• print
یادداشت طنز “اسماعیل عسلی” ۳۱ تیر ۱۳۹۸

یادداشت طنز
اسماعیل عسلی- سردبیر
روزنومه چی دروغگو
می‌گویند شیطان را اگر از در برانی از پنجره وارد می‌شود. ما سلطان را تا پای هواپیما بدرقه کردیم و رفت و مرد و کم کم استخوانش هم خاک شده البته اگر مومیایی نشده باشد. ولی ظرف این چند سال چندین سلطان جای او را گرفته‌اند. نه از آن سلطان‌های کاخ‌نشین که اهل اسکی و کنار دریا و مشروبات ساکی و ماکولات خوکی باشند نخیر دیگر از آن سلطان‌ها خبری نیست اما تا دلتان بخواهد سلطان مسکن و سلطان سکه، سلطان ارز، سلطان پیاز، سلطان کوفت، سلطان زهر مار و … داریم. حالا مانده‌ایم که با این سلطان‌ها چه کنیم. به قول معروف:
آن یکی خر داشت پالانش نبود
یافت پالان گرگ خر را در ربود
حالا حکایت ماست. البته این سلطان‌ها هم از روز ازل سلطان نبودند ما با کف بی‌کفایت خودمان اینها را سلطان کردیم. وگرنه اگر سررشته‌ی امثال جزایری را بگیرید به زیر پل کارون می‌رسید. زمانی بود که امثال بهرام گور کلاه سروری را از میان دو شیر برمی‌داشتند اما سلطان سکه و سلطان ارز از نردبان خریت عده‌ای طمعکار و آزمند یک شبه بالا رفته‌اند و در حالی که برخی تازه دامادها به خاطر ناتوانی در پرداخت ۱۱۴ سکه‌ی ناقابل مشغول سرکشیدن آب خنک هستند سلاطین روزانه چند هزار سکه خرید و فروش می‌کنند.
در گذشته‌های نه چندان دور وقتی از شکاف طبقاتی سخن می‌گفتند ما تصور می‌کردیم حفر و احداث شکاف طبقاتی هم مثل دیوار چین چند صد سال به درازا می‌کشد و میلیون‌ها نفر در برپایی آن ایفای نقش می‌کنند؛ نگو که برخی سلاطین می‌توانند ظرف چند دقیقه با خرید و فروش محموله‌ی یک کشتی و فروش آن روی آب، شکافی به عمق چند کیلومتر بین خود و زیر خط فقری‌ها ایجاد کنند، طوری که میلیارد را پول خرد به حساب آورند. البته تصور نفرمایید که تنها باید در بازار سکه و ارز و مسکن به دنبال سلطان بگردید نخیر اینگونه نیست بلکه به کوری چشم دشمنان ما سلطان دروغ، سلطان خالی‌بندی، سلطان تهمت، سلطان شایعه و همه جور سلطان داریم. حساب کنید وقتی یک نفر آدم کم‌سواد بتواند نزدیک به بیست سال به عنوان پزشک نسخه‌نویسی کند و ویزیتش را هم به بهانه‌ی حق حذاقت دست بالا بگیرد حق ندارد خود را سلطان حقه‌بازی بنامد؟ صد البته که حق دارد. باید بر سر چنین آدمی تاج گذاشت و مغزش را طلا گرفت! بدبخت ما که چندین سال است بالای قبری خالی از مرده نالیدیم و زنجموره کردیم و دست آخر هم دست از پا درازتر فهمیدیم که ای دل غافل … ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی ولی باز هم باید کلاهمان را به نشانه‌ی شادی بالا بیندازیم که حق نفس کشیدن داریم و از این نعمت محروم نیستیم مگر این که هوا را هم با ترافیک و راه انداختن آتش‌سوزی‌های درخور تحقیق و تفحص برای خودمان تحریم کنیم!
