• print
سرمقاله “محمد عسلی” ۲۸ آذر ۱۳۹۷

سرمقاله
محمد عسلی
ای گل فروش گل چه فروشی برای سیم
برای کودک و یا نوجوانی که در چهارراه‌های چه کنم دسته گلی را تکان می‌دهد بدان امید که شیشه اتومبیلی پایین کشیده شود همیشه چراغ قرمز آرزوی کوچکی است و برای رانندگان بی‌خیال چراغ سبز، فرصت است.
این تعارض نه فقط در خواستن و نخواستن خود را نشان می‌دهد بلکه در داشتن و نداشتن هم چشم معنی‌بین می‌خواهد فاصله‌ها را. چقدر فاصله است بین دستانی که گل‌ها را تکان می‌دهد و بین دستانی که فرمان‌ را می‌چرخاند.
من نمی‌دانم آیا عطر گل‌های شکوفای نرگس مشام جان کودک گل‌فروش را هم آرام می‌کند یا بیشتر ترس از ماندن و خشک شدن گلبرگ‌ها او را رنج می‌دهد؟
چه فاصله‌هایی است بین دو نگاه. نگاهی از سر نیاز به دست‌های کرامت و نگاهی از سر بی‌نیازی به دست‌های نیازمند. چقدر کشتن احساس بی‌صداست و ضربه‌های هولناک روح سرگردان حتی به بی‌خیالی یک سبقت صدادار. صدایی که هیچگاه شنیده نمی‌شود.
و اما بعد:
عجیب روزگاری است!
روزگار چیره روح ماشینیسم بر احساس آدمیان که تمایلات مادی بر آمده از آن پایانی ندارد و دل کسی به حال کسی نمی‌سوزد. اگر روزگاری شاعری از میانه باغ فریاد زد:
ای گل‌فروش گل چه فروشی برای سیم
از گل عزیزتر چه ستانی به سیم گل
گل را آنقدر با ارزش و دوست‌داشتنی می‌انگاشت که نباید به هیچ وجه آنرا با پول معاوضه کرد.
اما امروز چنین احساسی خریدار ندارد. گل‌ها از آن رو کاشته می‌شوند که به فروش برسند. دیروز به هنگام تعیین بهای گل‌های بنفشه گل‌فروش مدام این جمله را تکرار می‌کرد که:
«هر کیلو بذر گل بنفشه ۱۷ میلیون تومان است که سال قبل ۷ میلیون بوده است…»
اگر این بیت را بپذیریم که
«درم‌داران عالم را کرم نیست
کرم‌داران عالم را درم نیست…»
در روزگار ما برای خریدن یک شاخه و یا یک دسته گل چه نسبتی بین کرم‌داران و درم‌داران می‌توان یافت.
فقر جوانی را به چهارراه چه کنم روانه می‌کند با دسته‌هایی از گل، بسته‌های دستمال کاغذی، لنگ و …
فقر زنی را در پیاده‌رو پتوپیچ روی کرسی انتظار می‌نشاند تا عابری نگاهی بیاندازد به انبوه کتاب‌های رها شده و صاحبدلی شاید تمایلی، شاید خریدی، شاید انگیزه‌ای برای ماندن در سرمای زمستان.
فقر زن رو پوشیده‌ای را کنار در ورودی نانوایی به انتظار و عنایتی می‌ایستاند شاید سفره خالی خانه‌ای رنگ و بوی نان به خود ببیند.
فقر تاجری را آواره جهان می‌کند تا در تکثیر مال تمامی تلاش‌های مستمرش را صرف کند برای انباشت سرمایه‌ای که بعضاً او را صبحانه‌ای لذیذ نصیب نباشد از آن همه مال.
این فقر با آن فقر چه نسبتی دارد؟
و دیگری آنقدر دارد که نمی‌داند آنها را چه کند! و اگر عبارت همان باشد که یکی سیر از نعمات دنیا و بی‌خیال از فقر فقرا تجربه عشا نبود و دیگری گرسنه منتظر عَشا نشیند این عبارت به چه ارزد؟
ای گل فروش گل چه فروشی در این دیار
گل را نثار قامت روشن‌دلان نما…
روشندلی هر چند به چشم نیست و به دل است اما چشمی بینا باید تا همنوع را کرامت کند و بذل عنایت کند به لطف با لبخندی، مهری، دستی به اجابت یا نگاهی به لطافت باران.
و اما بعدتر:
می‌توان از دست نیازمندی دسته گلی گرفت، حتی به ناتوانی.
می‌توان جعبه دستمالی خرید حتی اضافی.
می‌توان دست پینه‌بسته‌ای را لمس کرد به مهربانی. می‌توان سخنی گفت به شادابی تا فقر چهره بپوشاند و روح آزرده‌ای التیام یابد.
این است مسلمانی. این است امنیت خاطر. دست دعا همیشه به آسمان نمی‌رسد اما به زمین می‌رسد.
دست‌ها را به اجابت نیازمندان باز کنیم و اشک دیدگان یتیمان را پاک نماییم. بیاییم با خودمان آشتی کنیم و احساس غبار گرفته را از چاله‌های غفلت بیرون کشیم. عشق را به جوانه‌های عقیم پیوند بزنیم تا بارور شوند.
زندگی با دیگران معنی پیدا می‌کند و مهرورزی سهم همگان است.
مثل باران باشیم در باریدن و مثل ابر در بارور شدن و مثل رود در دریا شدن.
دریا باشیم تا رودهای خروشان در فضای دلمان آرام گیرند.
با هم مهربان باشیم. با گل، با گل‌فروش و با باغبان هم مهربان باشیم.
چنانکه سرودیم و خواندیم به روزگاران:
«نبینی باغبان چون گل بکارد
چه مایه غم خورد تا گل برآرد
به روز و شب بود بی‌صبر و بی‌تاب
گهی پیراید او را گه دهد آب
گهی از بهر او خوابش رمیده
گهی خارش به دست اندر خلیده
به امید آن همه تیمار بیند
که تا روزی بر او گل بار بیند۱
والسلام
۱- شعر از فخرالدین اسعد گرگانی

Comments are closed.