• print
سرمقاله “اسماعیل عسلی” ۸ خرداد ۱۳۹۷

سرمقاله
اسماعیل عسلی
چالش مخاطب ربایی
یکی از آرزوهای هر انسانی دیده شدن و جلب توجه دیگران است. اینکه یک نفر بتواند باورها، هنرها، توانایی های جسمی، زیبایی ظاهری و تخصص و تبحر و یا حتی ثروت و امکانات مادی خود را در معرض دید و نگاه دیگران قرار دهد برای او خیلی مهم است. دیده شدن توسط دیگران در واقع یکی از ابعاد زندگی اجتماعی است. تا قبل از ورود وسایل ارتباطی مدرن به اجتماعات انسانی، ساز و کار دیده شدن و جلب توجه دیگران بسیار پیچیده و در گرو برخورداری از ویژگی های خاص بود و از قواعد خاصی پیروی می کرد به طوری که تریبون ها معمولاً در اختیار صاحبان ثروت و قدرت قرار داشت. هر چند افراد خل و چل و دیوانه ها و قاتلان بالفطره هم دیده می شدند اما این دیده شدن برای آنها ایجاد موقعیت و افتخار نمی کرد. بسیاری از جوانان جان خود را در راه دیده شدن از دست داده اند. برای نمونه جوانی که در خیابان با موتور تک چرخ می زند تا همه به او نگاه کنند ممکن است کشته شود یا کسی را بکشد. افرادی هستند که صد ها میلیون تومان هزینه ی عروسی می کنند تا بر سر زبان ها بیفتند و همه در باره ی آنها سخن بگویند. اصولاً دیده شدن برای کسانی مخاطره آمیز و هزینه بر است که دانش یا هنری ندارند وگرنه کسی که قابلیت های بالایی دارد نیازی به خرج کردن و خود را به دردسر انداختن برای جلب توجه دیگران ندارد و خود به خود دیده می شود.
در همین راستا راهیابی به رسانه های عمومی نظیر تلوزیون که در تمامی خانه ها وجود دارد از اهمیت بالایی برخوردار است چرا که یک شخص بدون پرداخت هزینه و معادل نصب هزاران بیلبورد می تواند دیده شود هر چند تلوزیون هم این روزها از انحصار حکومت ها بیرون آمده و مردم با نصب دیش و رسیور به هزاران شبکه که با زبان های گوناگون از جمله فارسی مروج فرهنگ های مختلف هستند دسترسی دارند، ضمن این که هر فردی خود یک تلفن همراه در اختیار دارد که با کارکردهای گوناگون این امکان را به صاحب خود می دهد که حرف خود را بزند و دیده شود.
بی گمان به همان نسبت که برقراری ارتباط اندیشگانی و تصویری و خبری در دنیا آسان تر شده، تشخیص سره از ناسره نیز دشوارتر گردیده است و مراقبت از اطلاعات و داشته های محرمانه به دغدغه ی اصلی دولت ها و حتی اشخاص برای مراقبت از حریم خصوصی تبدیل شده است!
به موازات چنین دغدغه ای مخاطب ربایی نیز در دستور کار همگان از جمله شخصیت ها، افراد حقیقی و حقوقی و دولت ها و نهادها قرار گرفته است. در چنین شرایطی، سانسور کارکرد سنتی خود را از دست داده و در برخی موارد نتیجه ی عکس می دهد. نظیر آنچه که در مورد زنده یاد ناصر ملک مطیعی دیدیم. اینجاست که ممکن است محصول سالها تبلیغات با انتشار یک خبر یا تصویر و گزارش در فضای مجازی بر باد رود. در چنین فضایی کتمان واقعیت ریسک بالایی دارد.
