سرمقاله
محمد عسلی
بهزیستی یا بدزیستی؟
سال ۱۳۴۰ بود ۵۷ سال قبل من ۱۳ سال داشتم در آب پخش استهبان منتظر ماندیم تا اتوبوس آقای خرازیان از راه برسد و ما سوار شویم به مقصد شیراز.
ساعت ۵ صبح بود. آب که از آبشار بالا سرازیر میشد دو جوی دو طرف خیابان مرکزی شهر را پرآب و روان میساخت. بوی عطر خاک آب خورده مشام را تازه میکرد نسیم ملایمی از سر شاخههای چناران سبز، بلند میشد تا گرمای هوای صبحگاهی را تلطیف کند. مرد و زن و کودک با اثاثیه و بار کنار گاراژ ایستاده در انتظار اتوبوس بودند، ناگهان بوق ممتدی گوش ما را آزرد و مانند تیغی که بر روی صفحه فلزی کشیده شود مثل خبر مرگ تصادف روح و روانمان را رنجاند.
دود اگزوز اتوبوس در هوا بلند شد. بیش از نیمی از مسافران به حالت تهوع افتادند و نشستند کنار جوی و هر چه خورده بودند بالا آوردند. هیچکس تحمل بوی بد ناشی از سوختن گازوئیل یا بنزین را نداشت. یکی عطسه میکرد. یکی دهانش را با لبه چادرش میگرفت. یکی در حالت تهوع با رنگ و روی زرد وارد اتوبوس میشد و نهایتاً اولین سخن شاگرد راننده این جمله بود: «بدماشینها دستشان را بلند کنند…»
یک کیسه پلاستیک سهم هر مسافر بدماشین بود.
در آن روزگار حتی اگر یک موتورسیکلت هم در شهر یا روستا از کنار بعضی آدمها عبور میکرد تهوع ایجاد مینمود و سردرد میآورد.
و اما بعد:
ما به نعمت پیشرفتهای پیاپی صنایع غربی ماشیندار شدیم. ماشینهایی که با سوختهای فسیلی کار میکنند. نفت، بنزین، گازوئیل، روغن و امثالهم.
به مرور هوای شهر و روستا تغییر کرد. مشامها به بوی بد سوخت عادت کردند.
کار به جایی رسید که دود و بخار و آلودگیها سراسر زمین و کشور ما را فرا گرفتند طوری که دیگر بو و رایحه گلها از آلودگیها تشخیص داده نمیشوند.
آلودگی صوتی هم به آن اضافه شد. صدای موتورها، صدای زنگ اخبار، صدای رادیو، تلویزیون، لپتاب، انواع فنها و پروانهها هم به مرور صدایشان را به ما تحمیل کردند.
حالا گذشته از آنکه در محاصره دودها و پلشتیها هستیم در آغوش فضای ناآرام هم گرفتاریم و تن و روانمان را عادت دادهایم. گرما هم به آن اضافه شده. بهشت طبیعی زمین را به جهنمی تبدیل کردهایم که حواسمان را به سمت و سوی ناپاکیها و ناخالصیها سوق داده. دیگر نمیپرسیم چرا برگ درختان زرد شده، چرا گلهای مصنوعی در خانهها و ادارات و اماکن پررفت و آمد جای گلهای طبیعی را گرفتهاند؟
چرا کاکتوس پرخار بیخاصیت و بیبو عزیز است و در اتاق نشیمن جلوی میز ناهارخوری مقبول واقع شده؟ چرا در خانهها گل یاس کاشته نمیشود؟
چرا عشق به زندگی طبیعی فراموش شده و حوضها و فوارهها جای خود را به پارکینگ اتومبیلها دادهاند؟
چرا به جای درمانگاههای بدون مشتری بیمارستانهای عریض و طویل ساختهایم که پزشکان آن برای چند ماه بعد نوبت میدهند و آلودگیهای داخل راهروهای آن همراهان بیماران را مریض میکند؟
این چراها و بسیار چراهای دیگر که معمولاً بیپاسخ میمانند در زندگی ماشینی امروز از در و دیوار و دریچههای بسته و باز فریادگر زمانه بدزیستیاند که به غلط آن را بهزیستی نام دادهایم.
