• print
یادداشت طنز سردبیر “اسماعیل عسلی” ۱۲ مهر ۱۳۹۹

یادداشت طنز سردبیر اسماعیل عسلی ۱۲ مهر ۱۳۹۹
جواهری در قصر

ننه ی اردلان شش دانگ حواسش به دلبری سوسانو و جومونگ بود که یهویی زنگ خونه به صدا دراومد ، با اخم و تخم رفت طرف آیفون تصویری و چشمش به قیافه ی ورقلمبیده ی کوکب افتاد . گوشی رو برداشت و با توپ و تشر گفت : کوکب مگه تلفن رو ازت گرفتن ؟ چرا تلفن نمی زنی ؟ کوکب گفت : درو باز کن میدونی چند روز میشه که ندیدمت ؟ در باز شد و اومد تو و بدون تعارف تکیه داد به پشتی و کنج دیوار جاخوش کرد و نشست و گفت : تلفن دیگه برگ چه درختیه ؟ اومدم روی ماهت رو ببینم ! میدونی ننه ی اردلان ، وقتی دو نفر چیش تو چیش هم می دوزن و حرف میزنن راست و دروغشون معلوم میشه ! دیدی بعضی ها تو تلوزیون آسمون ریسمون میکنن و خیلی راحت دروغ میگن ؟ چون مردم رو نمی بینن و فکر می کنن که مردم هم اونارو نمی بینن . اما اگه رو در رو وقتی حرف میزنن نک و نیش مردم رو ببینن شرم و حیا می کنن و دست به عصا راه میرن . اومدم چیش تو چیش حرف بزنیم .
ننه ی اردلان در حالی که سینی چایی رو جلو کوکب می گرفت گفت مگه سر اشپختر آوردی که یی نفس زنگ میزنی ؟ نمیگی زهره ترک میشم ؟ من بچه ی راه دوری دارم ؟ دائم دلم اون بر دنیاست ، همه ی دار و ندارم همین بچه بود که سپردمش به دست قضا و قدر! خب حالا بنال ببینم چی چی میگی و این وقت شبی حرف حسابت چیه ؟
کوکب گفت : راستش از بس تو خونه میخ شدم به در و دیوار و ماتکم برد و گیر دادم به دخترم دلم پوسید ، اومدم دلگشایی کنم ! میگم والله تو تا حالو سر کردی تو سوراخ مورچه ؟
ننه ی اردلان با عصبانیت تلوزیون رو خاموش کرد و گفت : من تو سوراخ مورچه چکار دارم ؟ مگه کله ی من میره تو سوراخ مورچه ؟
کوکب گفت : طاقت بیارتا حرفم تموم بشه ! دیشب تو شبکه مستند دوربین کرده بودن تو سوراخ مورچه ، نمیدونی چه دنیایی بود ! یه دونه مورچه بیکار نبود ، انباراشون پر غذا ، چه نظم و قاعده ای داشتن ! برای اولین بار دلم کشید که کاشکی ما هم مورچه بودیم . مورچه ها تو آفریقا خونه ساختن صد و پنجاه طبقه ، هزارهزار تا مورچه می پلکیدن تو هم بدون جر و دعوا ، بدون دادگاه و بکش واکش ، هر چی نگاه کردم دو تا مورچه که مثل اراذل و اوباش محله ی ما عربده بکشن نبود !
ننه ی اردلان گفت : تا دیروز به عقل و شعورت شک داشتم ، حالا دیگه مطمئن شدم که دوری فریدون بهت اثر کرده ، زن حسابی بلند شو برو خودت رو نشون دکتر بده ، کم مونده بری تو خیابون زبونت رو برای مردم در بیاری ، این دیگه چه حرکاتیه از خودت بروز میدی ، حالو من که تو رو میشناسم ولی دیگه از این حرفا برای هر کس و ناکس نزنی که میگن سودا زده شدی ! مگه نمیدونی نصف این مردم بچه شون خارج از کشوره ، حالا بچه ی تو که درس میخونه و تکلیفش معلومه ، پس پدر و مادرجوونایی که بعد از عمری درس خوندن از زور خجالت و بیکاری آواره ی کوه و دریا و بیابون شدن و برای یک لقمه غذا و دو وجب سرپناه ، دین وایمونشون رو معامله کردن باید سرشون بکنن تو سوراخ مار!
