• print
سرمقاله “اسماعیل عسلی” ۲۱ تیر ۱۳۹۶

سرمقاله
اسماعیل عسلی
نگاه ناموسی به کار
با ارزیابی برخی از تکیه کلام های رایج در محاورات و گفت و گوهای روزمره که بین مردم رد و بدل می شود می توان به آسیب ها و کاستی های فرهنگی پیرامون کار و تلاش پی برد. برای نمونه وقتی کسی می گوید «هزار تا کار و بدبختی دارم» در واقع کار را معادل با بدبختی توصیف می کند. یا وقتی کسی می گوید «صد تا کار روی سرم ریخته»، کار را مانند آواری می داند که آدمی را گرفتار و پابسته می کند. «فلانی مثل خر کار می¬کند» و یا «کار مال تراکتوره» نیز تعابیر خوبی نیست. در همین راستا گاهی می شنویم که شخصی می گوید «کار دست خودم دادم» که اگرچه در اینجا منظور کار اضافی و بیهوده است اما تصویری زیبا از کار در آن ارائه نشده است. در مقابل گاهی برخی تکیه کلام ها و ضرب المثل ها برانگیزاننده و تقویت کننده ی اعتماد به نفس در ارتباط با کار است. فرضاً وقتی می گوییم «کار نشد نداره» یعنی نباید در مواجهه با مشکلات پا پس کشید و تسلیم شد و کوتاه آمد. وقتی می گوییم «دست شکسته به کار میره اما دل شکسته به کار نمیره» از یک اصل روانشناختی پیرامون کار سخن می گوییم که متأسفانه کارفرمایان چندان به آن توجهی ندارند و به همین دلیل همواره بین کارگر و کارفرما گونه ای تقابل و رو در رویی را مشاهده می کنیم که تنها با ترس هر دو طرف از برخورد قانونی به خیر و خوشی ختم می شود. در حالی که اگر کارفرمایان با امتیازدهی به کارگران و دلخوش کردن آنها انگیزه ایجاد کنند از بسیاری کم کاری ها، خسارت ها و هرز روی اوقات کاری جلوگیری می شود. با تأمل در برخی از تکیه کلام ها متوجه می شویم که در زیر پوست آنها دنیایی از حکمت پنهان است. برای نمونه می گویند: کار را به کاردان بسپار یا نان را به نانوا بده اگرچه آن را بسوزاند. این ضرب المثل یادآور همان کسی است که برای معالجه ی چشم خود به جای آن که نزد عطار برود به بیطار که طبیب حیوانات است مراجعه می کند و کور می شود. سعدی در پایان این داستان نتیجه می گیرد که «اگر خر نبودی نزد بیطار نرفتی». یک ضرب المثل استونیایی می گوید: آن که رنج بسیار می برد، زیاد عمر می کند. ژاپنی ها می گویند: خدا به ما دو دست می دهد اما برای ما پل نمی سازد. ولزی ها می گویند: آدم تنبل عصای شیطان است. و هزاران تکیه کلام و ضرب المثل دیگر که در جریان شکل گیری تمدن ها و بالندگی فرهنگ ها تدریجاً به یک باور تبدیل شده و بر سر زبان ها افتاده است. در میان برخی از بیانات حکیمانه گاهی به جملات کوتاهی برمی خوریم که یک دنیا پیام دارند. حضرت علی (ع) می فرماید: بزرگترین تفریح کار است. چنین سخن بلند پایه ای برای کسانی که ایام هفته را به امید رسیدن روز جمعه شمارش می کنند یک هشدار است! به راستی چرا اغلب مردم از کار لذت نمی برند و به گونه ای از تفریح سخن می گویند که گویی تفریح نقطه مقابل کار است؛ در حالی که حضرت علی (ع) می گوید: بزرگترین تفریح کار است. چرا کار برای برخی خستگی ایجاد می کند؟ شاید علت آن این باشد که میوه و محصول کار ما عاید دیگران می شود. به راستی چه کسانی طعم کار را در مذاق مردم تلخ می کنند؟ آیا اگر کسی با کار کردن بتواند زندگی خودش و همسر و فرزندانش را جمع و جور کند این همه نگاه کینه ورزانه نسبت به کار خواهد داشت؟ چرا در برخی از ادارات کارمندان به این دلیل وظیفه ی خود را در ساعت اداری به طور کامل انجام نمی دهند که بتوانند اضافه کاری بگیرند؟ در حالی که وقتی زمان مفید کار یک کارمند ۲۰ دقیقه تا یک ساعت است چرا هفت ساعت باقیمانده را به بطالت می گذراند؟ پاسخ کاملاً روشن است چون مزد کافی دریافت نمی کند؟ اینجاست که کار معادل با بدبختی می شود!
