• print
سرمقاله “محمد عسلی” ۲۵ مرداد ۱۳۹۶

سرمقاله
محمد عسلی
آزادگان
نشسته¬ای روی صندلی چوبی یادگار پدربزرگ و از شیشه دریچه حیاط را می¬نگری که گنجشک¬ها روی درخت نارنج از سر و کول هم بالا می¬روند و آب حوض از روی لبه سنگی باغچه لبریز می¬شود.
***
بعدازظهر گرمی است آنچنان که هُرم هوای بیرون هم به پشت شیشه فشار می¬آورد و تو فقط نگاه می¬¬کنی بی¬آنکه بدانی در چه وضعیتی هستی با آن دو پای مصنوعی مقابلت که بر دیوار تکیه دارند و دست تو به آنها نمی¬رسد جز آنکه از جای برخیزی و دست¬هایت را ستون کنی به زمین و تن خود را به روی دست¬هایت دراز کنی، اما با یک دست چگونه توانی به آن دو پا برسی؟
***
گنجشک¬ها یکی¬یکی در آب لبریز لبه حوض بال می¬شویند و از مقابلت با جهشی دور می¬شوند تا نوبت به قمری آزاد رسد که بی¬محابا بال می¬بندد و خود را پرت می¬کند روی باغچه نم¬دار زیر درخت نارنج تا از گرمای هوا دمی بیاساید.
از پیشانی¬ات عرق گرمی جاری است و موهای سرت که سالیانی است دندانه¬های شانه را به خود ندیده¬اند حکایت سینه¬خیزهایت را مو به مو مقابل چشمانت بیان می¬کنند و تو تا اعماق می¬روی و مدام دور می¬زنی گزمه¬های بیرحم را که بر تن خسته¬ات تازیانه می¬زدند و جسم بی¬جانت را روی پاهای بی¬رمق در پستی و بلندی¬های شیار شده می¬دواندند تا به قربانگاه برسی.
حالا رسیده¬ای به تونل زجر و بر دوش تو زخم کابل¬هایی است که گوشت و پی و استخوانت را در هم کوفته و تو را نیم¬نفسی بیش نمانده جز آنکه آه سرد را زندانی سینه¬ای کنی که سپر بلای وطن است.
***
پاهای مجروح در هم قفل شده¬ات را تا بالای زانو در بیدادگاه غربت بریده¬اند و دست راستی که از اول نداشتی به اختیار، و در گرو باورت بود؛ چهره زخم¬خورده¬ات را ستمگران مدام با مشت¬های آهنین به ضرب عداوت می¬نواختند و صدایت را هیچ آشنایی نمی¬شنید و تو آرام می¬شدی بی¬نفس در تله¬گاه اسارت وقتی نمی¬توانستی خوشحالی¬ات را پنهان کنی از آزادی سرزمینی که دخترانش آرام و آزاد در خیابان¬ها چشم بر قامت جوانانی داشتند که ناموس آنها را پاسدار بودند.
***
حالا باز نگاهت به فواره آبی است که گنجشکان را از آزادی در پرواز سیراب می¬کند و قمری خانه¬زادی که به دنبال جفت عاشقانه نغمه¬خوان است.
دست چپت دراز می¬شود به سوی عصایی که تکیه¬گاه است و چشم¬هایت در نور می-درخشد و نفست چاق است وقتی روی سینه¬ی ستبرت می¬خزی و به شادمانی فرزندان این خاک نیرو می¬گیری و به آزادی آزادگان دربند دلخوش می¬شوی و می¬بینی که چگونه گور بهرام گرفت، آنگاه دریچه¬ها باز می¬شوند و نور از دریچه¬های قلبت عبور می¬کند و تو چرخش زمانه را در رگ¬هایت حس می¬کنی و با خود می¬گویی: آنچه دیدی برقرار خود نماند…
و تو اکنون دست¬هایی داری که به هر طرف در پروازند حتی اگر مأمنی نیابی در این آشفته¬بازار سودا و سود و خوشحالی که پاهایت پدال گاز اتومبیلی را نمی¬فشارند که سر از ناکجاآبادهای اختلاس و نفاق در می¬آورد.
خوشحالی که برای کسب شهرت صندلی¬نشین سیاستی مزورانه نیستی که از آن بوی تعفن ریا به مشام می¬رسد.
خوشحالی که خداوندت امانتدار پاهایی است که بعد از جدایی در پس¬انداز صندوق شرافت به امانت داری و از هیچ قرض¬الحسنه¬ای طلبکاری مقابلت زانو نزده و دست التماس به حسرت دراز نمی¬کند.
***
ای آزاده، رها از بیم و دل داده به امید بدان که به سادگی پرواز گنجشکی مشتاق بال می¬زنی در فضایی که از هر طرف تیری در چله کمان تو را هدف گرفته تا بال¬هایت را از توان پرواز بیاندازد، اما تو بال¬های نامرئی نامحسوسی داری که با هیچ تیر و توپی از جای کنده نمی¬شوند حتی اگر چونان محسن حججی به قربانگاه کشانده شوی، چشمان نافذ و چهره مردانه¬ات شناسه دشمنان را از روی زمین پاک می¬کند و تو می¬مانی در خاطره¬های گونه¬گون قهرمانی¬ها و با خود زمزمه می¬کنی: آی آزادگان دیار عاشقان و سرزمین باورمندان به آزادگی¬هایتان سوگند و به اراده¬های پولادین که تانک¬های هیجانی دشمن را در نگاهتان ذوب کرد، بدانید که آزموده را آزمودن خطاست.
و اما بعد:
ما ایستاده¬ایم با پاهای رهوار باورمان و دست¬های پولادین عشقمان که سرزمین پاکبازان را حفظ می¬کنیم در وجب به وجب سرزمینی که از نیاکان قهرمانمان به میراث داریم. ما را از کدام بمب اتمی می¬ترسانید وقتی ترس از پرتاب آن تمامی نیروی¬تان را می-گیرد و نفس¬تان را به شماره می¬اندازد، چون می¬دانید «کلوخ انداز را پاداش سنگ است»
و اما بعدتر:
در خانه آزادگان هنوزا هنوز فواره¬های خواهش دست¬ها به سمت حوض¬های ذخیره ایمان با شتاب سرازیر می¬شوند و گنجشک¬های به پرواز درآمده سنگرنشین لطافت و آراستگی¬اند و قمری¬های نغمه¬خوان نیروی محرکه امیدند هر چند برای دشمنان سازی خوش نمی¬زنند و خواب آنها را آشفته می¬کنند اما برای آزادگان که آنها را خوابی نیست؛ خنیاگر خوش¬آوازند و قصه¬پرداز قهرمانی¬ها.
بمانید ای آزادگان به آزادگی که مانایید.
والسلام

Comments are closed.