کوکب اشکاش رو پاک کرد و گفت : دست مریزا ننه ی اردلان ، ولی عیبی نداره هر چند یک خط در میون بهم طعنه میزنی و نگاهت پر از فحش آبداره ولی لابه لای شکر خوردنت تسلی خاطر پیدا می کنم . به بچه ام گفتم ایشاالله وقتی برگشتی برات زن میگیرم ، خدا کنه تا سایه ی کرونا از سرمون کم نشده پسرم برگرده تا بتونم بدون مجلس و عقد و عروسی سر و ته قضیه رو بهم بیارم . به پسرم شرط کردم گفتم این پنبه رو از گوشت بکش بیرون که من بگذارم دو هزار تا سکه مهریه کنی ، تو این روز و روزگار نه عقد خوبه نه عروسی ، همین که یا عموش یا داییش صیغه ی محرمیت بخونن که فرشته ها تف و لعنشون نکنن بسه شونه ، بهش گفتم ننه تا اومدی خودتو اخته کن که بعد از صیغه ی محرمیت اگه بهم آویزون شدین بعدش سر و صدای بچه بلند نشه که معلوم نیست مهرتون به دل هم بشینه ، اصلا همون بهتر که نسلمون وربیفته دنیا هم امن و امان بمونه ، از هزارتا سوراخ گزیده شدیم ، به پسرم گفتم زنی بگیر که دست و پاش سنگین نباشه ، با این روز و روزگار معلوم نیست شاید مثل اجداد جلیل القدرمون جنگل نشین شدیم و خرس گذاشت دنبالتون ، حداقل بتونین از درخت بالا برین ! باباشون اگه بگی پشیزی از آدمیت بو برده ، نبرده ، یک عمر آزگار نون خشک گذاشت جلو اهل و عیال خودش و دست کرد تو خیک عسل و چپوند تو دهن صاحب مرده غریب غربا که تو روز بی کسی به فریادش برسن ، ولی دستش دندون گرفتن حالا هم ارواح ننه اش چشم گریون و دل بریون زیر درخت چکنم زانو غم بغل گرفته از ترس سیلی که راه افتاده میخواد کوله ی من بشه که آب به تریج قباش نخوره ، شکم گشنه و آروغ فندقی ! از زور تکبر عین آفتابه دست از بر قدش برنمیداره ، باشه تا کولش کنم . منم بهش گفتم مهرم حلال ، جونم آزاد ، یه وقتی مثل بید مجنون سایه خوشش بودم و عینهو شیر می غریدم و نمی گذاشتم کسی چپ چپ نگاش کنه ، وقتی دیدم از لوطی گری فقط سبیل چرب کردن بلد شده ، ولش کردم به حال خودش ، کرونا رو بهانه کرده ولی من می دونم از روسیاهی روی دیدن کسی رو نداره ، چین افتاده به صورتش ، قوز درآورده معلوم نیست از کجاش نفس می کشه ! پسرم گفته همین که ریشه بزنم و برگ و بار بگیرم سیتیزن میشم و می برمت پیش خودم ، قربونش برم که سرتا پاش به خودم برده ! تازگیا ازدواج سفید روکار اومده که البته من نمی پسندم ، پسر و دختر تا خونه دار نشن و کار درست و حسابی نداشته باشن ، بلا نسبت شما من دارم با کفش پاتون حرف میزنم ، یه وقتی بهت برنخوره ، فلان میخورن بچه دار بشن ، بچه دار شدن آدم زیر خط فقری بی شباهت نیست به این که عسل و خربزه بخوری و پا بکشی رو به قبله و منتظر بشی تا آب تربت