• print
سرمقاله “محمد عسلی” ۱۴ اسفند ۱۳۹۸

سرمقاله
محمد عسلی
حلقه گمشده نکونامی
نگاه مادی با کمرنگ شدن احساس عاطفی رابطه مستقیم دارد و فقر و نداری با درک احساس بیچارگان. بدین معنی که انسان‌ها وقتی در یک طبقه قرار می‌گیرند یکدیگر را بیشتر درک می‌کنند و احساس را به نسبت نیازهای هم تحریک می‌کنند. کسی که فقیر است و ثروت آنچنانی ندارد حال و روز فقرا را بیشتر درک می‌کند تا ثروتمندی که در طبقه خود بیشتر با متمولان و پولداران همنشین است. به عبارت دیگر:
«حالت سوخته را سوخته دل داند و بس
شمع دانست که جان دادن پروانه ز چیست»
اگر به ۵۰ یا ۷۰ سال قبل برگردیم و در ادبیات آن روزگاران غور کنیم که بسیاری از دستاوردهای ارتباطی جدید، انسان‌ها را به لحاظ عاطفی از یکدیگر جدا نکرده بود حس ترحم، نوعدوستی، همنوایی و فقیرنوازی بیشتر بود. حتی در میان ثروتمندان، واقفین بزرگی را شاهد بودیم که هنوزا هنوز آثار ماندگار آنان مانند ساختمان‌های وقفی خدمات‌رسان نیازمندانند.
امروز حلقه گمشده نیکوکاری و نکونامی ارتباطات نزدیک و رو در رو است که وسایل جدید ارتباط جمعی این توفیق را از همگان گرفته است و تمامی احساسات در قلب فضای مجازی همانند گل‌های مصنوعی رنگ و لعابی دارند و بس.
نه از نویسندگان پیام همنوایی می‌رسد و نه از شاعران شعری لطیف چونان اشعار سعدی و یا پروین اعتصامی تحریکی یا رغبتی ایجاد می‌کند تا احساسی را برای کمک و همدلی تحریک کنند.
هر کس در اندیشه بیشترخواهی و پس‌اندازی است که حرص ناتمامی را قوت می‌بخشد گویی در بیابان سگ تشنه‌ای احساس و باور رهگذری را تحریک نمی‌کند تا کله دلو کند و سگ ناتوان را آب دهد و یا کوزه یتیمی شکسته نمی‌شود تا دلی را به رحم آورد!
چه بایدمان کرد در این وانفسای سودا و سود و روزگار عفن که رایحه دل‌آویز گل‌ها هم در ازدحام دود محو می‌شوند؟
چه بایدمان کرد با این فاصله‌ها، فاصله‌های آهنین که عبور از آنها روحی و لطفی تازه می‌طلبد به زمان‌هایی دیرمجال؟
نه یتیم‌خانه‌ای سردر را تابلو راهنما است و نه نشانه‌ای از ثروتمندان بنامی برای احیای سنت وقف تا بتوان امیدوار بود به باوری یا ایمانی از این طریق. راستی چه روزگار غریبی است. روزگار غروب!
آیا به قول اخوان هنوز «خردک شرری هست؟»
شاید زندگی ماشینی و آپارتمان‌نشینی دل از هوای باغ برده و آدمی را با طبیعت خود بیگانه کرده است و ما علاوه بر آنکه دچار انقطاع فرهنگی شده‌ایم به نوعی از خود هم بیگانه شده‌ایم.
یادم آمد یکی از دوستان می‌گفت بیایید شراکتی یک خانه سالمندان برای خود دست و پا کنیم قبل از آنکه ما را به خانه سالمندانی ببرند که به اکراه در آن بقیت عمر را طی کنیم. به هر تقدیر شاید این بلای کرونایی بتواند ما را با خود آشتی دهد. فاصله‌ها را برای مدتی هم که شده بردارد و ترس از مرگ عامل احساس ترحمی در مای ماشین‌زده ایجاد کند. شاید احساس قدیمی بار دیگر بیدار شود و حس هم‌نوعدوستی رخ نشان دهد. شاید این فاصله‌های ایجاد شده، هر چند کم جای خود را به نگاهی دهد که یکدیگر را بیشتر ببینیم و از هم غافل نشویم.
مگر نه اینکه:
«بنی‌آدم اعضای یکدیگرند
که در آفرینش ز یک پیکرند…»
با خدا بودنمان بدون با خلق بودنمان خود فاصله‌ای بسیار با خداست و با خلق خدا بودنمان فاصله‌ای تا خدا نیست. باز گردیم به خویشتن تا خوشبختی و خوشوقتی را احساس کنیم و این احساس را با دیگران تقسیم کنیم. همین.
والسلام

Comments are closed.