سرمقاله
اسماعیل عسلی
سوار یا پیاده
ما بالاخره زبان بانک ها را نفهمیدیم. زمانی بود که بانک ها در ایران به عنوان بنگاه های مالی خدمات دهنده مطرح بودند و اساساً پدیده ای تحت عنوان کارمزد نقد کردن چک، کارمزد پرداخت قبض و سایر عملیات بانکی مطرح نبود و با وجود این که حساب ها رایانه ای نبود و نهایتاً با استفاده از ماشین حساب محاسبه می شد هزینه ی خدمات بانکی بالا نبود! اکنون با وجود اتکای بانک ها به پردازشگرهای پیشرفته که با سرعت کارها را انجام می دهند و با زدن یک دکمه و ثبت کد ملی می توانند تراکنش یکساله صاحبان حساب را پیدا کرده و کم و کیف عملکرد بانکی اشخاص را روی کاغذ بیاورند باز هم شاهد اهمال و بی توجهی بانک ها به حقوق مشتریان هستیم. نکته ی جالب توجه این که اگر شما به بانک بدهکار باشید یا تأخیر داشته باشید مشمول جریمه می شوید اما اگر زودتر از موعد مقرر قسط خود را بپردازید جایزه نمی گیرید! حقیقتاً از زمانی که سر و کله ی این بانک های قرض الحسنه با این عنوان غلط انداز و عوام فریبانه پیدا شد دیگر نظام بانکی ایران روی خوش به خودش ندید. عده ای که اغلب بازاری بودند تا اقتصاد دان و تخصص و سواد بانکی هم نداشتند با بهره گیری از رانت و ارتباط با این و آن مجوز تأسیس بانک گرفتند و آن قدر هم دم کلفت بودند که در آن زمان کسی نمی توانست به آنها بگوید بالای چشمتان ابرو، خلاصه این که مسلمانی را بهانه کردند و با اتهام زنی به بانک های دولتی و ربوی اطلاق کردن شیوه ی مناسبات بانکی گفتند ما می خواهیم نظام مالی کشور را گل سنبلی کنیم و به مستضعفین وام بدهیم. دکانی باز کردند و برای خودشان عنوانی تراشیدند و گشتند و گشتند و نام های بزرگی پیدا کردند و سفارش تابلو دادند و روز اول به مردم می گفتند استغفرالله که ما اهل ربا دادن و ربا گرفتن باشیم. ما از عده ای نیکوکار که به قیامت اعتقاد دارند و پول و پله ای پشت دستشان است وجهی به رسم امانت می گیریم و این وجه را به افرادی که قصد ازدواج دارند یا مستأصل هستند می پردازیم. خلاصه حسابی دانه پاشیدند. بعد کم کم گفتند مبلغی جزیی به عنوان کارمزد برای پرداخت حقوق کارمندان بانک دریافت می کنیم. البته ما یادمان نرفته که چنین بانک هایی ابتدا از همکاری رایگان عده ای بازنشسته بانکی برای رواج کارهایشان استفاده می کردند. الحق و والانصاف عده ای از این بازنشسته ها آدم های درستی بودند. به هر حال سال های آغازین انقلاب بود و شوق خدمت به مردم خیلی بالا بود. چیزی نگذشت مثلاً حدود یکی دو سال که وقتی برای وام گرفتن آن هم به سفارش فلان بازاری یا بهمان امین محله و به اصطلاح مورد اعتماد به بانک های قرض الحسنه مراجعه می کردی می گفتند شما باید ابتدا باید حساب باز کنی و مدتی از افتتاح حسابت بگذرد. یادم هست چیزی در حد ۵۰۰۰ تومان واریز می کردیم و ۱۰ روزه ۵۰ هزار تومان یا کمتر و بیشتر وام می دادند. گذشت و گذشت تا این که گفتند کسی که می خواهد وام بگیرد باید مبلغی به بانک قرض الحسنه با نیت خیر هدیه بدهد و اصلاً و ابداً فکر بد هم نکند و باید امضاء هم بدهد که من با طیب خاطر چنین پولی را به بانک هدیه می دهم. و اگر کسی چنین پولی را نمی پرداخت چیزی به او نمی گفتند ولی برای وام او را می دوانیدند. اینجا بود که کم کم سر و کله ی آدم های پولدار برای وام گرفتن از بانک های قرض الحسنه پیدا شد. و چنین افرادی نزد بانک های قرض الحسنه احترام زیادی پیدا کردند چون همین که بانک می گفت آیا شما کمک مالی هم به بانک می کنید می گفتند به روی چشم و فوری دست به جیب می شدند. اینجا بود که رفت و آمد مستضعفین به بانک های قرض الحسنه کم و کمتر شد. اما این بانک های قرض الحسنه برای رفع این معضل یک تور دیگر پهن کردند و همان کسانی که روزی روزگاری بلیت اعانه ی ملی را تقبیح می کردند و آن را حرام اندر حرام می دانستند به مردم می گفتند بیایید در بانک های قرض الحسنه حساب پس انداز باز کنید. ما مثلاً هر ۶ ماه یک بار بین صاحبان حساب قرعه کشی می کنیم و جایزه می دهیم. با این ترفند سر مردم بیچاره را شیره مالیدند و پای تبلیغاتشان به صدا و سیما هم کشیده شد و مردم باور کردند که هیچ حقه ای در کار نیست. اگر یک آدم بیکار ولی اهل حساب و کتاب بنشیند و آمار خودروهایی که این بانک ها مثلاً به مردم جایزه داده اند را بیرون بیاورد معلوم می شود که ظرف سه دهه ی گذشته نزدیک به چند میلیون خودرو بابت افتتاح حساب به این و آن داده اند در حالی که مجموع چنین خودروهایی شاید به ۱۰۰۰ دستگاه هم نرسد!
