• print
سرمقاله ” اسماعیل عسلی” ۹ اردیبهشت ۱۳۹۷

تلنگرهای تاریخی
برای کسانی که تاریخ دویست ساله ی ایران را مرور می کنند یک پرسش بزرگ خودنمایی می کند و آن این که چرا جریان های روشنفکری و افراد تحصیلکرده در ایران با وجود پیشتازی در درک شرایط بحرانی و برخورداری از توانایی بالا برای تغییر وضعیت نتوانسته اند با ارائه ی راهکارهای مؤثر توده ی مردم را در درازمدت با خود همراه سازند به طوری که هم در داستان مشروطیت، هم در جریان نهضت ملی و هم در گرماگرم روشنفکری دینی تیرشان به سنگ خورده است. از این قشر اولین افرادی که متوجه باورهای خرافه آمیز، عقب ماندگی های فاجعه بار فرهنگی و ابزاری ایران نسبت به غرب شدند کسانی بودند که امکان مسافرت به فرنگ برای آنها فراهم بود؛ بعدها فردی مانند عباس میرزا در جریان جنگ های ایران و روس به فراست دریافت که ایران با وجود گستردگی خاک و ذکاوت سرکوب شده ی مردمانش از قافله دنیای پیشرفته جا مانده و نتیجه ی ادامه ی چنین وضعیتی را استحاله ی کامل فرهنگی و نفوذ روزافزون استعمارگران می دانست اما همین عباس میرزا دقیقاً از سوی کسانی مورد بی مهری قرار گرفت که باید از او حمایت می کردند. امیرکبیر هم به عنوان یکی از رجال روشنفکر به سرنوشتی بدتر از عباس میرزا گرفتار شد زیرا موفقیت او در گرو جمع شدن
بساط عوامفریبی و پایان استبداد و تقسیم قدرت مطلقه ی پادشاه بین نخبگان جامعه بود. تا پایان حکومت قاجار اوضاع بر همین منوال کجدار و مریز پیش رفت تا این که به نظر رسید صغر سن احمدشاه زمینه ای برای اداره ی کشور توسط نخبگان و تحصیلکرده گان روشنفکر فراهم کرده است اما این مهم نیز تحت تأثیر دخالت های مستقیم روس و انگلیس محقق نشد و اصلاحات رضاخانی هم به دلیل همراهی آن با نوعی دیکتاتوری تجویز شده برای حکومت بر مردمی استبداد زده که سال ها با زور و خشونت خو گرفته بودند ابتر ماند و از راه آهن، دانشگاه، مدارس جدید، ساز و کارهای اداری نوین و بهسازی ارتش و بسیاری از اصلاحات بنیادی در راستای منافع ملی آن گونه که باید و شاید بهره برداری
نشد و همراهی برخی افراد باسواد و کاردان با رضاخان نیز نتوانست جبران کننده ی برخی از ندانم کاری ها و تحریک و برآغالیدن طبقات ذی نفوذ و پایبند به شیوه های سنّتی اداره امور توسط او باشد تا آنجا که تمایلات ظاهری پهلوی اول به جمهوری نیز با استقبال طیف های سنتی که عنان افکار عمومی را در اختیار داشتند مواجه نشد و از دل مشروطیت شاهد زایش گونه ای جدید از دیکتاتوری بودیم که سال ها پیش از آن در اروپا پس از انقلاب کبیر فرانسه تجربه شده بود. وقتی استیصال ایران در جنگ جهانی دوم نشان داد که اصلاحات صورت گرفته رضاخانی به اندازه ی کافی موجد دگرگونی و رشد دهنده نبوده، نوبت به پهلوی دوم رسید که تفاوتی از زمین تا آسمان با پدرش داشت و اساساً اینکاره نبود و خود را بیش از پدر نیازمند حمایت خارجی ها خصوصاً آمریکایی ها می دانست؛ آمریکایی هایی که علم