سرمقاله
محمد عسلی
برای منصور اوجی در آستانه ۸۳ سالگی
کلمه و کلام تنها همراه و همدل شاعری است که سالها شاعری کرده و معلمی را معلمی وقتی این چنین میسراید:
“در برگ ریز پاییز
گفتی که بایدش کند
گفتی که بایدش سوخت
ناموس خاک و باران
این را نخواست، اما
□
آن کندههای هیزم
غرق شکوفه امروز»
کلمه و کلام هر دو در این شعر هم روح شاعری را فریاد میزند و هم روح معلمی را و هیچ یک بر دیگری تقدم ندارد.
استاد منصور اوجی با شعر هم آموزش میدهد. در شعر هم دلواپس جامعه خود است، در شعر هم میخواهد حضوری آموزگارانه داشته باشد.
“شاعری را که پیشه من ساخت
□
دور از این غریو و آتش و دود؟
کاش در معبدی شمن بودم
□
کاش قاصد- گلی بر آب روان»
قاصد بودن را روح ناآرام و بالندهای باید حس مسئولیت همسرنوشتی را فریاد میکند و چیزی میگوید که تمامی ندارد به هر عصر و زمانه با هر تلخی و شیرینی، چرا که زمین گذرگاه بهشت و جهنم نیست، بلکه خود بهشت و جهنمی است که گاه در برزخ بیخیالی میراثخوارانش از خود بیخود میشود و پیام شاعران را حتی به روش معلمان نمیشنود.
استاد من!
عمر به هر میزان بهانه فصلهای گذشته است، آنچه میماند صداست، صدایی که از حنجره گلبرگهای معطر نارنج به گوش میرسد و یا از زخمه تاری که دستان به دل آویخته هنرمندی آن را از نوازش نسیم وام گرفته است.
چنانکه میگویی “شاعرم. هزار سال عمر میکنم
ریشه در درخت دارم و بهار”
این عمر هزار ساله تابع زمان نیست چنانکه هنوز فریاد حافظ و سعدی به مهابت فردوسی و مولوی و دیگرانی که صدایشان پژواک طبیعت آدمی است گره خورده است.
وقتی به قول شما: “بهار یکشبه از راه میرسد
مثل همین شکوفه که در برف بر درخت”
چه غم که کلمات پیوسته در گردش چهار فصل پیامآور بهارند هر چند زمستان سرد و طولانی را به زمانی که ابتدا و انتهای آن را نمیدانیم تجربه کردهاند و آنقدر شسته و رُفته شدهاند که به جواهر میماند گاه در قاب طلا و گاه در لفاف کهنه پلاس گندیده قرون که هر دو مخاطبینی خوشذوق دارد.
بگذار برایت بگویم که کلمه و کلام بالاصاله هدیه خداوندند که از دل طبیعت برخاستهاند اگر گل و سبزه و آب نبودند واژههای گل و سبزه و آب هم نبودند.
ما همه وامدار طبیعتیم، وامدار زمین و آسمان و هوا که روح و جسم ما در این مثلث حیات بالنده است و چه زیبا این راز را دریافتهای که شوق احساس را به آب و سبزه و هوا گره زدهای و این تو نبودی که چنین شدی بلکه چنین بود که تو شدی. “سبز یکدست.
این چمن در صبح/ سرخ و گلرنگ، گل انارکها/ و تو حیران این شکوه شگفت/ میدرنگی و تند میگذری.” و من در مقاطعی از عمر خدمتیام تو را شاگردی کردم و آزمودم با همان احساس اما با بیتفاوتی چند در گذرگاه عمر و خواندهام بارها و باز میخوانم احساس واژههایی را که در مسیر زندگی در قالب شعر به زیور تعقل آراستهای.
ما نمیتوانیم هوای باغ کنیم هر چند به قول شما دور آن گذشته است.
اما میتوانیم باغ را به هوای کوچاندن داغ از دل به تصویر کشیم تا خاطره آن بماند هر چند سروی خرامان در تلألؤ خورشید بهاری در کنار آبی روان زمزمه حیات را همانند حافظ به خاطرمان نیاورد.
اما تو به دور از هیاهوی خمپارهها و شلیک توپها و آشفتگی کبوتران از شکست دیوار صوتی چه خوب به امید دل بستهای و چه خوب احساس از آب و گِل گذشتهات به گُل پیوند میخورد وقتی میسرایی:
“اطلسیها طرف عصر تو را میخوانند
و تو سرگرم گرفتاری خویش
برگهایی که فرو ریخته بر میچینی
برگهایی که در اطراف حیاط
□
و تو بییاد چنین عطر شگفت”
استاد من! خوش بیاسای در هوای کلمه و کلام و طبیعتی که روح آن در احساس تو جاری است و عشق به فهم خدا و خلق در آثار مانایت آشکار است.
تلخیهای روزگار هر چند به فراموشی نمیروند اما شیرینیهای خوب بودن باز هم به دیر سالیان دیگر به کامت پایدار باد. دیر زی و دیر مان.
والسلام
- جمعه ۱۵ آذر ۱۳۹۸
- سرمقاله

سرمقاله محمد عسلی برای منصور اوجی در آستانه ۸۳ سالگی