سرمقاله سردبیر اسماعیل عسلی ۳ شهریور ۱۳۹۹
رندان تشنه لب را آبی نمی دهد کس
تنوع و چند گونگی برگزاری مراسم عاشورایی به برپایی موزه ای شهری منجر می شود که تماشا ، بخشی از اجرا به حساب می آید یعنی مجری و تماشاگر نقشی درهم تنیده دارند . در آیین های عاشورایی حتی کسی که از شکاف پنجره نظاره گر عبور هیأت هاست نیز برای خود در این کنگره ی روان و جاری نقشی قائل است. نقش همنوایی ، چرا که حتی اگر با قطره ای اشک در این سوگ ژرف ضمیر به این رود خروشان بپیوندد احساس ادای دین می کند و با قطره ای درک و معرفت خود را به دریایی از شور و حماسه پیوند می زند . لهجه ها و لحن ها و بحرها و نواها و شکل و شمایل ها و رقص شعله ی نگاه های برافروخته درهم می آمیزد و پرچم های رنگارنگ سفیر احساسی ملکوتی هستند . بی هیچ دعوت نامه ای ! در گذشته این گونه بود که مردم از هر طبقه و صنفی به نحوی در تعزیه های میدانی و سوگواری ها ایفای نقش می کردند . حتی کسی که شربت و شیرینی و حلوای نذری توزیع می کرد در تابلویی که در قاب عاشورا شکل می گرفت جایگایی در خور اعتنا داشت . صاحب صدای خوب دم می گرفت ، پهلوان محله طبق را بر سر می گذاشت و علم های بلند را جابجا می کرد . آن که متمول بود از عزادارن پذیرایی می کرد .ایفای نقش شخصیت های مثبت و منفی واقعه ی عاشورا متناسب با هیبت و شکوه و قیافه ی ظاهری افراد تعیین می گردید . حتی اگر کسی شاعر بود و از راه شاعری روزگار می گذرانید یا مداح بود وقتی به امام حسین می رسید افتخاری شعر می گفت و مداحی اش مابه ازاء مادی نداشت . چون اهل شرم و حیا بودند .همین که نام ابوالفضل را بر زیان جاری می کردند ، اشک هم همراهی می کرد .تولی گری بر عهده ی نهادهای رسمی نبود جز این که بخواهند به برقراری نظم و امنیت کمک کنند اقدام دیگری نمی کردند و شرکت در عزاداری معیاری برای اندازه گیری آدم ها نبود . هیچ کس برای این که دیده شود و به حساب بیاید در این آیین شرکت نمی کرد .عاشورا و تاسوعا متعلق به امام حسین بود و این بزرگمرد تاریخ خصوصا در دهه ی اول محرم موضوع وقف بود . وقف دل ، وقت عمر ، وقف مال ، وقف هنر ، وقف ذوق ، وقف زور و توانایی ، وقف حس و وقف اشک . برگزاری بی تکلف آیین های عاشورایی همگان حتی اقلیت های مذهبی را به میدان احساس می آورد . همین که طبل محرم به صدا درمی آمدعطار و کتابفروش و بقال و سبزی فروش به سراغ چمدان هایی می رفتند که اسباب و آلات تعزیه خوانی خود را در آن گذاشته بودند . کسی از رهگذر این حماسه به دنبال کیسه انبانی نبود . همه هر چه داشتند را نذر امام حسین می کردند . برای راه انداختن کاروان نمادین کربلا شتر و اسب کرایه نمی کردند . شتربان ها خودشان با پای خودشان می آمدند . حتی آنها که در عروسی ها و جشن ها می خواندند و مردم را شاد می کردند در ایام محرم صدا و صوتشان وقف امام حسین بود و در این ایام کسی به کاسبی نمی اندیشید . اگر رقابتی بود در ابراز ارادت خلاصه می شد و مخاطب ربایی محلی از اعراب نداشت .این که ما در آیین های عاشورایی رد پای هر صنف و گروه و دسته و طبقه و هنر و دانشی را می بینیم به این دلیل است که همه می خواستند سهمی در بزرگداشت نهضت حسینی داشته باشند . مداح پروازی نداشتیم اما همه برای شرکت در مراسم عزاداری دلشان پرپر می زد .