جانم برایتان بگوید اگر ما هم روزی از روی خامی و ناپرهیزی بخواهیم به پس و پیش نام شیرین خودمان عنوان سلطان را بچسبانیم راهی نداریم جز این که بگوییم سلطان عجز و لابه، سلطان فریاد زیر آب، سلطان آب در هاون کوب، سلطان دری وری، سلطان حرف مفت. با این تفاوت که نه کسی از ما می‌هراسد و نه کسی برایمان تره خرد می‌کند نه کسی به حسابمان می‌آورد! همینطوری به قول معروف دلمان خوش است که به ما می‌گویند روزنامه‌نگار. همسایه‌ای داشتم به نام آقای طرفدار، نجار کهنسال بازنشسته‌ای که هر چه می‌گفت بازخواست نمی‌شد و کسی با او کاری نداشت. با یک پیرمرد ۹۸ ساله چه می‌توان کرد جز این که تحملش کنی! به من می‌گفت روزنومه‌چی دروغگو! البته با لحنی آمیخته به خنده‌ای دلنشین که واکنشی جز تبسمی ملیح را به دنبال نداشت. یک روز که دل و حوصله داشتم با او گرم گرفتم و گفتم: من که با شما همنشین و هم‌کلام و هم‌سفره و همسفر نیستم چرا مرا دروغگو خطاب می‌کنی؟ من چه دروغی به تو گفته‌ام ؟ گفت: خودت هم روزنامه‌ی خودت را می‌خوانی؟ گفتم: باید بخوانم تا حداقل غلط غلوط نداشته باشد. گفت: غلط غلوط‌ها را که مردم متوجه می‌شوند، تو دروغ‌هایش را درز بگیر. گفتم: آقای طرفدار کدام دروغ؟ ما این حرف‌ها را از قول مسئولین می‌زنیم. وظیفه‌ی ما این است که آنچه گفته شده و اتفاقاتی که افتاده را بازتاب دهیم. راست و دروغش زمانی معلوم می‌شود که دنبال تحلیل و تفسیر آن باشیم که البته کمتر پا می‌دهد به این وادی قدم بگذاریم و سر بی‌درد خودمان را دستمال ببندیم! گفت: برو کشکت را بساب. از او خداحافظی کردم. البته نه به قصد کشک‌سابی بلکه پیش خودم گفتم از این چانه‌زنی‌ها به جایی نمی‌رسم! آن مرحوم بیش از ۱۵ سال است که عمرش را به شما داده ولی هنوز حرف‌هایش در گوشم طنین‌انداز است که می‌گفت شما روزنامه‌نگارها نه دنیا دارید و نه آخرت. چرا که در این دنیا از صبح تا شب دنبال خبر و گزارش و مصاحبه و مقاله و یادداشت و حرف های صد من یک غاز هستید و در آن دنیا هم باید جواب همه‌ی آنها را یک جا پس بدهید! خیلی راحت حرف می‌زد. می‌گفت: فردا که آیندگان تاریخ را می‌خوانند به امثال شما لعنت می‌فرستند که با وجود شما گوجه و پیاز و سیب‌زمینی با چنین قیمتی به مردم فروخته شد و کاری نکردید. شما بادمجون دور قاب‌چین عده‌ای پرمدعای بیسواد هستید! گفتم: ما که از مشکلات مردم می‌نویسیم گفت: چه فایده. مسئولین باید از شما حساب ببرند. گفتم همه‌ی ما باید از خدا حساب ببریم. وای به حال کسی که مردم از او بترسند. خلاصه گاهی گفت و گوی ما به جاهای باریک می‌کشید اما همین که احساس می‌کردم می‌خواهد اضافه پرداختی‌هایش بابت گرانی را به حساب من بگذارد از او خداحافظی می‌کردم. شانسی که آن مرحوم داشت این بود که ۱۵ سال پیش مرد و این روزها را ندید وگرنه حسابی بدهکارش می‌شدم! بگذریم. دو هفته‌ای از آخرین دیدارمان نگذشته بود که اطلاعیه درگذشتش را روی تابلو اعلانات مسجد ایرانی دیدم. خدایش بیامرزد. حرف مفت زیاد می‌زد اما بعضی حرف‌هایش هنوز هم در گوشم زنگ می‌زند. مخصوصاً روزنومه چی دروغگو.

Comments are closed.