سرمقاله
محمد عسلی
کرونا بلای کدوما؟
نشسته روی لبه جوی خیابان، یکلا قبای بیکلاه، چشمی به روندگان و چشم دیگری به رانندگان، دستی بر بیلچه دارد و تکیه بر تیشه. و دست دیگر گاه و بیگاه بلند میشود به نشانه آمادگی برای بیگاری از پس بیکاری، شاید به بهای لقمه نانی و بیخیال میگذرند عابران بیمجال نه به حال و نه به قال.
سکوت است و عالم هپروت و هر کس به حال خود دلمشغول نشسته روی لبه جوی خیابان، بیکس و تنها، پیرمردی از آن دنیا، دنیاهای دور و خالی از شور و شعور. دنیای نامرادیها و نامردیها. دنیای دلزدگی از پژمردگیها. دنیای زیادهخواهیها و چشمچرانیها. دنیای فراموشیها که کس را به ناکس التفات و به کس بیاعتنا نیست.
بهار در راه و گل بوتهها چشم بسته و کمبها کنار خیابان کمی بالاتر پشت دیوار باغ. باغ خشکیده زیر سایه آپارتمانها، کلاغی از آن بالا چشم دوخته بر گردوی رها در پوسته سیاه و مردی که دستی به دعا و چشمی به سما دارد از آن دورترها، غریب مینماید. در لباسی نه مثل این طرفیها، شاید باغچهای، به چشم رهگذری برای نشای بوتهای در این فصل فراموش شده، هر چند باران باریده، هوا لطیف و آفتاب نظیف، اما تن پیرمرد، نحیف و روان آزرده از روزگار کثیف.
از کناره مرز آمده، فقیر، بینان و آب با خاطرهای از آسیاب، آسیابهای آبی، که میچرخیدند در روزهای آفتابی و او میغنود در شبهای مهتابی روی بام، چشم بر عبور ستارگان داشت نه صدای بالین بود و نه وحشت از ظالمین، حرامیان شب زندهدار نقبی به خانه او نداشتند و گرسنگی با لقمه نان گندم برآمده از دل خاک خوب و چشمه نور پایان روز را نوید میداد و رهایی در دشت. دشت آرزوهای زودرس فصل درو.
اینک جز خاطرهای از آن روزهای به فراموشی رفته کودکی نشاطآور نیست در این حال و هوای دلآزردگیها، نداریها، نخواهیها و کروناییها.
از خیابان عبور میکنم، ازدحام اتومبیلهای آنچنانی و بستههای پرحجم این چنینی و حرص و آز تمام نشدنی دورافتادگان از بیچارگان. مثل عبور کرمهای ساقهخوار از تنه درختان به هنگام بهار.
به همه کس و همه چیز کمتوجهی میشود، جز به نشستگان پشت میز، میزی از جنس فولاد برای اجابت جستجوگران نان اولاد، گویی نان پیچیده در امریهای در دست امنیهای است با عریضهای با خواهش در چالش دارا و ندار.
«و میبینم که زمانه میل به ادبار دارد…» بعد از هزاران سال هنوز در این روز و جان وقتی برای انباشت و داشت، ماسکهای پیشگیرانه هم انبار میشوند با اشاره اندیشمندانه سوداگران زر و زور حتی با پاهای لب گور به امید بالا و پایین کردنهای نرخ نان در تنور.
تا یکی بیشتر بمیرد و دیگری بر جنازه او آوازخوان گرانجانی باشد در شور. شوری برای هیچ و پایانی برای گذر از پیچ. پیچهای ممتد زندگی در مسیرهای پرفراز و نشیب دوندگی به روزگار بیرونق احساس برای دستیابی به اسکناس و وقتی خشم نهفته آرام میشود، دشنام در لفافه طنز مثل آب بر آتش تسکین میدهد و به دمی یا درمی یا کرمی در صفحه جادویی دست چرخان همراه که اولش خواندهاند و به راستی که چنین است در این عالم وانفسا به روزگار بلا.
آه چه قدر زود فراموش کردهایم که وبا تا بناگوش هوش لانه کرد و سل در دل خانه کرده بود و جنازههای بیشمار از طاعون پوسیدند و در خون غرقه شدند تا نفت و گاز از آن زاید و گرما بتاباند.
و اینک کرونا، بلای جان ما، آمده از دیارهای دور، دیارهای تنهای رنجور با اجناس جور و واجور و ما ذوق زده به شوق مهمانانی از جنس رطیل و رنگ نیافته از سهیل پذیرا شدیم بیدرنگ از همه رنگ از این ویروس کشنده، اینک در جنگ، خانهنشین شدهایم شاید امان یابیم و باید که این چنین شویم از این بلای شایع شده در فرنگ هم.
و اما بعد:
همت عالی باید و روح متعالی تا خدا مدد کند و آدمها دوباره به خود آیند و قدر عافیت بدانند و بیش از این اسب نفس در میدان حرص ندوانند اگر به فهم آیند.
والسلام
- جمعه ۹ اسفند ۱۳۹۸
- سرمقاله

سرمقاله “محمد عسلی” ۱۰ اسفند ۱۳۹۸