سرمقاله
اسماعیل عسلی
معلومم شد که هیچ معلوم نشد
از جمله استرس هایی که چند ماه قبل از شروع سال تحصیلی به دانش آموزان وارد می شود داستان ثبت نام است. در گذشته اولیاء چند روز پیش از شروع سال تحصیلی با تحویل چند قطعه عکس و نهایتاً خرید یک پوشه و ارائه ی کارنامه ی تحصیلی فرزندشان در یکی از مدارس نزدیک به محل سکونت که بیش از ۹۵ درصد آنها دولتی و بدون حتی یک ریال هزینه بود ثبت نام می کردند و بچه ها از ابتدای مهرماه وارد مدارسی می شدند که مانند جامعه همه جور آدم در آن پیدا می شد، از پولدار و بی پول و زرنگ و تنبل گرفته تا معلول و سالم و بیش فعال و نابغه؛ ناگفته نماند که در آن زمان از نظم و انضباط درست و حسابی در ابتدای سال تحصیلی و توزیع کتاب ها و برنامه ی تدریس معلم ها خبری نبود و من به یاد دارم که گاه تا اوایل آذرماه هم کتاب درسی نداشتیم و از کتاب های دست دوم بچه های سال قبل استفاده می کردیم. ولی به هر حال از دانش آموزان پولی بابت ثبت نام گرفته نمی شد مگر کسانی که به هر دلیل فرزندان خود را در مدارس ملی ثبت نام می کردند. ثبت نام در مدارس ملی نیز به چند دلیل صورت می گرفت. یکی به دلیل سرویس رفت و آمد، دیگری مراقبت ویژه از بچه ها و همچنین تحویل آنها به خانواده در ساعاتی که توافق شده بود و همچنین آزاد بودن دانش آموزان برای بلند گذاشتن موی سر و پوشیدن لباس فرم و مواردی از این قبیل، به یاد دارم که در خیابان قآانی کهنه مدرسه ی دخترانه ای بود به نام مکتب الزهرا که خانواده های مذهبی برای این که ناگزیر نباشند دختران خود را بدون روسری به مدارس دولتی بفرستند به مکتب الزهرا می فرستادند. از تابلویی که بالای سرویس دانش آموزان نصب می شد و یا نوشته های اطراف خودرو می شد تشخیص داد که متعلق به کدام مدرسه است و اینگونه نبود که راننده ساعت ۶ صبح دبیرستانی ها را سوار کند و ساعت ۷ صبح دبستانی ها را بلکه سرویس ها صرفاً متعلق به یک مدرسه بودند و تنها وظیفه ی آنها سوار و پیاد کردن دانش آموزان بود و هرگز دیده نمی شد که معلمی پس از فراغت از تدریس دانش آموزان را سوار کند و به خانه برساند یا چیزهایی از این قبیل که قاعدتاً هیچ ارتباط منطقی به شغل معلمی ندارد. حقوق آن زمان معلم ها در حدی بود که هم ظاهر اتوکشیده و پسندیده ای داشتند که تأثیر انکارناپذیری روی دانش آموزان داشت و هم کم پیش می آمد که در خانه و بازار از استیصال و درماندگی و پایین بودن حقوق خود شکایت کنند.
