یادداشت طنز
اسماعیل عسلی- سردبیر
حکایت آفتابه
یکی از نوادر روزگار که وصف سرانگشتان معجزهگرش در گشودن گرههای کور و آوازهی عبور شترش از گذرگاههای تنگ و نمور شهرهی آفاق است پس از مرور گزارشهای راست و دروغ فضای بیصاحب مجازی پیرامون رویدادی در بر گیرندهی آخر و عاقبت یکی از بانوان دوستدار فوتبال، با سرعتی که گویی به کانون سیاهچالهای غولآسا نزدیک میشود خود را به اتاق سردبیر روزنامه رسانید و از طرح نوین و خارقالعاده و استارتاپیاش برای برداشتن موانع عدیدهی دست و پاگیر بر سر راه حضور بانوان در ورزشگاهها رونمایی فرمود. من در حالی که انگشت جویده شده و مستهلک گردیدهی حیرت را برای هزارمین بار به دندان میگرفتم گفتم: تصدق مرام و معرفت نداشتهات، در این مملکت گل سنبلی تا دلت بخواهد الی ماشاءالله و علی برکتالله مشکل و معضل و گره ناگشودنی داریم که بعضاً چندین قرن است مثل اسب عصاری خیره و بیهوده اطراف آن طواف میکنیم و پرسه میزنیم و هزینهی دکانداری این و آن را میپردازیم که صد البته با این شیوه تا صد سال دیگر هم به گرد راه حل مشکلات نخواهیم رسید. در ادامهی فرمایشاتم با توپ و تشر او را هل داده و گفتم: آن همه مشکل ریز و درشت را رها کردهای و چسبیدهای به مشکلی که به فرض محال اگر هم نابغهای پیدا شود و آن را حل نماید نهایتاً به جلب رضایت نزدیک به چند هزار دختر آرزو به دل ماندهی فوتبالی منجر میشود و مابقی مشکلات زنان از بیشوهری گرفته تا بد سرپرستی و بیکاری و دربهدری و اعتیاد و هزار کوفت و زهر مار دیگر لاینحل باقی میماند سپس آهسته در گوشش زمزمه کردم که من تاکنون نه از عمه و نه از خالهام نشنیدهام که برای تماشای مسابقات ورزشی هوایی شده باشند اما چون هر کسی را از چیزی منع کنی برای انجامش حریصتر میشود عدهای همین موضوع را دستاویز بهانهجویی قرار داده و میگویند الّا و لله که ورود بانوان به ورزشگاهها آزاد شود وگرنه مثل برانکو کار را به دادگاه فیفا و جاهای باریک میکشانیم! و سلبریتیها را وادار میکنیم که به جای جامعهشناسها که در اینگونه مواقع روزهی سکوت میگیرند به میدان بیایند و تحلیلهای آب دوغ خیاری به مردم تحویل دهند و خلاصهی کلام اینکه برایش از سیر تا پیاز توضیح دادم و گفتم شاید نسل کنونی ندانند اما ما که مویمان را در آسیاب تاریخی چال زنبوری که از هر سوراخش حداقل ده بار گزیده شدهایم سفید کردهایم و به نسل سوخته معروف شدهایم، روزگاری را به یاد میآوریم که از اشتیاق بانوان برای تماشای مسابقات ورزشی خبری آنچنانی نبود مگر تعدادی اندک که آنها نیز به اتفاق پدر و مادر و برادر خود به ورزشگاهها میآمدند تا اینکه عدهای پیدا شدند که کارشان تحریک مردم برای بر سر لج انداختن آنها بود و در این قضیه ید طولایی داشتند و با قوانینی من درآوردی به اینگونه داستانها شاخ و برگ دادند. در واقع این ماجرا همان ماجرای آفتابه است. حتما شنیدهای که میگویند مسافری که به قصد قضای حاجت وارد یکی از دستشوییهای بین راهی در مسیر شیراز به تهران شده بود آفتابهای برمیدارد و به سمت محل تخلیه شتاب میگیرد که ناگهان نگهبان دستشویی با احساس مسئولیتی شدید که رعشه بر اندامش انداخته و رگهای گردنش را متورم کرده بود به او نهیب میزند و میگوید این آفتابه را بگذار و آن آفتابه را بردار و با نوک انگشت سبابهاش آفتابهی موردنظر خودش را به مرد مسافر نشان میدهد. مرد مسافر که از این حرکت محیرالعقول به خشم آمده میگوید مگر آفتابه با آفتابه فرق دارد؟ اما پاسخی قاطعانه و دندانشکن و مثل همیشه بسیار منطقی و متعهدانه میشنود که: پس من اینجا چکارهام؟! و به این وسیله مرد مسافر را متوجه فلسفهی وجودی خود میکند. مرد مسافر هم که در آن شرایط غیرقابل کنترل در واقع مسلوب الید شده بود و هر گونه تأخیر و تعللی میتوانست حمامی روی دستش بگذارد، سری به نشانهی اطاعت و به زبان خودمان یعنی شما درست میگویی میجنباند و همان آفتابهای را برمیدارد که نگهبان وظیفهشناس به او نشان داده است و به غائلهای منطقهای که چه عرض کنم بلکه به چالشی جهانی پایان میدهد!! برخی قضایا در این مملکت سرشار از شگفتی، نه سر در آبشخور حکمتی بلیغ دارد و نه افسوس و دریغ، بلکه حکایت همان حکایت آفتابه است که به حکم آن عدهای نان میخورند و نامشان بر سر زبانهاست. اما مصیبتها به داستان آفتابه ختم نمیشود بلکه در این غوغای وانفسا سلبریتیهایی گوش خواباندهاند تا رویدادی دل مردم را بلرزاند، آنگاه جفتک زنان خود را به میانهی میدان میرسانند و حرفهای گندهتر از دهن خود میزنند و اظهار وجود میفرمایند و برای صغیر و کبیر تعیین تکلیف میکنند. بنابراین قضیهی فحش و ناسزاگویی بهانه است! سر همین چهارراه ملاصدرای خودمان که محل عبور انواع بانوان و آقایان است روزانه بر سر پیاده و سوارکردن مسافران بلاتکلیف، چند کرور اهانتهای ناموسی رد و بدل میشود و کسی به کسی نیست که اگر دلواپسان نزاکت و ادب خبر داشتند مسیر عبور خانمها را از چهار طرف منتهی به این نقطه مسدود میکردند تا مبادا لالهی گوش فحش نشنیدهی بانوان، در اثر استماع حرفهای آنچنانی به ارتعاش درآید. یا همین دلواپسان اگر خبر داشتند که بعضی از زنان این سرزمین برای به چنگ آوردن قرص نانی به مصایبی تن میدهند که خودسوزی پیش آن لنگ میاندازد، اینگونه فشار خون خود را بر سر ورود و خروج بانوان به ورزشگاهها بالا و پایین نمیکردند. بگذریم. من که هنوز انگشت حیرت به دهان داشتم با احتیاط انگشتم را بیرون آورده و به جوان مبتکری که همچنان منتظر ایستاده بود گفتم: حالا طرح و ایدهی شما برای حل این مشکل چند ده ساله چیست؟ گفت: من میگویم که قسمتی از ورزشگاهها را به بانوان اختصاص دهند اما پیرامون جایگاه ویژه بانوان شیشهای دوجداره نصب کنند تا حرفهای رکیکی که توسط مردان بیتربیت زده میشود به گوش آنها نرسد ولی برای اینکه شعار بانوان به گوش بازیکنان برسد و به آنها انگیزه و نیرو ببخشد روی سقف جایگاه ویژه بانوان چند صد میکروفون کار بگذارند و میکرفونها را به چند صد بلندگو وصل کنند تا به این ترتیب سر و صدای ایجاد شده توسط خانمها موجب گردد که صدای مردها هم به جایی نرسد و داور و بازیکنان هم از نسبتهای ناروا که از هر طرف فضا را میشکافد در امان باشند!!
در حالی که نمیتوانستم خشم خود را کنترل کنم با نگاهی عاقل اندر سفیه به او گفتم: مردک تو چند سال فکر کردهای تا به این راه حل رسیدهای؟ مگر آن طرحهای بدیعی که عدهای نابغه برای کاستن از آسیبهای اجتماعی به خورد مردم دادند ما را به کجا رسانید که حالا شما میخواهی بانوان را شیشهنشین کنی؟ به نظر من اگر هزینهی نصب چنین حباب شیشهای را به متولیان امور ورزشی بدهند میتوانند بدهی خود را به لژیونرها و مربیان خارجی بپردازند تا کارشان به دادگاه و تعلیق و رسوایی نکشد. مشکل این مملکت با این طرحها حل نمیشود. امثال تو اگر کار درست و حسابی داشتید سراغ این راهحلهای شترگاوپلنگی نمیرفتید. برو جانم مشکل همان آفتابه است که من گفتم.
- شنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۸
- سرمقاله

یادداشت طنز “اسماعیل عسلی” ۲۴ شهریور ۱۳۹۸