• print
سرمقاله “محمد عسلی” ۱۷ دی ۱۳۹۷

سرمقاله
محمد عسلی
چه بنویسم؟
هوا، نان، آب، بهداشت، لباس، مسکن، آموزش، تلفن، حمل و نقل، ورزش، تفریح، عبادت، جنگ و …زنجیره‌ای از نیازهای عمومی جامعه‌اند که فقیر و غنی و کوچک و بزرگ نمی‌شناسند. اگر یک دقیقه اکسیژن به ریه‌ها نرسد مرگ حتمی است. نان و آب هم نیازهای بعدی‌اند. دوا و درمان ضرورتی اجتناب‌ناپذیرند، لباس فقط پوشش برای رفع سرما نیست بلکه ابتدا حفظ آبرو است و شخصیتی که اجتماع نگاهی جدی به آن دارد.
آموزش و پرورش کلید گشایش درهای بسته است که نه فقط بیسوادی را نشانه رفته است بلکه امروز بدون آموزش نمی‌توان از این طرف خیابان به آن طرف خیابان رفت.
خانه که همان سرپناه است خواه دریچه یا آلونکی باشد، خواه در چهاردیواری خانه گلی حتی آجری، بتونی و شیشه‌ای همه سرپناه به حساب می‌آیند و مکان به اصطلاح امن.
تلفن هم چه ثابت و چه سیار امروز وسیله ارتباطی مهمی است که نه فقط دلمشغولی‌های صوتی، تصویری و قلمی و حرفی را پیشکش کرده بلکه گاه کتابخانه‌ای در دسترس است و سینمایی، تئاتری، عکاسخانه‌ای، رقاصخانه‌ای و یا کلوپ شبانه مجازی که جای حقیقی را گرفته خواب و خوراک و نفس کشیدن و سلامتی و فکر و اندیشه و همه چیز را تحت‌الشعاع قرار داده است و دیگر آنکه فاصله خانه‌ها، خیابان‌ها، کوچه‌ها و بازارها و رفت و آمدهای ضروری اغلب با وسایل حمل و نقل عملی است. آن هم وسیله حمل و نقلی پرسرعت. چرا که همگان چشمی بر عقربه‌های ساعت دارند و گوشی به زنگ و پای ارادتی به رکاب اتومبیل، موتورسیکلت، دوچرخه، قطار، هواپیما، کشتی و …
ورزش که به جز به شیوه قهرمان‌پروری از یاد رفته است، فقدان آن را می‌توان در زندگی ماشینی تجربه کرد.
می‌نشینی دستی کنترل بر جاروی برقی داری، کنترل کننده، باز و بسته شدن در یخچال روشن و خاموش شدن تلویزیون، رادیو، ضبط صوت، رسیور، چرخ گوشت خردکنی، ظرفشویی، لباسشویی، پلوپز و …
پس حرکتی، بالا و پایین شدنی، راه رفتنی، تلاشی، جنبشی، زورآزمایی و دیگر هیچ لازم نیست.
بیمار می‌شوی، لَخت، فربه و چاق و گاه لاغر و بی‌حال تنها مانده لوله اکسیژن به بینی وصل کنی و تمام.
تفریح هم بیشتر تغییر نگاه است. اینکه چه بگویی؟ چه ببینی؟ کجا بنشینی؟ با چه کسانی حرف بزنی بی‌آنکه راه بروی، بدوی، شادی کنی، بخندی، گریه کنی و به هیجان برسی.
عبادت هم اگر باشد به عادت است. نه از انجام آن فرحی و نه با خدای سخنی که تمرکزی و حال و هوای به شوق و ذوق برای ارتباط با معبود کمتر می‌بینی.
و جنگ که امروز و هم دیروز و قطعاً فردا برای ماندن، بودن و کار کردن امری اجتناب‌ناپذیر است.
جنگ، هوا را، نان را، آب را، بهداشت را، لباس را، مسکن را، آموزش و پرورش را، حمل و نقل را، ورزش را، تفریح را و عبادت را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد اما تلفن، رادیو و تلویزیون را از تو نمی‌گیرد زیرا وسیله‌ای است برای آنکه بدانی نتیجه آن چه خواهد شد!
و اما بعد:
مردم می‌گویند بنویسید که نفس کشیدن سخت شده، هوا آلوده و مسموم است، نان سالم از تنور در نمی‌آید، پزشکان و داروفروشان گرانفروشی می‌کنند، خانه‌ ناامن و گران شده و در برابر زلزله تاب تحمل ندارد، بنویسید کاسب‌ها ارزان می‌خرند و گران می‌فروشند، آموزش و پرورش کاربردی نیست، دانشگاه دکان مدرک‌فروشی است، اتومبیل‌ها در ترافیک گیر افتاده‌اند و راه عبوری برای دوچرخه‌ها نیست.
بنویسید که زنان به علت بیکاری در خانه تماشاگر تلویزیون‌اند و به پیری زودرس گرفتارند.
بنویسید که تفریح‌ها هم همانند گل‌های مصنوعی به دل نمی‌نشینند.
و بنویسید که اخبار جنگ، جنگ عراق، یمن، افغانستان، سوریه و … آدم را روانی می‌کند. آدم را به مهاجرت‌ها، کوچ‌ها، خفگی در دریاها و فریادهای خفته زیر آوارها می‌کشاند.
بنویسید که فقر آدم را در سرما منجمد می‌کند.
بنویسید که اعتیاد شرف و غیرت انسانی را دستمایه رفع نیازمندی‌ها می‌کند.
بنویسید که زمانه غدار چه بر سر انسان آورده که داوطلبانه تن به اسارت می‌دهند و در صف بردگان برای پیشی گرفتن از یکدیگر دست به جنایات عجیب می‌زند.
بنویسید که اگر روزی اسکندر، هولاگو، چنگیز و اعراب به ایران حمله کردند و دست به کشتار زدند اینک کشورهای مدعی پاسدار حقوق بشر بی‌سر و صدا موشک‌های دوربرد را روانه خوابگاه کودکان می‌کنند.
بنویسید که عشق طبیعی در کوچه پس کوچه‌های درهم شده از جنگ‌های فرسایشی زیر خروارها سنگ و آجر و تیرآهن و بتون دفن شده است.
و اما بعد:
رؤسای جمهور و مدیران کشورها هم می‌گویند بنویسید که ما شبانه روز برای فراهم کردن چنین امکاناتی چه زحمت‌ها که می‌کشیم و چه هزینه‌هایی که صرف می‌کنیم.
بنویسید که ما قهرمانان منتخب ملت‌ها هستیم و چه کارهای سختی به ما واگذار شده است.
بنویسید که قدرشناس زحمات و تلاش‌هایمان باشند.
اما چه بنویسید و چه ننویسید چندان فرقی نمی‌کند زیرا ما عنایتی و توجهی به نوشته‌های شما نداریم. حتی فرصت خواندنشان را هم نداریم. راستی ما مانده‌ایم چه بنویسیم؟

Comments are closed.