• print
سرمقاله “ اسماعیل عسلی” ۷ فروردین ۱۳۹۶

سرمقاله

اسماعیل عسلی

به یاد اولاد و غزل هایش

کوچ غلامحسن اولاد در اولین روزهای بهاری سال ۹۶ دوستان و یارانش را اندوهگین ساخت. هر چند با ذهنیتی که اغلب دوستان و نزدیکانش از روند بیماری و درمان وی داشتند چندان غیر منتظره نبود. خبر سفر بی بازگشت او را از همایون یزدانپور شنیدم. اولاد، سیمایی به ماندگاری غزل هایش داشت. جامعه ی ادبی و دانشگاهی و اصحاب فرهنگ و هنر اولاد را با غزل های متفاوتش می شناسند. غزل هایی خوش ساخت که همواره با مضامینی بکر و دست نخورده همراهی می شد. اولاد برای همین به دنیا آمده بود که غزل بگوید و زندگی شاعرانه ای داشته باشد. اهل نقد هم بود ضمن این که دستی از دور و نزدیک بر آتش طنز داشت که می توانست جولانگاهی برای روح سرکش و نا آرامش باشد. شخصیتی کاملاً متمایز از دیگران داشت و خود بر این تمایز اصرار می ورزید. انصافاً باید گفت در زمانه ای که با نمونه های فراوانی از سرهم بندی عباراتی تحت عنوان شعر و کتاب سازی روبرو هستیم، اولاد شاعری شش دانگ و صاحب سبک بود و آوازه اش را مدیون لابی گری و نان قرض دادن به این و آن نبود. گمشده ی اولاد مخاطبان شعرشناس بود. من از آنجا که بیشتر به عنوان یک روزنامه نگار با ایشان حشر و نشر داشتم و شنونده سخنانش بودم به جرأت می گویم  که هیچ نشانه ای از تمایل اولاد به برافراشتن بادبان کشتی زندگی اش در مسیر بادهای فصلی ندیدم. همواره از اصحاب قدرت دوری می جست و از ترس این که مبادا از مردم فاصله بگیرد دوست نمی داشت که هرگز سهمی در توفیقات و ناکامی های صاحب منصبان داشته باشد. همیشه شگفتی هایش از گردش روزگار را با طرح پرسش ابراز می کرد، بی آنکه اصراری برای پاسخگویی آن داشته باشد. تصورش این بود که همین طرح سؤال برای ایجاد مرزبندی بین واقعیت های تلخ غیر قابل تحمل با حقیقت کافی است. دوست می داشت دیده شود اما نه به هر قیمتی، به دنبال مخاطبان خودجوش بود و عادت نداشت به جایی که جمعیتی فراهم آمده هجوم ببرد و اصرار به شعرخوانی و سخنرانی داشته باشد. حاضر نبود بیتی از شعرش به بهای چاپ شدن حذف شود.

محبوبیتش را مدیون قریحه ی ذاتی خودش بود و اگر گاهی از او تجلیلی به عمل می آمد دلیلی جز قدرشناسی از یک چهره ی خلاق ادبی توسط برخی از متولیان منصف فرهنگور نداشت. وی بر خلاف کسانی که همواره به دنبال فرصت آفرینی برای خود به موازات حفظ پرستیژ روشنفکرانه بودند، برخی از به اصطلاح فرصت ها را برای خود تهدید به حساب می آورد و احساس می کرد که با تن دادن به گونه ای مناسبات متداول شده که از او شخصیتی شرطی شده می ساخت، با خودش فاصله می گیرد و دیگر قادر به پرواز در ارتفاعات بالا و شکار مضامین دلنشین نخواهد بود.

در برابر شعر خوب لب به تعریف می گشود و شعر ناخوب را اغلب با سکوت و تبسم بدرقه می کرد. اهل برخی چالش آفرینی های متعارف در مجامع و محافل ادبی نبود. در انتخاب واژه ها و ترکیبات وسواس به خرج می داد به همین دلیل نمی توان او را در ردیف شاعران پر کار به حساب آورد چون اهل خشت زنی نبود و ترجیح می داد همواره مهر تأیید صاحب نظران ادیب با توجه به سبک و سیاقی که بر آن اصرار داشت پای کارش باشد. مرگ آگاهی اش دستاویزی برای گلایه های سبکسرانه از زندگی نبود و من تا آنجایی که به یاد دارم از زبان او چیزی در باره ی تنگناهای معیشتی و رنج دوران میانسالی و پیری نشنیدم. در زندگی خصوصی نیز صاحب سبک بود، در تنهایی به دیگران اندیشیدن را برای خود به یک عادت تبدیل کرده بود و رد پایی از عصیانگری در برابر روزمره گی را حتی می شد در لا به لای اشعارش دید.

از ناخنک زدن به محصول اندیشه ی دیگران پرهیز می کرد و در برابر نگاهی که برخی به اشعارش به عنوان خوان یغما داشتند خصوصاً نوقلم هایی که در فضای مجازی جولان می دهند، شکیبایی به خرج می داد.

درونگرایی اش از علاقه ی او به طبیعت نمی کاست و آوازه اش او را از همنشینی با هم ولایتی هایش باز نمی داشت. بارها از او که هیأت و ظاهر خاطره انگیز و نوستالژیکی داشت دعوت شده بود تا در برخی فیلم ها ایفای نقش کند و او نپذیرفته بود. هر چند تا بود، کمتر دیده شد اما بی شک در نبود اولاد از او بیشتر خواهیم شنید.

روحش شاد

 

 

Comments are closed.