• print
یادداشت طنز “اسماعیل عسلی” ۷ آذر ۱۳۹۸

یادداشت طنز
اسماعیل عسلی- سردبیر
من از تو می‌ترسم
آدمیزاد وقتی شهره‌ی آفاق شد و در آینده‌نگری و گره‌گشایی و خدمت بی‌شائبه به خلق‌الله گوی سبقت از دیگران ربود دیگر فرصت سر خاراندن هم پیدا نمی‌کند چه رسد به اینکه بخواهد برای رتق و فتق امور خصوصی‌اش دست و پایی بجنباند. همین که این حقیر با راه‌اندازی ستون طنز باب رفع معضلات را گشودم دیگر مالک تلفن همراه خود هم نیستم چرا که بی‌وقفه زنگ می‌زنند و هی پیغام پسغام می‌دهند فلانی کجایی که همه چیزمان را بردند. من هم که بر خلاف نهادهای نظارتی نه اداره‌ای دارم و نه سازمانی و نه بساط بگیر و ببندی و نه نیرویی و بودجه‌ای و نه حق مأموریتی و کسی هم نیست که باور کند بی‌مایه فطیر است. عده‌ای بی‌خبر از اسرار پشت پرده هی می‌گویند دست به کار شو تا خاکمان را توبره نکرده‌اند. انصافتان را شکر. مگر این تحلیل‌های آب‌دوغ خیاری چقدر ارزش دارد که لاینقطع هندوانه زیر بغل ما می‌گذارید. پدر بیامرز عاقبت بخیری دیروز آمده بود به دق‌الباب و هی به در و پنجره می‌کوفت و غوغایی به راه انداخته بود که آن سرش ناپیدا بود. گفتم مگر سر شیر آورده‌ای که در را خارج از پاشنه می‌چرخانی؟ گفت: خداوکیلی اگر متر و گزک داری بیا خانه‌ی ما را اندازه بگیر ببین چند می‌ارزد. گفتم اگر قصد فروش داری من خریدار نیستم! گفت: در این عالم وانفسا و رکود حاکم بر بازار مسکن مگر خرید و فروشی هم در کار است؟ می‌خواهم ببینم مگر خانه‌ی من چقدر می‌ارزد که یارانه‌ام را قطع کرده‌اند؟ گفتم: فقط که یارانه نیست. باید ببینی کل دارایی‌ات چقدر می‌شود. فکر کرده‌ای با کورها ترید می‌خوری؟ مملکت حساب و کتاب دارد. این تو بمیری دیگر از آن تو بمیری‌ها نیست. کفگیر به ته دیگ خورده و گذشت آن دورانی که مرده‌ها هم یارانه می‌گرفتند و به حساب خارج‌نشین‌ها هم پول واریز می‌کردند! معلوم نیست مردم، دروغگویی را از چه کسانی یاد گرفته‌اند که هیچ علاقه‌ای به خوداظهاری و اعتراف به توانمندی ندارند. خدا را شکر که بالاخره معلوم شد ۶۰ میلیون محتاج به دستگیری داریم و بیست میلیون برخوردار و ثروتمند. هر چند اگر اسامی همه یارانه‌بگیران را مثل نتایج کنکور روی یک سایت می‌گذاشتند خیلی بهتر بود. با این وضع خیلی از محروم شده‌ها حوصله‌ی پیگیری دریافت یارانه را ندارند و همه چیز ماست مالی می‌شود. البته ما که نه سیاستمداریم و نه اقتصاددان ولی در این حد می‌فهمیم که اگر از همان روز اول جلوی تولید ماشین را می‌گرفتند و مشتی آهن‌پاره را با قیمت‌های نجومی به مردم قالب نمی‌کردند نه تا این اندازه شاهد حوادث مرگبار جاده‌ای بودیم، نه ترافیک و آلودگی هوا گریبانمان را می‌گرفت و نه کار به جایی می‌کشید که دولت بخواهد این همه یارانه‌ی سوخت بدهد. به هر حال خود کرده را تدبیر نیست و ما اگر بخواهیم گریبان کسی را بگیریم چندین دولت از سازندگی گرفته تا اصلاحات و دولت دست پاک و تدبیر و امید همه در این پرونده‌ی قطور درگیر می‌شوند و کار بالا می‌گیرد و زور ما هم یکجا به همه آنها نمی‌رسد. قربان همان شیراز قدیم خودمان که از دروازه‌ی قرآن شروع می‌شد تا می‌رسید به دروازه‌ی اصفهان و دروازه‌ی سعدی و دروازه‌ی قصابخانه و دروازه کازرون و چند جای دیوارش را هم آشوبگران تخریب کرده بودند که کل شده بود مثل کل شاهزاده قاسم و کل تیموری و کل مشیر. بقیه‌اش هم یا باغ بود یا کشتزار، طوری که با دو تا تخته گاز از این سر شهر به آن سر شهر می‌رفتی و به این می‌گفتند شیرازگردی. حالا تا خودت را از فلکه‌ی گل سرخ به قصر قمشه برسانی می‌بینی که نصف باک ماشین دود شده و به هوا رفته. حالا این شهر دراز و دیلاقی را هم که روی سر هم تلنبار کرده‌اند نه کارگاهی دارد نه کارخانه‌ای. حداقل اگر مثل اصفهانی‌ها و اراکی‌ها دود کارخانه به حلقمان می‌رفت باز جای شکرش باقی بود که چند نفر مشغول تولید هستند. چشم شیطان کور به مدد گریبان‌گیری‌ها و ناهمگرایی چندده ساله‌ی مسئولین شهر و استان اگر چرخ کارخانه‌ای هم می‌چرخید آن را متوقف کردند و قطعاتش را به اینجا و آنجا حواله دادند. حالا ما مانده‌ایم و حوض سعدی که می‌گویند خشک شده است. از شیراز تنها آوازه‌ای مانده که مرهون حافظ و سعدی و کریمخان زند و سازندگان آثار باستانی است که البته همین را هم نمی‌توانند به ما ببینند و به دنبال تخطئه‌ی آن هستند و هر روز بساطی داریم که بیا و بنگر. من می‌گویم دولت باید برای شهرها هم یارانه در نظر بگیرد که صد البته یارانه‌ی شهری مثل شیراز که کارخانه‌ی چندانی ندارد باید از همه جا بیشتر باشد. می‌گویند بخشی از این اقیانوس نفتی کشف شده در فارس واقع گردیده و بر این اساس فارس هم مثل خوزستان می‌تواند استان ثروتمندی باشد. ولی من می‌گویم دولت به جای پرداخت یارانه، اداره‌ی تخت جمشید و پاسارگاد و نقش رستم و غار شاپور و آثار فرهنگی و تاریخی را به خودمان بسپارد و بالکل خودش را کنار بکشد و دستمان را باز بگذارد تا خودمان بساط گردشگری را راه بیندازیم و پولی پارو کنیم که از محل مالیات آن دولت بتواند یارانه‌ی همه‌ی ایرانی‌ها را بدهد. ما روی گنج خوابیده‌ایم و کابوس می‌بینیم. خدا را خوش نمی‌آید. می‌گویند ابوالهولی بچه‌ای گریان را در آغوش گرفته بود و می‌گفت آرام باش عزیزم من هستم. بچه به حول و قوه‌ی الهی به سخن آمد و گفت: من از تو می‌ترسم.

Comments are closed.