اقتدار خود را روی خرابه های جنگ دوم برافراشته بودند و اشتهای زیادی برای بلعیدن منابع و ذخایر جهان سومی ها داشتند. تنها امید مردم در زمان پهلوی دوم به نهضت ملی به رهبری مصدق بود که با کودتای ۲۸ مرداد و خیانت توده ای ها و برخی از جریان های سنتی ذی نفوذ به محاق رفت. پس از شکست نهضت ملی و حاکمیت چهره ای نو از دیکتاتوری، گونه ای یأس بر فضای روشنفکری ایران سایه افکند تا این که با خیزش کسانی نظیر زنده یاد بازرگان، مرحوم دکتر شریعتی، جلال آل احمد و برخی از چهره های روحانی نظیر شهید مطهری که در دانشگاه ها با دانشجویان ارتباط مستقیم داشتند، ندای بازگشت به خویش به شعاری زیر پوستی تبدیل شد و آغازگر حرکتی گردید که در سایه ی شرایط منطقه ای و جهانی نهایتاً به پیروزی انقلاب در ۲۲ بهمن ۵۷ انجامید. از آن زمان تاکنون نیز روشنفکران مذهبی با وجود چندین بار پوست اندازی و چرخش های معنادار و بازنگری های ناگزیر، دچار گونه ای تلاشی و سردرگمی ناشی از عدم تحقق آرمان هایشان هستند و به زیرشاخه های گوناگونی تقسیم شده اند
و بزرگترین دغدغه ی آنها، تسری بلاتکلیفی و
بی اعتمادی به لایه های گوناگون جامعه و فاصله ی ملموسی است که مردم از ارزش های دینی و حتی استانداردهای معطوف به تمدن غرب گرفته اند. در حال حاضر بخشی از نظریه پردازان دینی روبروی هم ایستاده و به تخطئه ی یکدیگر مشغول هستند و روز به روز از تعداد مخاطبان آنها کاسته می شود و اتفاق خاصی هم نمی افتد. در عین حال بخشی از همت این طیف سر در گم مصروف این هدف گردیده تا مختصات نقطه ای که در آن قرار گرفته اند را تعیین کنند و سمت و سوی آتی حرکت مردم را تعیین نمایند. عده ای از نظریه پردازان دینی هم به دلیل هم آغوشی با جریانات رسمی با قوت و قدرت تمام به توجیه و تبیین وضع موجود مشغول هستند و وظیفه ی اصلی خود را سمت و سو دادن به تولیدات فرهنگی و تعیین خط مرزهای مبتنی بر قانون رایج می دانند. حوزه های علمیه که ظرف دهه های گذشته در بعد کمی رشد قابل توجهی داشته اند نگران، تغییر ذائقه ی مخاطبان خود هستند و با وجود انعطاف های ناگزیری که تاکنون به خرج داده اند و عقب نشینی های تاکتیکی ملاحظه کارانه ای که با هدف تداوم سیطره بر مؤلفه های ذی دخل در اداره جامعه داشته اند، علیرغم برخورداری از حمایت های بی دریغ مادی، افق های پیش روی خود را چندان روشن نمی بینند و بین تعیین سهم خود از قدرت و نقشی که باید در جلب اعتماد افکار عمومی داشته باشند در نوسان هستند!
وقتی گذشته را تا اکنون مرور می کنیم متوجه می شویم که تاریخ چند هزار ساله ایران سرشار از تلنگرهای تاریخی است که مردم این خطه با وجود پرداخت هزینه های فراوان بابت هرکدام همواره با امید و انتظار فردایی بهتر از آنها عبور کرده اند بدون آن که از گنجینه ی حافظه ی تاریخی خود بهره ی کافی و وافی برده باشند؛ انتظاری که اگر به دانش، درایت و عزم ملی گره خورده بود دستاوردهای بیشتری داشت.

Comments are closed.