• print
سرمقاله “محمد عسلی” ۱۹ اسفند ۹۵

سرمقاله محمد عسلی
استاندار بخواند
درد چه کنم
بین پل چوبی و خیابان گرگان در تهران میدانگاهی است که خیابان¬های متعددی به آن وصل می¬شود. اهالی آنجا نام آن را هفت راه چه کنم نام¬گذاری کرده¬اند زیرا برای کسانی که تازه واردند واقعاً درد چه کنم گریبانگیرشان می¬شود.
این واقعیت مکانی را مثال آوردم برای بیان دردی که امروز بعضی¬ها از جمله من روزنامه-نگار به آن مبتلا شده¬ام.
درد چه کنم، دردی است که تفکر خلاق را از انسان سلب می¬کند و با هر توانمندی فکری که باشی در مسیری قرار می¬گیری که نمی¬دانی چه کنی!
امروز مسئول چاپخانه گزارش داد که کاغذ تمام شده، مواد چاپ اعم از مرکب و زینک و سایر داروها هم رو به اتمام است؛ یکی از قطعات دستگاه چاپ هم از کار افتاده.
مسئول حسابداری هم صورت حساب حقوق اسفند و عیدی آنها را روی میز گذاشت و گفت: موجودی حسابمان پایین است و مطالبات هیچیک از ادارات اعم از آگهی و اشتراک هم وصول نشده و اغلب گفته¬اند پول نداریم.
شرکت فاضلاب هم یکسری قبض¬های نجومی همراه با نامه¬های تهدیدآمیز مکرراً آورده که اگر این چند ده میلیون تومان سهمتان را ندهید آبتان را قطع می¬کنیم. یکسری بدهی¬های باقیمانده طلبکاران را هم لیست کرده¬اند که تا پایان سال باید پرداخت کنیم.
تصاویر آزمایشی پزشکی حقیر را هم که به تازگی دچار کمردرد شدید شده¬ام روی میز است که دکتر متخصص نوشته شما دچار دیسک ناشی از پشت میزنشینی شده¬اید.
خبری هم از یارانه¬های کاغذ که گاهی گره¬گشا بود برای ۶ ماه پایانی سال ۹۵ نیست و گفته¬اند که بودجه نداریم.
حالا من مانده¬ام که چه کنم؟
و اما بعد:
ادارات دولتی که مدام مسئولان روابط عمومی¬شان سفارش چاپ اخبار و گزارش¬های کاری می¬دهند و حتماً هم می¬خواهند تیتر اخبارشان در صفحه اول باشد علیرغم امضای چک-های میلیاردی برای شرکت¬های خصوصی به سادگی زیر بار اشتراک سالانه روزنامه که رقمی معادل سیصد هزار تومان است نمی¬روند و توقع دارند روزنامه را رایگان برایشان بفرستیم.
امروز حکایت ما حکایت آن کسی است که قاضی حکم کرد هزار شلاق بزنیدش و آن کس گفت: ای قاضی یا نمی¬دانی ضربه شلاق یعنی چه و یا حساب بلد نیستی!
همه جا سخن از اشاعه فرهنگ و تحولات فرهنگی است؛ در همه سخنرانی¬ها گفته می-شود فرهنگ¬سازی کنید تا معضلات اجتماعی و مشکلات کشور با فرهنگ¬سازی کاهش یابد. ما را مدافعان جنگ نرم می¬دانند و به هر مناسبتی گاه و بیگاه تشویق¬نامه¬ای در جلدهای صحافی شده آنچنانی تقدیم¬مان می¬کنند که ظرف این ۲۲ سال فضای کتابخانه را پر کرده است اما دریغ از پرداخت بی مَن و اذای پول ناقابل اشتراک روزنامه و تعجب¬آور آنکه روز به روز به تعداد نشریات اضافه می¬شود و همانند جوانه¬هایی که قبل از به گل رسیدن به علت بی¬آبی پلاسیده و پژمرده می¬شوند؛ صدایشان خاموش و قلمشان غلاف می¬شود.
و هنوز هیچ مسئولی نپرسیده که چگونه حقوق و حق بیمه و سایر مزایای ۶۵ کارمند روزنامه را تأمین می¬کنید؟
و حالا من رسیده¬ام به جایی که رنجنامه خود و همکارانم را سرمقاله کنم و بنویسم ما که برای انعکاس اخبار و سایر مطالب روزنامه به جز چاپ آگهی هیچ وجهی دریافت نمی¬کنیم و شده¬ایم نوکر بی جیره و مواجب چرا حداقل از پرداخت حق اشتراک روزنامه¬ای که هر نسخه آن ۲۷۵۰ تومان هزینه دارد و ما آن را هزار تومان عرضه می¬کنیم ابا دارید؟
به نظر می¬رسد تنها راه باقیمانده برای پرداخت حقوق و عیدی کارکنان این است که هر یک لیستی از مطالبات را سهم خود کنند و به ادارات مربوطه مراجعه نمایند تا هم آنها به حق خود برسند و هم کمی از این درد چه کنم خلاص شویم.
و اما بعدتر:
بارها در اخبار آمده است که بدون پشتوانه ضمانتی چک¬های چند صد میلیاردی به صورت وام به کسانی داده شده که ظرف چند ساعت کارشان به سامان رسیده و از پرداخت آن وام¬ها هم اجتناب کرده¬اند.
اما در بسیاری از ادارات قبض اشتراک روزنامه در حسابداری¬ها گم شده تا جایی که سه بار برای یک اشتراک ساده قبض صادر کرده¬ایم و برای تأمین اعتبار آنها گاه ۶ ماه تا یکسال در نوبت بوده¬ایم.
این هم یک تحول فرهنگی است که به تهوع فرهنگی برای ما تبدیل شده است. تأسف¬بار است که گاه باید صف¬های طویل صبحگاهی در مقابل مغازه¬های آشپزی را شاهد بود که از بامداد در صف خرید آش با پول نقد می¬ایستند به آشپز تعظیم و تکریم هم می¬کنند و هول می-زنند که مبادا آش تمام شود و صبحانه بعضی از آقایان اداری دیر شود اما پول روزنامه در سبد هزینه¬هایشان نیست و به ما می¬گویند باید در صورتحساب قند و چای بنویسیم.
راستی ما کدام راویان اخبار و طوطیان شکرشکن شیرین گفتاریم که به چنین وانفسایی گرفتار آمده¬ایم؟
فرهنگ و فرهنگوری ما چه قدر و قیمتی دارد؟
با کدام آرامش فکر می¬توان تفکر خلاق داشت وقتی به قول سعدی علیه¬الرحمه:
«شب چو عقد نماز می¬بندم
چه خورد بامداد فرزندم…»
و یا به قول حافظ مظلوم:
«غزل دانی و خوش خوانی نمی¬ورزند در شیراز
بیا حافظ که تا خود را به ملک دیگر اندازیم…»
والسلام

Comments are closed.