سرمقاله
محمد عسلی
کدام روستا؟ کجا عشایر؟
«به بهانه روز روستا و عشایر»
گاهی بعضی مناسبت¬های روزشمار آدم را می¬برد به دوران کودکی و به زمان¬هایی که روستا مفهومی دیگر داشت.
آن روزهایی که اگر اتومبیل یا موتورسیکلتی از میانه روستا عبور می¬کرد روستاییان دست بر بینی¬شان گذاشته و از آنها فاصله می¬گرفتند؛ زیرا بوی نامطبوع اگزوزها برای آنها تحمل¬پذیر نبود.
از کنار جوی¬های پرآب عطر پونه¬های وحشی و ترنم آوای آهنگین آب هم مشام را حسی مطبوع می¬بخشید و گوش را بدان صداها دل¬مشغول می¬ساخت.
همه چیز مانند آسمان صاف و آبی و شب¬های پرستاره در فضای گندمزارها دلربا و جذاب می¬نمود و روستاییان هم با همان صفا و سادگی همیشگی بوی نان می¬دادند، مهر می¬ورزیدند و عشق¬آفرین بودند.
گل¬های سرخ شقایق¬های وحشی در پشت بام¬های گلین به هر بهار همرنگ با شکوفه¬های بادام نویدبخش روزهای طلایی بودند و کوچ عشایر با خود فرآورده¬های شیری را به همراه می-آورد تا کالا به کالا کنند و زنگ زنگوله¬ها حکایتی از سخت¬جانی آنان می¬داد در روزگاران خوش و ناخوش ترسالی و خشکسالی¬ها.
و اما بعد:
آن روزها از پی هم آمدند و رفتند، جهان به گونه¬ای دیگر رخ نمود، دستاوردهای فناوری-های جدید همه چیز را تغییر داد از حس بویایی و شنوایی گرفته تا ذائقه¬ها برای پذیرش تحولات جدید آماده شدند.
سقف خانه¬ها از پذیرش گل¬اندودها اِبا کردند و تن به ایزوگام دادند تا شرایطی برای رویش گل¬های شقایق وحشی فراهم نشود.
تلمبه¬ها آب را از اعماق دزدیدند تا جویبارها بخشکند و رایحه¬ای از گلپونه¬های وحشی حس نشود.
دیگر با بارش باران عطری از زمین برنخاست و نمی در هوا معلق نماند چون راه¬ها برای عبور اتومبیل¬های دودزا آسفالت شدند و رنگ خاک به سیاهی رفت.
لبنیات در زیر چرخ کارگاه¬ها آنقدر فشرده شدند تا در قالب¬های کاغذی و مقوایی زندانی یخچال¬های خانگی شوند.
صدای خروس¬ها در هیاهوی صداهای صنایع سخت گم شد و مرغ¬ها با جفت خویش غریبه شدند.
سن ازدواج بالا رفت و به ندرت صدای نوزادی از داخل کوچه¬ها شنیده شد.
استکان¬های چای قندپهلوی کنار اجاق خانه¬ها که حسی آشتی¬پذیر داشتند در کنار قوری-های گنگویی و کتری¬های سیه¬پهلو چشم¬انتظار جوشش دهانه فلاکس¬هایی شدند که زندگی ماشینی را با سرعتی وصف¬ناپذیر نوید می¬داد.
روستاها به رنگ شهر درآمدند؛ شهر فرنگی با لباس¬های تی¬تیش¬مامانی.
همه چیز رنگ تعلق گرفت و فرم¬ها بر محتواها غلبه کردند.
به مرور سادگی و صفا از روستاها رفت؛ چشمه¬ها خشکید و قنات¬ها نم پس ندادند تا همه نگاه¬ها به سوی شهرها و آب¬های مخزنی بچرخد.
زمین¬های پیازی به بهای پیکانی که بتواند وسیله روزی¬رسان باشد به حال خود رها شدند تا پیاز از ترکیه و چین وارد شود به بهای ناتوانی در کسب حلال.
عشایر هم که گفتند چهارپایان آنها در فرسایش خاک مؤثرند به مرور اسکان یافتند و آنها هم که هنوز دل¬بسته ییلاق و قشلاقند در بند فرزندان تحصیل¬کرده بیکار عنقریب خانه¬نشین خواهند شد تا گوشت¬های یخ¬زده از دیارهای دیگر وارد شوند و گاوهای شیرده هلشتاین زندانی گاوداری¬هایی شوند که مستقیم تلمبه¬ها شیرشان را نرسیده بمکند و به قالب¬هایی چند با طعم-های مصنوعی درآورند.
و اما بعدتر:
راستی فرهنگ ماشینیسم چه بر سر ما آورد که نگاهمان را از روی زمین بستیم و دل به آسمان دادیم.
آسمانی به درازای مسافت¬های نامحدود نوری که تاکنون نوید هیچ آب و طراوتی از هیچ یک از سیاره¬های آن نرسیده و اگر هم برسد در شرایط مطلوب تازه به زمینی غیرقابل دسترس آگاه شده¬ایم که آن را اینک تخریب کرده¬ایم و تا سالیانی چند قابل سکونت نخواهد بود.
امروز ما انسان¬ها دانش¬ها را به بهای جان از یکدیگر می¬رباییم و فناوری¬های نوین را با افتخار تبلیغ و تدوین می¬کنیم؛ اوقات خوش و ناخوش حیات را به بهایی اندک در صفوف فشرده و داوطلبانه به اسارت می¬بریم تا چشمانمان به ساعت باشد و گوشمان به زنگ و قدم-هایمان در کفش¬های تنگ پیوسته در آماده¬باش بایستند.
دیگر لذتی از آن احساسات طبیعی حاصل نمی¬شود، چون با طبیعت فاصله گرفته¬ایم و روستاهایمان را از اصالت انداخته¬ایم و معنویت را نیز از عمل به حرف کوچانده¬ایم.
گل¬های مصنوعی در و دیوار اتاق¬ها را پر کرده¬اند و شکلک¬های نوری در فضاهای مجازی جولان می¬دهند تا طعم و لذت هر آنچه داریم را از ما دریغ دارند.
و نهایتاً انتظار بهتر زیستن توهمی است که با سرعت نور آن را دنبال می¬کنیم هر چند می¬دانیم هیچ لذتی جای عطر مطبوع یک گل نورسته در فضای پالایش شده صبحگاهی را نمی¬گیرد و صدای خدا از دل طبیعت بیرون می¬آید.
والسلام
- شنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۶
- سرمقاله

سرمقاله “محمد عسلی” ۱۵ مهر ۱۳۹۶