هنوز ۱۰ سالی از رونق بانک های قرض الحسنه نگذشته بود که بانک های دولتی احساس کردند با این وضع کلاهشان پس معرکه است و آنها هم شروع کردند به افتتاح حساب های قرض الحسنه و اهدای جایزه و تبلیغ های آنچنانی. خلاصه این که این مدعیان حذف ربا از نظام بانکی طوری اقتصاد اسلامی را پیاده کردند که اهل اطلاع می گفتند با این اوضاع بعید است بتوان تا ۵۰ سال دیگر هم این اقتصاد پیاده شده را سوار کرد!! حالا کار به جایی کشیده که به غیر از بانک هایی نظیر بانک ملی که پشتشان به کوه است و تقریباً با حساب و کتاب عمل کرده اند، بقیه بانک ها در حال جان کندن هستند و عنقریب رحیق رحمت را سر می کشند!
به هر حال مردمی که قرار بود ربا نپردازند امروزه روز اگر بخواهند فقط از موجودی بانکی خود اطلاع پیدا کنند باید ۱۰۰ تومان بپردازند و ربا آنچنان در زندگی مردم ریشه دوانیده که اغلب برای ازدواج و خرید و خانه و راه اندازی شغل باید ربا بدهند و یکی هم نیست بپرسد این پول ها کجا می رود! اگر تنها و تنها شهروندان شیرازی همین فردا به سراغ کاغذ باطله های انبار شده در کمدهای خانه خود بروند و آنها را وارسی کنند چشمشان به جمال چندین دفترچه پس انداز قرض الحسنه روشن می شود که ته مانده موجودی آن از ۵۰۰ تومان گرفته تا ۱۰۰۰۰ تومان متغیر است و این همان پولی است که در بانک ها مانده و دنبالش را هم نگرفته اند. بی گمان سر جمع مبالغ نهفته در چنین دفترچه هایی سر به میلیاردها تومان می زند. چند روز پیش چشمم به دفترچه ای خورد که روی آن نوشته شده بود بانک استان و مبلغ ۵۰۰۰۰ ریال هم از حدود ۲۷ سال پیش ذخیره داشت. صرفاً از روی کنجکاوی تاکنون هر چه پیگیر شده ام دیگر چنین بانکی وجود ندارد و گویا تغییر نام داده است. جای شگفتی است در جامعه ای که مدعی قانونمندی است چندین بنگاه و مؤسسه ی مالی بدون مجوز فعالیت می نموده و با پول های مردم هزار جور معامله حتی غیر قانونی کرده اند و بازجستی هم نبوده است. گویا اخیراً کاشف به عمل آمده که برخی از همین بانک های قرض الحسنه و یا حتی برخی مؤسسات خیریه با قاچاقچیان برای پولشویی تبانی کرده اند. یعنی بانکی که باید اسلامی و در خدمت مردم باشد از پشت به مردم خنجر زده است. واقعا آدم شاخ در می آورد در کشوری که بیکاری بیداد می کند و تورم توام با رکود کارد به استخوان مردم رسانیده این همه بانک و مؤسسه ی مالی مشغول چه کاری هستند. این پول ها در کجا سرمایه گذاری می شود که مردم تأثیر آن را در تولید و اشتغال نمی بینند؟ حالا اگر یک کشور راه گم کرده و علاقمند به معاملات حلال بانکی از ما یک الگوی عملی مطالبه کند چه حرفی برای گفتن داریم؟ برای پی بردن به میزان صداقت صاحبان امتیاز بانک های قرض الحسنه کافی است ثروت و سرمایه ی اولیه ی آنها را با موجودی فعلی شان مقایسه کنید تا معلوم شود اقتصاد اسلامی را سوار کرده اند یا پیاده! در زمان های قدیم شخص حقه بازی که آه در بساط نداشت مقداری سنگریزه در یک دیگ بزرگ مسی ریخت و مشغول به هم زدن آن شد و به همسایه ها خبر داد که می خواهد آش نذری بپزد و هر کسی که می خواهد در این آش شریک باشد مقداری گوشت و نخود و لوبیا و عدس و رشته بیاورد. همسایه های بی خبر هم یکی رفت دنبال لوبیا، دیگری نخود آورد و یک نفر هم رشته فراهم کرد و خلاصه حتی کشک و پیازداغش را هم همسایه ها آوردند و دیگ آش به راه افتاد و به هر کسی هم آش تبرک شده ای رسید و زمانی که همسایه ها به دنبال کار خودشان رفتند آن مرد حقه باز ماند و دیگی که تا نصفه پر از آش بود. ته آن هم مقداری سنگریزه که در واقع سرمایه ی اولیه به حساب می آمد. حالا خوانندگان حساب کنند اگر در سطح کشور چندین هزار دیگ اینجوری داشته باشیم چند میلیون نفر را می شود سرکیسه کرد؟
- پنج شنبه ۵ مرداد ۱۳۹۶
- سرمقاله

سرمقاله “اسماعیل عسلی” ۵ مرداد ۱۳۹۶