و اما بعدتر:
یادم هست در دوران دانشجویی کتابی از ژان ژاک روسو نویسنده شهیر فرانسوی به دستم افتاد. صفحه اول آن را که دیدم کوتاه مطلبی در چند جمله به عنوان پیش درآمد نظرم را جلب کرد. «طبیعت خود به خود زیباست. بشر آن را به نام زیباسازی و تمدن تخریب میکند…»
راستی اینگونه است. کدام بهزیستی را میتوان در سایه پزشک و دارو و درمانگاه و بیمارستان تجربه کرد؟ کدام تأمین اجتماعی جوانی از دست رفته را در این آشفته بازار سودا و سود به انسان باز میگرداند؟
کدام هوای تازه از دریچه اتاق در بامدادان تن خسته را نوازش میدهد و روح آزردهای را تسکین است؟
کدام رهتوشه حاصل از بردگی داوطلبانه در معادن و کارخانجات با نشاط و سرزندگی کشاورزی سنتی قابل مقایسه است؟
دفترچههای تأمین اجتماعی را ورق بزنیم داروی بیماریهای مسری مانند حصبه، وبا، طاعون، سل و امثالهم در آن یافت نمیشود. همه به ظاهر سالمند و راه میروند و برای دیگری هم خطری ندارند اما سرطان، فشار خون، تنگی عروق، تنگی نفس، آزردگی روان، و اعصابی ناراحت دارند. کمرها، زانوها، مفصلها به دردهای لاعلاج تبدیل شدهاند در هر یخچال خانگی دهها مورد قرص و دارو و شربت آرشیو شدهاند دریغ از راهپیمایی روزانه و تحرکی برای جوانان، دریغ از ورزش همگانی، دریغ از کار خانه برای دختران. همه کز کردهایم پای کامپیوتر و یا چشم بر تلفن همراه و گوش به زنگ آن داریم. در میانه امواج و تلاطم شبانهروزی آن بیآنکه در کشتی و قایق باشیم گرفتار دریای طوفانی سیگنالهای پیاپی هستیم. سرمان چنان پایین است که فضا را نمیبینیم. در شب ستارهها ناپیدایند، ماه در پشت برجهای بلند زانو زده است. خورشید بامدادی هم تا وسط آسمان نیاید، دیده نمیشود.
راستی ما در کجای این کائنات سر در گریبان یکدیگر داریم؟
زمین بهشتی ما چه دوران جهنمی را طی میکند؟
چه بایدمان کرد تا دوباره چشمهها بجوشد و بلبلان بخروشند و اطلسیها ببویند؟
گنج قناعت را دیرزمانی است از یاد بردهایم و حرص بیشتر داشتن، فراغت سکوت و اندیشه و عبادت را از ما گرفته، به ظاهر خوشیم. به ظاهر داراییم. به ظاهر فقیرنوازی میکنیم و به ظاهر بر جویهای پر از لجن عطر میزنیم. آتشنشانی داریم اما آتش دلمان را خاموش نمیکند. مسجد داریم اما به ما آرامش نمیدهد. بیمارستان داریم اما درمانمان نمیکند. بال پرواز داریم اما هوای پرواز سالم نیست.
راستی ما همسرنوشتهای خوبی نیستیم وقتی ضروریترین نیاز حیات را که هوا باشد آلوده کردهایم و مادهالمواد را که آب باشد از خلوص و پاکی انداختهایم و خمیر مایه نان را به مواد مضر آلودهایم.
سایه درختان را از سر خود برداشتهایم و زیر سقفهای بتنی نشستهایم و به نام پیشرفت و استفاده از فنآوریهای مهم به قول سهراب سپهری «آب با فلسفه میخوریم»
راستی در زیر سایه بهزیستی و تأمین اجتماعی به بدزیستی و تأمین اشتباهی عادت کردهایم. آزادی درون را از یاد بردهایم و به آزادی بیرون پیوند خوردهایم.
چه بایدمان کرد؟
از کجا شروع کنیم؟
ساده باشیم. همین.
والسلام
- شنبه ۲۳ تیر ۱۳۹۷
- سرمقاله

سرمقاله “محمد عسلی” ۲۴ تیر ۱۳۹۷