یادداشت محمد عسلی ۲ دی ۱۳۹۹
جهان چگونه پیر می شود؟
آسمان را بنگر و زمین را و خودت و دیگران را از آب و درخت و سبزه و هر آنچه می بینی همه در حال پیر شدن هستند حتی نوزادی که قدم به این یا به آن خانه می گذارد همه نسبت به دیروز و پار و پیرار پیرترند.
به آن شدنی که ملاصدرا در حرکت جوهری اشارت کرد و اتمی که اینشتین شکافت و ذره ای از نور که در مکتب شیخ اشراق از آن سخن ها رفت در اندیشه ها همه پیر شده اند.
اینکه سعدی سرود: «جهان جوان شد و یاران به عیش بنشستند…» جوانی جهان در آن زمان نسبت به زمان رودکی پیرتر می نمود و آن جوانی قرنها را پشت سر گذاشته بود.
و ما امروز میراث دار جهانی پیر هستیم که بیش و بیشتر از نسل های ماقبل پیرش کرده ایم. زمین را تا اعماق کاویده ایم، هوای مفرح را به هوای آلوده تبدیل کرده ایم، فاضلاب و پس آب های کارخانجات را یا به دریا ریخته ایم یا به رودها و یا به اعماق زمین سرازیر کرده ایم و بیش از همه خود را فرسوده ایم.
با بی تحرکی و پرشتاب با وسیله ای که اتومبیلش نامیده ایم می تازیم چنانکه ما را از مسیر طبیعت و خلقت جدا کرده آنچه خود داریم را به فراموشی برده ایم و از ناکجاآبادها طلب جوانی می کنیم و می بینیم که چهره ها درهم، عصبیت ها آشکار، عشق ها مجازی، گفته ها نشخوار نیم خورده این و آن و چشم ها به دنبال سایه ها در گردشند و خودفراموشی روز به روز و به هر شب تا صبح استمرار دارد تا جائی که پنداری ما را اراده ای از خود نیست.
می نشینیم به دیوارها زُل می زنیم. رنگ ها، لکه ها، خط ها و هیچ ها را در ذهن مرور می کنیم در حالتی از خلسه که گویی منتظریم دنیا کن فیکون شود. طوفانی، سیلی، زلزله ای، جنگی، چالشی و نهایتا برفی یا بارانی شاید چشم ها را بگشاید که بعید است این سنگینی تن ناتوان بتواند با فکری نو سقف آسمان اندیشه های موریانه خورده را بشکافد و طرحی نو دراندازد.
جهان پیر شده و باز هم پیرتر می شود. هر گلبنی که از کنده ای جوانه می زند چشم به فضایی می گشاید که دستی از نزدیک در کمین چیدن آن است و چشمی که گلدان را برباید و از آن الگویی مصنوعی بسازد که بازارش اقتصادی تر است…
نان، آب و هر غذایی که ذائقه آن را طلب کند اگر در دسترس هم باشد لذتی بیش از تکرار دیروز ندارد و گویی همه چیز به عادت، لطفِ بودن را از دست داده و پیوسته و همه حال چشم ها به فردا و فرداهاست.
امیدآفرینی به شیوه غربیان در سفره شرقیان بی پاسخ مانده و جای نگاه به آسمان، چشم ها به زمین دوخته است. زمینی که در اعماق آن نفت و گاز نان آور است و اعتبار برج های کذایی را در صحراهای گرم و سوزان طعنه به شترانی می زنند که از کاروان دور افتاده و در زندان نمایشگاه ها به سخره افتاده و از صخره دور مانده اند.
باوری که با درخت و آب و طبیعت گره خورده بود و خدا در قناعت و صداقت امید می آفرید را باید در صفحه تماشایی تلویزیون دید و با آن پیوند تمام وقت بست.
ارزش سایه ها از آدم ها بیشتر شده تا به آنجا که جوانان آرزوی سایه شدن دارند سایه ای که می تواند تا اعماق قلبت نفوذ کند و تو را به رؤیاهای تمام نشدنی ببرد و به هر نقطه ای از زمین در زیر زمینی که جز راهی به بیرون ندارد در مساحتی به میزان ۲۰ مترمربع زندانی آرزومندت کند همانند ژاپنی های پیشرفته ای که در سال ۲۰۰۰ به بعد فقط اطلاعات فروختند. با زندگی ساندویچی، خواب ساندویچی، تماس ساندویچی و سکوتی ساندویچی که تنها هدیه قرن الکترونیک برای آرزومندان جهان صنعتی است که مشتاقانه در صف انتظار بایستند و تن به اسارت داوطلبانه دهند. این است نیروی محرکه پیری زودرس که دانشمندان جهان از آن غافل مانده اند و مدام اطلاعات آماری می دهند که بدانید میانگین سنی مردان و زنان در اروپا بالا رفته و قد ژاپنی ها بلند شده است. عقلشان و علمشان هم بیش و بیشتر شده اما خودشان چه شده اند؟ خود خودشان، خودی که باید باشد و نیست. خودی که از زندگی طبیعی، لذت طبیعی، عشق طبیعی دور افتاده و حتی توان گریه کردن هم از آنها سلب شده تا بشنویم که فلان کارگر به علت فشار کار دست به خودکشی زد. همان فشار کاری که مهاجران و پناهجویان سوری، عراقی و بعضا ایرانی برای به دست آورن آن خطرها می کنند و خود را به مهلکه دریاهای سهمگین می اندازند.
بگذریم که داریم پیر می شویم و پیر می کنیم زمین را و مادر را و همه کسان همراه را بی آنکه بدانیم پیری به سن نیست و ممکن است با آنتی بیوتیک ها و داروهای شیمیایی حتی به عمر متوسطمان چند سالی بیفزاییم اما از پیری روح و جان از اشتیاق افتاده غافلیم.
چه کنیم؟ آیا همانند بعضی از شهرنشینان لندن از پس واخوردگی و یأس به روستاها و کویرها پناه ببریم تا بار دیگر چشم بر ستارگان آسمان بدوزیم. یا صدای بانگ خروس ها را در هر بامداد بشنویم و در کنار زمزمه جویباران تلالو خورشید را در آب های روان نظاره گر باشیم؟ یا به گذشته بازگردیم که هیچ کدام میسر نیست. پاییز روح را نمی توان به بهار جوانی پیوند زد ما خود کاشته ایم و راهی جز برداشت محصول نداریم. اما ای کاش داشته هایمان را صادقانه و شفاف به نسل جوان انتقال می دادیم و آنها را از راهی که رفته ایم باز می داشتیم تا خدا را طلب کنند و خود را و طبیعت و خلقت را و فطرت که در چنبره نگاه های مادی در جستجوی بیشتر داشتن، بسیاری از داشته ها را از دست می دهند و به سیری ناپذیری خواهش هایی در تمام عمر پاسخی ندارند.
ما نسل های برزخیم که به بهانه فرار از جهنم بهشت را از دست داده ایم. بهشتی که خداوند آن را زمینی با آن همه نعمات می خواند و معلوم نیست از پس هزاران سال تلاش فضانوردان، بتوان سیاره ای به این زیبایی و فراوانی نعمت برای زیستن در کرات دیگر یافت.
ما فعلا تماشاگر پیری جهانیم. جهانی که نتوانستیم برای آن امانت دار خوبی باشیم و آن را جوان برای نسل های آتی به یادگار گذاریم.
والسلام
- دوشنبه ۱ دی ۱۳۹۹
- سرمقاله

یادداشت “محمد عسلی” ۲ دی ۱۳۹۹