قدرت تخریبی رواج تعامل در فضای مجازی برای جوامعی که از لحاظ فرهنگی توسعه یافته هستند زیاد نیست اما برای جوامعی نظیر ایران که دروغ و ریاکاری و رفتارهای زورکی و از سر اجبار در آن نهادینه شده و فضا کاملا غبارآلود است خصوصا در بحران ها، بسیار ویرانگر است و هزینه های فراوانی ایجاد می کند. چون سازمان های تبلیغاتی رسمی تصویری از به اصطلاح واقعیت ها و باورها ارائه می دهند و فضای مجازی عکس آن را نشان می دهد. زمانی بود که قدرت، نقش زیادی در وارونه جلوه دادن تاریخ و سمت و سو دادن به آن ایفا می کرد اما هم اکنون با وجود امکان انتشار اطلاعات گوناگون پیرامون یک رویداد تاریخی، ارائه ی تحلیلی با سمت و سوی مشخص که منجر به سیاه و سفید جلوه دادن شخصیت ها گردد خیلی سخت است. چه بسا افرادی که قبلا خیلی سیاه ترسیم می شدند ولی اکنون خاکستری به نظر می رسند و برعکس چه بسا افرادی که سفید جلوه می کردند و مردم آنها را خاکستری و یا کاملا سیاه می بینند.
با این وجود هنوز هم امکان موج سواری و فریب افکار عمومی و بازی با احساسات مردم وجود دارد چرا که رویدادها تا پیش از همراه شدن با تحلیل و تبیین حامل پیام روشنی نیستند، در عین حال مردم در داوری ها به قرائن و شواهد توجه زیادی دارند. از آنجایی که تعاملات اجتماعی در جامعه ی ما بر محور فرهنگ شفاهی می چرخد زمینه ی زیادی برای موج سواری وجود دارد.
در بحث مخاطب ربایی که چالش زمانه ی ماست فرصت زیادی برای گزینش مخاطب و چینش آنها وجود ندارد و به استثنای اقلیتی که اهل اندیشه هستند، اکثریت مردم دستخوش موج های فصلی می شوند.
زمانی بود که کمیت نقش زیادی در تبلیغات ایفا می کرد ولی امروزه برگ برنده در اختیار کسانی است که روی تبلیغات کیفی کار می کنند. تبلیغاتی مبتنی بر جامعه شناسی، روانشناسی و انسان شناسی. گاهی می بینیم که تعداد بروشورها و پلاکاردهایی که برای دعوت مردم جهت شرکت در یک سخنرانی در سطح شهر پخش می شود از چندین برابر تعداد شرکت کنندگان در مراسم بیشتر است. این واقعیت سر در آبشخور بی اعتمادی های تزریق شده به مردم دارد. زمانی مبارزه با دگراندیشی یک ارزش تلقی می شد چرا که تمامی ابزارهای تبلیغاتی در انحصار و اختیار کسانی بود که خود را حق مطلق و دست یافته به حقیقت می دانستند و مخالفان خود را تخطئه و حتی تکفیر می کردند اما در حال حاضر مردم اشتهای زیادی برای شنیدن سخنان متفاوت دارند زیرا صاحبان نگاه انحصاری نتوانسته آنها را به جایی برسانند. لذا تاکید بر فیلتر و سانسور و ممنوعیت تصویری معمولاً نتیجه ی عکس می دهد و شیوه ای نخ نما شده به حساب می آید. عموم مردم دیگر به سخنانی که بازخورد عینی در زندگی و معیشت آنها ندارد اهمیت نمی دهند و بر این اساس آزموده شده ها شانس زیادی برای تاثیرگذاری بر جامعه ندارند. تجربه به مردم آموخته است که در مقابل هزینه های مادی و معنوی که می پردازند باید انتظار نتیجه ی عینی داشته باشند و نسیه کار نکنند! خلاصه این که مردم به سخنان کسی گوش می دهند که او نیز در مقابل مطالبات آنها گوش شنوا و درک صحیحی از جمهوری که حکومت مردم بر مردم است داشته باشد. در چنین شرایطی آنها که مخاطبان خود را از دست داده اند باید طرحی نو دراندازند و راهی دیگر در پیش گیرند زیرا مخاطبان گزینشگرانه عمل می کنند و چون گذشته مثل ماهی شکار نمی شوند!

Comments are closed.