سرمقاله
محمد عسلی
بهشت عشق نداشت
به بهانه روز زن
هستی با تو شکل گرفت در گیاه، حیوان و آدمی وقتی به زمین آمدی و عشق را پذیرا شدی تا مهرورزی جان بگیرد و محبت رخ نماید.
بهشت عشق نداشت، بهشت مهر نداشت، غم نداشت، رنج کاویدن و دارا شدن در آن برای آدمی و فرشتگان بی¬معنی بود.
وقتی رانده شدی نمی¬دانم چه مسافتی طی کردی در نور و ظلمت اما می¬دانم هم نور آوردی و هم ظلمت، خاک دامنگیر تو شد بی آنکه بداند تحمل این نقطه کوچکی که در برابر حجم خود قطره در دریا هم نیست روزگاری بر گرده¬اش سوار می¬شود و آن را آنقدر می¬چرخاند که از نفس بیفتد و نتواند سنگینی روح آدم¬ها را تحمل کند.
تو آمدی و نشستی بالاجبار روی خاک نمناکی که نفس¬هایت را آرام کرد و چشم¬هایت را به روی سبزه و گل باز نمود.
آب بود، درخت بود، گل بود و سبزه و کوه¬های سر به فلک کشیده، جنگل¬های تو در تو و آسمانی آبی، خورشید بر تو تابید به روز و ماه در آسمان می¬درخشید که چشم¬هایت را به خیره وا کند که این جا کجاست و من کیستم.
درخت¬ها در تلألؤ مهتاب دست¬های خود را به سویت دراز کردند و آبشارها گیسوانت را به تماشا نشستند و چشمه¬ها غبار راه را از چهره¬ات ستردند و میوه¬هایی که در بهشت تو را از خوردن آن محروم کرده بودند به میزبانی آمدند با طعم¬های گونه¬گون و شکل¬ها و رنگ¬های همگون؛ نشستی، نفسی تازه کردی باران بر تو بارید و نسیم بر رخساره¬ات دست کشید، احساس بودن در تو ظاهر شد و به اندیشه¬ات کشاند که تو کیستی؟ از کجا آمده¬ای؟ به کجا می¬روی؟ (ادامه…)
- سه شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۶
- سرمقاله
