یادداشت محمد عسلی ۲۹ آبان ۱۳۹۹
جهل مرکب
ایستاده می بیند جنازه های روان را روی دست های پرهیز، درون لفاف های حجیم گره زده که سرازیر می شوند درون گودال های عمیق در ماتم ناپیدائی که در مجاز گریه سر می دهند و پذیرفته اند این سرنوشت ناصواب را…
اما فراموش می کنند که این ناقوس دمادم در عزا می زند، عزای من، عزای تو و عزای مردمان به آهنگی که پیرامون زمین را طی می کند و باز برمی گردد. به گوش می رسد، و به چشم می نشیند و باز در پی شکاری دیگر در راهروهای مریضخانه ها و در مسیر عبور خستگان.
ایستاده می بیند مرگ های عادت شده را که نشسته اند روی جسدهای تسلیم و تا قبرستان آنها را مشایعت می کند تا باورش شود که چند تن دیگر هم در مصاف ساده سرماخوردگی مردند.
اما: هر وقت مُرد باورش می شود. او نمی داند که سالهاست مرده است همراه مرگ آب و آفتاب و درخت و سبزه و بهار.
پائیز را برگ ریزانی است در گردش ایام و زمین هم گرده عوض می کند اگر مجال بیابد.
دهان باز کوه را هم پوزبند زده اند و غارها تصویر خمیازه کم فرصت اند.
در مسیر تندبادی که سنگ های خاره را پوست کنده و قلب دریده و فرو کرده درون کیسه های سیمانی تا کشتی های باری از آذوقه خالی نمانند در راه ناکجاآبادها و آدمی به موریانه هایی ماننده است که چوب های همه جنگل را خورده و حالا نوبت خوردن خودشان است تا موریانه ای دیگر، جنگلی دیگر و آذوقه ای برآمده از هزاران بل میلیونها سال در نوبت برای روزگاری نوتر.
گویند به هر صد سال مرگی همه گیر فرا می رسد و زمین را در می نوردد.
اول طاعون بود، بعد وبا، بعد آنفلوآنزا و اینک کرونا…
اگر جان سالم به در بریم تا صد سال دیگر بیمه ایم. اما باور کنیم. مرگی در نوبت انتظار را.
ما آزموده ایم ایستادن را مقابل شمشیرهای تیز و مهمیزهای بی رحم در واپسین عمر با نفس های به شمارش افتاده. آری ایستاده ایم در آزمون و خطاهای بسیار، چنانکه تاریخ گواه صادقی است اگر زبان گشاید، بوده اند و هستند و بعد از این هم خواهند بود. زبان به دروغ های بی پروا که سراب را آب و آب را سراب نشان دهند به فریبکاری و ما باور کرده ایم صداقت خودمان را که چه زود و همیشه فریب می خوریم به خاطر بن مایه صداقتمان.
بماند که از قدیم گفته اند زبان بادبزن جگر است اما این بادزن هم از کار افتاده و جگری را خنک نمی کند.
جهل از مرزهای اندیشه عبور کرده و سوار بر توسن تازنده حرص است تا بدانجا که مدعیان رهبری جهان نمی دانند که نمی دانند. گویی پیامبران خودخوانده هدایتند به عادت و میراث داران آگاه از پیشامدها.
کرونا هم به هرچند کشتار نتواند راه نشان دهد، بیراهه ها در پیش و قدم ها پرسرعت، افق ها تاریک و شب زنده داران بیش اند.
چه باید کرد برای خروج از نه توی تاریک بی روزن در این وانفسای نفس گیر؟
چه باید کرد برای رهایی از زندان دروغ و ریاکاری؟
آیا نور هدایتی از آسمان رخصت ظهور می یابد؟
آیا زمین بار دیگر با گوشه چشمی از خورشید، جابه جا می شود؟
آیا بار دیگر همه موجودات به استحاله ای درهم دفن می شوند تا آیندگان را نصیبی از نفت و گاز باشد؟
گویی زمین و زمان و هرچه در آن است را جهل مرکبی سترون گرفته است که این چنین خودزنی می کند به تندی طوفان های موسمی و می تاراند آرزوهای بر باد رفته را. زمانه پندی آزاده وار می دهد، گوش شنوایی نیست. همه دفع الوقت می کنند آدمی کوچه باغ های شادی و احساس را به نسیان برده و بزرگراه حجیم نفس های آلوده را به جوانه هایی می تاباند که ریشه در آسفالت های داغ دارند که مدام لرزش چرخ های گردان، برگ و بارشان را می سوزاند.
راه را گم کرده ایم وقتی از حاشیه رودخانه ها فراری شدیم و عبث به خانه های زندانی در ارتفاع کوچ کردیم و مقابل صفحه جادویی رنگین از حقیقت به مجاز روی آوردیم. ما در جهل مرکب به زنده بودن خود مغروریم و از آنچه داریم ناراضی و دلواپس آنچه نداریم هرچند از آنچه داریم سودی نمی بریم. و پیوسته از آنچه نداریم نالانیم.
گویی همه چیز به فردا ختم می شود. دیروزمان فدای امروز شد و امروزمان فدای فردا می شود. از دنیا دل کنده به آخرت هم نرسیده ایم.
دانش خوب است اگر به باور درآید و در عمل دیده شود. ما همان حاملان اسفار زمانیم بی آنکه آگاه از محتوای بار خود باشیم.
حیف از آن آب و آفتاب و بارانی که هنوز با آن همه تابش و تراوش ادبمان نکرد و تن و روان را به ناسزا دادیم.
باز گردیم، به خانه دل کوچ کنیم و غبار و لعاب را از روی احساس بزدائیم در کوهستان نفس تازه کنیم. و در میانه دره ها آواز حیات سر دهیم. زیرا ما سزاوار چنین عقوبتی نیستیم اگر به اشرفیت خود باور داشته باشیم.
والسلام
- چهارشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۹
- سرمقاله

یادداشت “محمد عسلی” ۲۹ آبان ۱۳۹۹