بریزن تو حلقت! ننه ی اردلان ! این روزا فقط ژن و پول و پارتی . اسم پارتی رو هم عوض کردن گذاشتن رانت ، فکر میکنن ما خریم ! امین حیایی رو واداشتن که هرشب با مد و تشدید به مردم بگه حواستون باشه ژن خونتون نیفته ! من که از روز ازل کمبود ژن داشتم وگرنه این مردیکه نمی افتادم به بختارم  ! میشه بچه ی رتبه اول من آواره ی بلاد غربت باشه و پارتی دارای بی سواد به اسم آقا زاده افسار مملکت رو دست بگیرن و هیچ کسی هم جلودارشون نباشه ؟ همچی هم با کمال پررویی میگن ژن ما مرغوبه انگاری که ما ژنمون رو از تو چاه خلا پیدا کردیم !! با ژن وارداتی و عاریتی که خیلی هم معلوماتی نداره پز میدن ! پررو پوست کلفت ، با چند صد میلیارد مال دزدی گرفتنش بازم دست از وعظ و پند برنمیداره . میگه من خدمت کردم ! اگه گوشت تنشون دست من بیفته ، باهاشون قورمه سبزی درست میکنم ! بالاخره ما هم خدایی داریم ، زمین گرده ننه ی اردلان ، همه یه روزی بالاخره به هم میرسن … کوکب داشت وارد سیاست می شد که ننه ی اردلان نگاه چپ چپی به ساعت انداخت تا حساب کار بیاد دستش . کوکب شستش خبردار شد که وقت رفتنه . گفت : ننه ی اردلان دنیاروچه دیدی شاید شب خوابیدم صبح بلند نشدم ، میخوام دیگه چیزی ته دلم نمونده باشه ، بگم و برم ، من مثل بعضی ها نیستم که هی گفتن بگم و بگم و آخرشم هیچی نگفتن . میخواستم بگم این راه و رسم مملکتداری نیس .
ننه ی اردلان گفت : مگه با صدراعظم طرف حساب هستی که برای من خط و نشون میکشی ، به در میگی که دیوار بشنفه ، وقت و بی وقت شبیخون میزنی به خونه ی من که کله ام بکنی تو سوراخ مورچه و رطب و یابس تو گوشم زمزمه کنی ، روز حرف بزن تا همه صدات بشنفن ! چرا شب وزوز می کنی ؟ روز چیشات نمی بینه ، شب نخ تو سوزن می کنی ؟ و… رفت و پنجره را باز کرد و با صدای بلند گفت : آی مجلسی ها ، آی دولتی ها! کوکب خانم میگه این راه ورسم مملکت داری نیس ، میشنفین ؟! بعد از بستن پنجره هم گفت : بهشون گفتم . مطمئن باش که همه چی درست میشه ، فقط منتظر بودن که علیا مخدره پشت چشم نازک کنه و قهر و غیظش عالم گیر بشه !
کوکب با التماس گفت : اول مهری قر خردادی افتاده تو کمرم میخوای تا شوهرت آفتابی نشده برات برقصم .
ننه ی اردلان گفت : برو آخر شبی شر نشو کوکب ، یادت نره به دخترت هم بگو با من تماس بگیره ، کار واجبش دارم ! ( و با خودش زمزمه کرد ) بیچاره حسابی از کف رفته ، چی چی بود ، چی چی شد ! دنیامون شده عین عاقبت یزید ، بعدهم همچی که کوکب بو نبره اشکاشو پاک کرد) و گفت : برو که غذام ته گرفت ! نصف جومونگ از کفم رفت ، بذارحداقل جواهری در قصر نگاه کنم .

Comments are closed.