سرمقاله
اسماعیل عسلی- سردبیر
داستان از گهواره شروع میشود
بیرودربایستی حرف زدن و بدون ترس و ملاحظه ابراز نظر کردن حلقهی مفقودهای در مناسبات اجتماعی و سیاسی ماست. مثل اینکه میترسیم بگوییم به چه چیزهایی باور داریم، میترسیم بگوییم که پس از هر ماجرایی به چه نتیجهای رسیدهایم. این مشکل از خودمان شروع میشود و سالها آن را در خانه تمرین و نهادینه میکنیم و به عنوان یک سوغاتی حتی به خارج از کشور هم میبریم. ما حتی وقتی به خواستگاری میرویم صحبت را با یک دروغ آشکار آغاز می کنیم که صد البته پاسخی که میشنویم هم دروغ است. برای نمونه میگوییم پسر ما می خواهد غلام شما بشود و در پاسخ میشنویم که دختر ما کنیز شماست و آرزو میکنیم که با لباس سفید یعنی عروسی بیایند و با لباس سفید یعنی کفنی بروند و طلاق و جدایی در کار نباشد. یک وقت تصور نفرمایید که دروغهایی از این دست تنها در مراسم خواستگاری رد و بدل میشود. خیر بلکه در مراسم اعلام نامزدی برای ورود به مجلس یا شورای شهر هم تمامی مدعیان خدمتگزاری خود را غلام حلقه به گوش مردم معرفی میکنند و آنچنان قربان صدقهی مردم میروند که آدمهای خوشباور میگویند اینها تا حالا کجا بودند که مملکت را نجات بدهند. اما همانگونه که آن غلام حلقه به گوش یعنی داماد دو هفته پس از ماه عسل، سالهای زهر ماری را کلید میزند برخی از این مدعیان خدمتگزاری هم میافتند در اتوبان اخذ مجوز و صدور امتیاز و تبدیل میشوند به کارچاق کن این و آن و فراموش میکنند که کجا هستند و چه مأموریتی دارند. اصلاً و ابداً خیال نکنید این پیاز خرد کردنها مخصوص نمایندگان است. حتی وزرا هم در جلسات معرفی به مجلس که برای گرفتن رأی اعتماد تلاش میکنند یا بهتر است بگوییم دست و پا میزنند از طرحهایی سخن میگویند که همه را انگشت به دهان میکند. تا اینکه بعله را میگیرند و دوباره در به همان پاشنهای میچرخد که میچرخید! اگر از من بپرسید میگویم نه آن وزیر مقصر است و نه آن وکیل و نه داماد و عروس دروغ گفتهاند. باید گفت داستان از گهواره شروع میشود و لالاییهای آغشته به دروغهای بزرگ. اینکه هر کدام از ما کلکسیونی از نقاب در خانه داریم و هر روز یکی را بر چهره میزنیم به همان دروغهای کودکی باز میگردد زجر میکشیم ولی آنچنان آن را توصیف میکنیم که هر کس نداند تصور میکند در بهشت برین هستیم . در صف نانوایی در حالی که چشم میچرخانیم ببینیم آشنایی در ابتدای صف پیدا میشود تا با اشارهی ابرو به او حالی کنیم نان ما را هم بگیرد، اگر کسی از صف جلو زد تمام قد در برابر او میایستیم و از حق و عدالت دم میزنیم. در برابر کسی کرنش میکنیم که دلبستهی او نیستیم. طبیعی است که در چنین جامعهای همه در گونهای بلاتکلیفی زندگی میکنند. حالا اگر در این میان یکی پیدا شود که باورها و احساسات و نظریاتش را بدون ملاحظهی این و آن بر زبان بیاورد، همه چپ چپ به او نگاه میکنند مثل اینکه گناه کبیرهای مرتکب شده باشد. بچه، مشقهای شبش را ننوشته و گریه میکند. او را تا مدرسه همراهی میکنیم و جلو چشم بچه به دروغ میگوییم که دل درد داشته و نتوانسته تکلیفش را بنویسد. لبخند آموزگار و پذیرش کودک با آغوش باز به بچه میفهماند که دروغ چیز خوبی است. البته پدر و مادر همواره به این بچه میگویند هرگز دروغ نگو که البته منظورشان این است که به ما دروغ نگو، ولی در جاهای دیگر و به مناسبتهای گوناگون به او آموخته ایم که دروغ نجاتبخش است. حال اگر به این بچه بگوییم. خودت کوتاهی کردهای و باید جوابی برای آن داشته باشی، تکلیف خودش را با خودش روشن میکند. تکلیف معلمش هم روشن میشود! اینکه هیچ کدام از ما از منتقد خوشمان نمیآید به خاطر همین چیزهاست. اینجاست که میبینی عدهای در جایی نشستهاند و فردی مشغول حرف زدن است و حرفهایش هم یا بیربط است و یا ارزش شنیدن ندارد و یا اگر درست هم میگوید شنوندگانش در دل با او موافقتی ندارند اما با کمال تعجب هیچ کس حرفی نمیزند و همه ظاهراً سراپا گوش هستند در حالی که حواسشان جای دیگری است و مسخرهتر اینکه همان کسی که مشغول حرف زدن است هم میداند که کسی برای حرفهایش تره خرد نمیکند با این وجود وقت آنها را بیهوده میگیرد و اینگونه وانمود میشود که این جمع چقدر همدل و همراه هستند. برداشتی که آن هم دروغ است. مگر میشود از دروغ حاصلی جز دروغ به دست آورد. حالا حساب کنید ما در چنین جامعهای به دنبال شفافیت هستیم. شفافیتی که چون ظرفیتش را نداریم کار ما را به جاهای باریک میکشاند. باید از گهواره شروع کنیم.
- سه شنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۸
- سرمقاله

سرمقاله سردبیر “اسماعیل عسلی” ۱ آبان ۱۳۹۸