کسی برای آمدن منت نمی گذاشت و همه منت پذیر بودند . آبروی مجلس به حضور این و آن نبود بلکه همه از امام حسین آبرو می گرفتند . نقل می کنند شخصی به نام حاج مرزوق حائری را از کربلا به تهران می آورند که نه قیافه ای آنچنانی داشته و نه صدایش خوب بوده ، اما از ته دل می خوانده ، با احساس می خوانده است . این شخص شیوه های نوینی در آیین های عاشورایی ابداع می کند که رد پای آن را هنوز هم در آیین های رایج در بازار تهران می توان دید . در روز عاشورا همه می دانند چه اتفاقی افتاده است به همین دلیل همه برای بازآفرینی آن رویداد می آیند . هیچ کس از خودش چیزی به آن نمی افزاید و به دنبال انطباق آن رویداد با رویدادی دیگر نیست . ادغام دسته ها و هیأت ها در ظهر عاشورا به مثابه ی یکتایی و یکتویی عزادارن بود . در عاشورا هیچ کس از هیچ کس نمی پرسید تو از کجا آمده ای ! یا تو را چه به این کارها ؟!عاشورا فرصتی بود برای به نمایش گذاشتن فطرتی که باید غبار فراموشی را از چهره اش بزدایی . اشکی بر گونه مانند جویباری در کویر. قلبی در تپش ، طبلی فراخوانده شده به فریاد و پرچمی برافراشته که از گوشه ی حسینیه به خیابان می آمد تا زینت بخش فضای مراسم و سایه ساری هویت بخش بر سر عزاداران باشد. سینی انباشته از غذای نذری مانند قایقی بر امواج متلاطم احساس در کشاکش دست ها بالا و پایین میرفت با هاله ای از قداست پیرامون آن. بوی بی تاب کننده ی گلاب ، بر گونه ها و لب های خشک شده شبنم می نشاند و این دلدادگی ها در ظهر عاشورا به اوج می رسید . تن های خسته با عبور از میانه روز خود را برای برگزاری شام غریبان آماده می کردند تا آخرین وداع را باشکوه برگزار کنند . هلهله ها و شور و شعارهای صبح عاشورا با امید به عبور کاروان حسینی از سد لشکریان یزید در آمیخته بود اما سوسوی شمع ها در شام غریبان حکایتی دیگر داشت و هر سال روایتی نو از حماسه ای ماندگار و امسال بلایی آسمانی فرصت سوزی می کند و هر دستی نقش گلدسته ای را در خانه ای بر عهده گرفته و گویا بناست این همنوایی از خانه ها به آسمان حواله داده شود . این را همه می دانند که پرچم حسینی در هیچ شرایطی بر زمین نمی ماند . راویان حقیقی این حماسه ی انسانی تمامی کسانی هستند که از ابتدا تا انتهای این داستان را مرور کرده اند . عاشورا نردبان معراج دلهاست . در این روزهمایشی بیگانه با معیارهای طبقاتی و عاری از تفاخر رقم می خورد و فرصتی برای احساس هم سرنوشتی است . گویی همه به میدان می آیند تا به یکدیگر نهیب بزنند که های فلانی ممکن است قربانی بعدی من باشم یا شما و دستی که به ظلم شمشیر می کشد تو باشی یا من . عاشورا لباسی است که هر ساله بر قامت خود اندازه می گیریم تا به فاصله ای که با اولیاء و یا اشقیاء داریم پی ببریم . عاشورا طعم هشدار دارد . در این روز تمامی نظاره کنندگان با حافظ همنوا می شوند و می خوانند :
زان یار دلنوازم شکری است با شکایت
گر نکته دانی عشقی ، خوش بشنو این حکایت .
بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم
یارب مباد کس را مخدوم بی عنایت
این راه را نهایت صورت کجا توان بست
کش صد هزار منزل بیش است در بدایت
از هر طرف که رفتم جز حیرتم نیفزود
زنهار از این بیابان وین راه بی نهایت
در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا
سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت
رندان تشنه لب را آبی نمی دهد کس
گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت
در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود
از گوشه ای برون آی ای کوکب هدایت
عشقت رسد به فریاد ار خود بسان حافظ
قرآن زبر بخوانی در چارده روایت
- یکشنبه ۲ شهریور ۱۳۹۹
- سرمقاله

سرمقاله سردبیر “اسماعیل عسلی” ۳ شهریور ۱۳۹۹