یادداشت سردبیر
اسماعیل عسلی
پس چی؟!
می گفت: اگر بچه ها را ول کنید تا ساعت ۱۱ صبح و حتی بیشتر هم می خوابند چرا که تا پاسی از شب به گفتگوهای مجازی و مرور پیامک ها و جستجو در سایت ها و رصد اخبار ورزشی، حفظ کردن جوک ها و زیر و بالا کردن تصاویر ارسالی مشغول هستند. آنچه موجب بیداری آنها در یک روز تعطیل می شود، نه بانگ اذان و دعای بعد از نماز پدر و مادر و صدای شسته شدن ظرف ها و آماده شدن صبحانه و بلندگوی سبزی فروش دوره گرد محل، که صدای تلفن همراه یکی از دوستان است. شاید او نیز از همین طریق خوابش آشفته شده است! کاهلانه از جای برمی خیزند و دستشان را سایبان می کنند مبادا تابش آفتاب نیمه جانی که از لای پرده توری راهی به درون باز کرده چشمان خو گرفته به تاریکی شان را بیازارد. چراغ دستشویی با اشاره انگشتی روشن می شود. نه مانند گذشته ها که در گوشه ی حیاط قرار گرفته بود و با ورود ستونی از نورخورشید که پنجره ای را پشت سر می گذاشت، روشنی می گرفت. امروزه تلاش مهندسان برای نهایت استفاده از فضای تقریباً ۱۰۰ متری آپارتمان ها، دستشویی را به تاریکخانه ای مخوف تبدیل کرده است. کمتر جوان و نوجوانی پیدا می شود که اهل صبحانه خوردن باشد، مگر این که همه چیز را مهیا کرده و به صورت ساندویچی تحویل بگیرد و به نیش بکشد. چای معجونی است که گویی عطر و رنگ و خاصیت را از آن گرفته اند یا قبلاً آن را دم کرده و دوباره خشک کرده اند، مثل شیری که در کارخانه ها پس از وداع با چربی و هم آغوشی با آب، ته مانده ی خاصیتش را در جریان هموژنیزه شدن و پاستوریزه گردیدن به درک اسفل فرستاده اند، مثل همان روغنی که همراه با عوامل نگهدارنده و پالم می فروشند، مثل دانه های یک اندازه برنج هندی که گویا قبلاً خمیر بوده و از روزنه ای تحت فشار خارج شده اند و بیشتر به ماکارونی شباهت دارد!… اغلب خوردنی ها به لعنت خدا هم نمی ارزد و نان که اگر گرماگرم خورده نشود پس از مدتی به لاستیک شباهت پیدا می کند. نانی که سبوسش را می گیرند و به حیوانات اهلی می دهند و آنچه از آن می ماند عامل دیابت و آشفتگی معده است. یادمان نرفته در گذشته هر نانوایی خلیفه ای داشت که سحرگاهان برمی خاست، خلیفه ای اهل زورخانه که با بازوان ستبر پهلوانی خمیر را مهیا می کرد و چند ساعت رهایش می کرد تا جا بیفتد و عطر و طعمی دلنشین پیدا کند. حالا دیگر به زور جوش شیرین در عرض چند دقیقه خمیر را تهیه کرده در دهان گشاد دستگاهی می ریزند که روح ندارد و بدون هیچ احساسی خمیر ورقه شده را به صفحه ی تنور چرخان می چسباند و از آن سو بیرون می آید و با سرعتی شگفت انگیز روی هم تلنبار می شود تا آدم هایی که برای دریافت نان صفی طویل تشکیل داده اند سهمی از آن داشته باشند!
در این زمانه هزاران بهانه برای بی تحرکی و تنبلی دست به دست هم داده اند. اغلب دانش آموزان با سرویس به مدرسه می روند. راننده ها برای ورود به پارکینگ زحمت پیاده شدن هم به خود نمی دهند، تنها کافی است با یک انگشت دکمه ی ریموت را فشار دهند و چند ثانیه حوصله داشته باشند که البته ندارند و چند ده متر مانده به منزل ترتیب همه چیز را داده اند.
ظرفشویی برقی کار خودش را بلد است، مثل جاروبرقی، تنها با اشاره ی یک انگشت، اگر صدای جاروبرقی آزار دهنده است مشکلی نیست، با یک جفت هدفون متصل به یک ضبط می شود از شر صداهای مزاحم خلاص شد. موسیقی، ترانه، جوک، سخنرانی و… تنها با اشاره ی یک انگشت. بفرمایید برویم سفر، دور دنیا در چند ثانیه. فقط کافی است بدانی کدام کانال با چه شماره ای برنامه ی مورد علاقه ات را پخش می کند. افسانه به واقعیت پیوسته و شما جام جهان نمایی در اختیار دارید و بدون آن که به عرق بنشینید شما را به صحرای کالاهاری در قلب آفریقا می برد و بی آن که از سوز سرما منجمد شوید، به پرسه زنی در قطب جنوب و تماشای پنگوئن های امپراتور سرگرم خواهید شد. دوربین های نصب شده در نقاط مختلف جهان صحنه های رقت انگیز تکه تکه شدن انسان ها را در عملیات تروریستی و انتحاری ثبت کرده و در معرض دید شما قرار می دهند. زنگ خانه به صدا درمی آید. بفرمایید. مشتری هستم. مثل این که شما مبلمان خانه تان را در سایت دیوار به فروش گذاشته اید. آمده ایم برای بازدید و خرید! عجب! پس این مبل هم فروخته شد. تلفن همراه به صدا در می آید. بفرمایید. من از شرکت…. تماس می گیرم. شما برنده یک دستگاه.. شده اید. با ۵۰ درصد تخفیف. نشانی بدهید تا برایتان بیاورند. تلفن خانه به صدا درمی آید. پسرخاله ی لوس و ننر از سیدنی زنگ زده و از تو خواهش می کند که همین الان بروی باباکوهی پای حوض و زیر درخت عکسی بگیری و برایش بفرستی. با دوستانش دور هم نشسته اند و دلشان هوای باباکوهی کرده است. چند دقیقه با تلفن همراهت ور می روی، فرزندت دیروز با ۱۰ دقیقه تأخیر به مدرسه رسیده، به دو مجلس ختم دعوت شده ای، همکلاسی های قدیمی روز جمعه آینده در پارک شهر دور هم جمع می شوند، چند تا جوک مسخره، کشف چندین تن طلا در فاروق، فیلم گربه سواری جوجه در مکزیک، بخشی از سخنرانی یک آدم از دنیا بی خبر و متوهم که خنده ای تلخ را روی لب هایت جراحی می کند. خسته می شوی.
کفش و کلاه می کنی برای خیابانگردی، وقتی که بچه بودی، در این فصل همراه با بچه های همسایه از راه پشت بام های پوشیده از برف خودت را به سبزی فروشی کل رسول زیر بازارچه ارامنه می رساندی. حالا در نیمه ی دی با یک پیراهن می توانی بیرون بروی. از برف که خبری نیست هیچ، باران هم ناز و غمزه می فروشد. شاید سبک زندگی طبیعت هم تغییر کرده یا ما آن را تغییر داده ایم. سایه روشن فردا در گرداب توهم دست و پا می زند. نه شرقی نه غربی نه ایرانی نه اسلامی پس چی!؟
- چهارشنبه ۱۵ دی ۱۳۹۵
- سرمقاله

یادداشت سردبیر “اسماعیل عسلی” ۱۵ دی ۹۵