چگونه است که یک شخص در مملکت خودش دو شیفت و گاهی سه شیفت کار می کند اما باز هم احساس بدهکاری دارد ولی اگر یک سوم همین وقت را در فلان کشور کار کند ضمن این که ۱۶ ساعت فراغت دارد، به تفریح هم می رسد و قادر به پس انداز نیز خواهد بود! اشکال کار کجاست؟ آیا مشکل به ارزش پول ملی بازمی گردد یا مسأله چیز دیگری است؟
اینجاست که باید ببینیم چه عواملی دست به دست هم می دهند تا تعریفی غیرواقع بینانه و دلهره آور از کار در اذهان عمومی جا بیفتد تا آنجا که رهایی از کار را گونه ای آزادی از زندان تلقی می کنیم!
وقتی خوب دقت می کنیم می بینیم جای یک احساس در اغلب فضاهای کاری خالی است و آن احساس هم سرنوشتی است به این معنا که همه اعم از کارگر و کارفرما و بازرس و حسابدار باید با احساسی مشترک به سراغ کار بروند و آن این که نتیجه ی همه ی این تلاش ها نهایتا به همه برمی گردد نه به افرادی خاص. اینجاست که معلوم می شود میدان دادن به بخش خصوصی با هدف کارآفرینی با هر بهایی این می شود که آنها حتی حداقل ها را نیز از کارگران دریغ کنند. زمانی که کارگران معدن آزاد شهر در زیر آوار ماندند بستری فراهم شد تا حرف هایشان را بزنند و معلوم شد که چقدر به آنها بی توجهی شده و مورد سوء استفاده قرار گرفته اند و بخش خصوصی چگونه مهمیز خود را بر گرده ی آنها فرود آورده و… معلوم است که در چنین فضایی شاهد ارائه ی تعاریفی رم دهنده از کار خواهیم بود! آموزش و پرورش زمانی ابهت خود را از دست داد که معلمان ناگزیر بودند برای جبران کمبود حقوق خود به جای مطالعه و دانش افزایی مسافرکشی کنند! حالا تازه عده ای چندین اتاق فکر راه انداخته اند تا علت افت تحصیلی دانش آموزان را مشخص کنند! ما باید قبول کنیم که ظرف دهه های اخیر با عملکردی که داشته ایم به تعریف کار آسیب وارد کرده ایم و نگاه غالب جوانان، کارگران، کارمندان و مهندسین و پزشکان به کار و فعالیت آن چیزی نیست که برای دستیابی به اقتصاد مقاومتی به آن نیاز داریم. جوانان ما باید نگاه ناموسی به کار داشته باشند به طوری که شانه خالی کردن از زیر بار کار در نظر آنها زرنگی محسوب نشود. کارگران و کارمندان باید از کار لذت ببرند و کارگر تا زمانی که در کارخانه است احساس یک ماهی در داخل آب را داشته باشد. برای رسیدن به اقتصاد مقاومتی باید کار را مانند هوا تنفس کرد و از آن لذت برد!

Comments are closed.