بحث بر سر ثبت نام بود که عده ای برای پیچیده کردن آن ساعت ها برنامه ریزی کرده اند. تنوع مدارس الی ماشاء الله یکی دو تا نیست و اسامی و عناوین آنها نیز تحریک کننده و وسوسه انگیز است. برخی از اسم ها واقعا آدم را به یاد نام بانک های قرض الحسنه می اندازد که زمانی مردم برای گشایش حساب در آنها صف می بستند و اکنون بسیاری از آنها در صف ورشکستگی و تعطیلی و ادغام قرار دارند! حالا اگر ما اسم خاصی را مزمزه کنیم ممکن است تلویحاً اشاره ای دور و نزدیک به مدرسه ای خاص تلقی شود که با توجه به درآمد بالای آنها توان پرداخت خسارتشان را در صورت طرح شکایت نداریم. همین دیروز بود که یکی از نمایندگان مجلس از این که در برخی از مدارس غیردولتی نمره فروشی رواج پیدا کرده و برخی از دانش آموزان تا پیش از شرکت در کنکور در چشم پدر و مادر خود چیزی در حد یک پروفسور هستند اما معلوم نیست چرا در برابر سؤالات کنکور دست و دلشان می لرزد و پدر و مادرها ناگزیر هستند برایش مشاور روانی بگیرند. بابای بیچاره می گوید: عجب! من که چند میلیون خرج کلاس کنکور و معلم خصوصی و خرید کتاب و سی دی کردم و رتبه ی فرزندم در کنکورهای آزمایشی زیر ۱۰۰۰ بوده و خلاصه این که پدر بیچاره و مادر سرگشته انگشت به دهان چهره ی درهم فرزند دلبندشان را می نگرند. برگردیم به داستان طنزآمیز ثبت نام که به قولی همه ی راه ها به رم ختم می شود. در یکی از مدارس واقع در انشعابات بولوار مدرس حوالی زمزم به اولیاء گفته اند ساعت ۵/۶ صبح بیایید اسم فرزندتان را در یک لیست بنویسید و منتظر باشید تا مسئول ثبت نام بیاید و ثبت نام هم از معدل بیست شروع می شود و با زیر ۱۹ هم کاری نداریم. بسیار خوب اگر این گونه است باید روی تابلو مدارس معدل را هم قید کنند و بر این مبنا در یک محله باید چندین دبیرستان تأسیس شود تا هیچ کس از قلم نیافتد. در هیچ کجای دنیا دانش آموزان را به استثنای مدارس تیزهوشان دست چین نمی کنند. این چه هنری است که شما بهترین دانش آموزان را گلچین کنید و آنهارا وادار به خرید انواع کتاب های کمک درسی و شرکت در کلاس خصوصی و کلاس های تقویتی و هزینه بر کنید و دست آخر هم چند صد هزار نفر را در هر رشته روی صندلی کنکور بنشانید. از این چند صد هزار نفر چندین هزار نفر قبول بشوند و از آن عده هم عده ای فارغ التحصیل بشوند و دست آخر بین ۱۰ تا ۱۵ درصد از فارغ التحصیلان که رانت و پارتی و آشنا و سرمایه دارند جذب بازار کار شوند و باقیمانده ی آنها هم یا آواره دیار بیگانه شوند و یا اشغال کننده ی پیاده رو خیابان ها.
اگر یک کارگردان باصفا و صاحب ذوق بیاید و روند تحصیل یک دانش آموز ایرانی را از ابتدا تا انتها همراه با تلاش پدر و مادر و نقش آفرینی مدیر و معلم و دبیر و معاون و هزار ماجرای دیگر روی پرده سینما بیاورد و آخر و عاقبتش را هم نشان بدهد با توجه به درجه ی بالای سیاه نمایی حتماً جایزه ای در خور به آن تعلق می گیرد چرا که توانسته با شجاعت واقعیت های تلخ نظام از هم گسیخته ی آموزش و پرورش را به تصویر بکشد.
پیرامون همین قضیه ثبت نام می توان صدها فیلم طنز و تراژدی ساخت با فروش بالا. شیوه ی ثبت نام در برخی از مدارس به راستی نمایشگاه تحقیر برخی از خانواده هاست. جالب اینجاست که با همه ی این جنگولک بازی ها دست آخر همه ی مدرسه ها هم پر از دانش آموز است. یعنی هر کسی توانسته به لطایف الحیلی بچه اش را ثبت نام کند. البته هنر مدیر در این است که تا می تواند مدرسه را از کمک های مردمی بی نصیب نگذارد چرا که در غیر این صورت تا واریز مبلغ سرانه، سال به نیمه رسیده و پولی در دستش نیست که صرف مخارج مدرسه کند. خداوند هزاران بار پدر این خیرین مدرسه ساز را بیامرزد که اگر همین ها هم نبودند معلوم نبود تکلیف این همه مدرسه کلنگی زیر پای دانش آموزان چه بود. البته این قصه ی تلخ مختص شیراز و فارس نیست و در همه جای کشور این بساط پهن است. برخی از کارشناسان بیماری نظام آموزشی را متأثر از اقتصاد فروپاشیده و دلال زده و رانتی و هزارفامیلی می دانند که قرار نیست به این زودی سامان پیدا کند و صد البته دانش آموزانی که در چنین سیستم آموزشی درس می خوانند اگر به جایی برسند حتماً از انگیزه ی لازم برای ایجاد تحول بنیادین در آن برخوردار خواهند بود چرا که طی ۱۲سال انواع آزمایش ها را روی آنها انجام داده اند و هر وزیری آمده از اصلاحات بنیادین در نظام آموزش و پرورش دم زده و دست آخر هم به قول شاعر «معلومم شد که هیچ معلوم نشد».
- چهارشنبه ۴ مرداد ۱۳۹۶
- سرمقاله

سرمقاله “اسماعیل عسلی” ۴ مرداد ۱۳۹۶