چیزهایی که اطرافمان را گرفته می توانیم چنین نقشی هم برای آنها قایل باشیم. یادش به خیر، کل رسول، سبزی فروش محله آدم دونبشی بود، با همه خوب تا می کرد. پدربزرگ مدیر مدرسه ای که من در آنجا تدریس می کردم به خاطر ضربه مغزی مدت نوزده سال تو عالم هپروت بود یعنی ارتباطش با دنیا قطع شده بود. بعد از نوزده سال که با هزار دعا و نذر و نیاز و شاید هم ضربه ی مجدد مغزی به حال و روز اول برگشت براش خیلی سخت بود که بپذیرد قیمت اجناس این همه بالا کشیده، یک بار که رفته بود سراغ کل رسول سبزی فروش سیب زمینی بخره با شنیدن قیمت سیب زمینی با کل رسول دست به یقه شده بود و کل رسول هم که تو باغ بود و می دونست کی به کیه و نقل چیه گفته بود شوخی کردم و دو کیلو سیب زمینی بهش فروخته بود بیست تومن یعنی ۵۸۰ تومن زیر قیمت. این قضیه کش میاره و ادامه پیدا می کنه تا این که کل رسول یک روز مانده به آخر سال میاد مدرسه و چوب خط پدربزرگش رو می گذاره روی میز مدیر مدرسه و شروع می کنه به حساب و کتاب و دست آخر دویست و هفتاد هزار تومن مابه التفاوت تخفیف هایی که به پدر بزرگش داده بوده رو می گیره. من هر چی فکر کردم نتونستم رابطه ای بین کالسکه ی از کار افتاده و پدر بزرگ مدیر سابق خودم برقرار کنم. باید دوباره به انباری خونه سری بزنم. هر چی که هست گاهی ما فراموش می کنیم که دور و برمون چی می گذره و بعضی آدم ها چقدر خوب و دوست داشتنی هستند مثلاً همین کل رسول!
- چهارشنبه ۸ دی ۱۳۹۵
- سرمقاله

یادداشت الف.بیدار ۸ دی ۹۵