سرمقاله
محمد عسلی
این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست؟
کلبه¬ای کوچک داشتیم در باغی که آسمانش آبی بود و درختانش سبز و آب¬هایش روان و پرندگانش غزلخوان.
خورشید آسمان باغ ما تابشی در دل داشت و ماه شب¬های باغ¬ جای خورشید را پر می¬کرد.
وقتی به ترکه¬های تازه وارد درختان انار در بهار نگاه می¬کردم دلم از ذوق بریدن می-سوخت.
بریدنی از آن دست که آموزگار جوان ما برای کف دست زدن می¬پسندید نه، بل بریدنی برای درست کردن گهواره¬ای که بر کول دانش¬آموزان همکلاسی به هر محرم به میدان آورده شود با قاسمی در آن و لالایی مادرانه¬ای که ما را با او به کربلا می¬برد و در آن جنگ، مقابل شمر قرار می¬داد تا بجنگیم و انتقام خون شهداء را از کفار بگیریم.
پیراهن¬های سیاه با دکمه¬های سفید دست¬دوز که گاه اندازه تنمان نبود و ذوق پرواز کبوترانه¬ای که در میدان داشتیم و شمری که آنقدر کوچک شده بود که دستمان به موهایش می¬رسید تا او را از اسب به زیر کشیم و شمشیری از باور که آنقدر تیز بود تا گلویش را بدرد و لب¬هایی که در آرزوی بوسیدن روی حسین (ع) به هر روز که عاشورا بود اشک¬های گرم را به طعم دهان می¬برد و لشکر غمی که از هر سوی سنگینی¬اش را بر دلمان می¬انداخت و محرک عشقی بود که پایانی نداشت. دلمان چنان آتشفشان می¬شد که امروز هم با گذشت سالیان هنوز غم آن سنگینی می¬کند. (ادامه…)
- یکشنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۹۷
- سرمقاله
