سرمقاله محمد عسلی ۴ آذر ۱۳۹۹
آزمودنی به بهای جان پرستاران و پزشکان
نگاهت کردم، نگاهی از سر ناامیدی که امیدی به ماندنت نبود، آشفته حال و لرزان در تب بالا، عرق از پیشانیت سرازیر بود و چشمان خسته ات طعم شوری را حسن می کردند که از پس چندین روز به عادت، چونان زخمی چرکین روی پلک هایی که مدام خارش داشتند راه گریز نداشتند. نفست به شماره افتاده بود و نای دم و بازدم نداشتی، زانوانت سست و قدرتی برای بلند شدن نداشتی. گویی مرگ را پاسخی مثبت می دادی و زندگی را به فراموشی می بردی به سختی از جای بلندت کردم و شانه هایم را به زیر سنگینی تن بی رمقت بردم تا افتان و خیزان راهی بیمارستان شوم، در میانه راه دل آشوبت را و تمامی هر آنچه به سختی بالا می آوردی روی گردنم احساس کردم و وقتی سردی هر آنچه از میانه مهره های کمرم به پائین سرازیر می شدند را فهم کردم به یاد کودکی افتادم که در بغل مادر بارها شیر خورده را بالا می آورد و به پشت گردن نازنین می ریخت و مادر بود که با مهربانی و قربان صدقه تو را زمین می گذاشت تا خود را تمیز کند.
حالا آمده ام، بی جان و سخت خسته و ناتوان مقابل میز پذیرش بیمارستانی که بیماران کرونایی را می پذیرد. خانم منشی که هنوز چشمان خمارش حکایت از بیدارخوابی شبانه داشت گفت: چند سال دارد؟ گفتم ۷۰، گفت سواد داری؟ گفتم بله. گفت روی این کاغذ مشخصاتش را بنویس. دستم باز بود. اما مادر هنوز روی دوشم سنگینی می کرد. نفسی به شماره می رفت و دیر می آمد. احساس می کردم جان سالم به در نمی برد.
جنازه ها یکی پس از دیگری، لفاف پیچ و درازکش روی ریل به سمت حیاط سرازیر می شدند مادر را روی یکی از چرخ ها مرده و بی جان می دیدم هر چند هنوز گرمی تنش را روی کولم احساس می کردم. فریاد فرو خورده و گریه زندانی بغض ورم کرده را پنهان می کردم تا آنکه مادر راهی اتاق درمان شد.
پرستاران خسته و کوفته از بیدارخوابی شبانه با چهره های پنهان زیر ماسک های چسبیده با دست های پلاستیکی لباس های مادر را تعویض کرده و مرا از آن صحنه های زجرآور دور کردند. حالا باید خودم هم تست کرونا می دادم. هرچند نگران مادر بودم و طول درمانش که چه می شود و چه باید کرد؟
صبح روز بعد گریه پزشکان و پرستاران از زیر ماسک های ورم کرده مرا به این حساس انداخت که حتما عزیزی از این بخش جان به جان آفرین تسلیم کرده!
پرستار جوانی را روی چرخی روان با شاخه هایی از گل سرخ مشایعت می کردند، گویی سنگ های کف و دیوار هم می گریستند. احساس کردم مادرم نمی میرد و زنده می ماند. من در آن لحظات سرد و خاموش بی اختیار گریه می کردم اما به سلامتی مادرم امیدوار می شدم وقتی چنین جهادی را در میدان جنگ ناباورانه ای با تمام وجود حس می کردم.
روز بعد نیم نگاهی از پشت شیشه اتاق ICU به مادر انداختم که زیر اکسیژن کم و بیش نفسی داشت و گهگاه تکانی می خورد.
فرشتگان جان بر کف در حال و هوای بیمارستان پر می کشیدند و مشت های خود را با آن همه ظرافت و زیبایی به شاخک های تیز مهاجمی نامرئی می کوبیدند که تمامی فضای بیمارستان را پر کرده بود و من می دیدم نفس های به شماره افتاده پرستارانی را که بیش و بیشتر از حد توان در تلاش بودند تا جانی را از حلقوم لشکر تاراننده کرونا درآورند.
و پزشکانی که در آن لحظات به تشخیص و درمان دل مشغول بودند و از خانه و خانواده و مطب و درآمد و سفر و پز و افاده خبری نبود.
من تماشاگر صحنه هایی از میدان جنگی بودم که هر لحظه امکان انفجاری بود و تیری به قلب بیماری نشانه می رفت.
کسی به نداری، تحریم، فشارهای سیاسی و اقتصادی، درگیری های جناحی، دادگاه های اختلاسگران، سم پاشی های رسانه های بیگانه، عقب افتادگی حقوق و اینکه آمریکا و اروپا در چه اندیشه ای اند فکر نمی کرد.
همه به جنگی فرسایشی می اندیشیدند که راهی جز مجاهدت و ایثار برای پایان بخشی آن به نظر نمی رسید. امیدوار اما دل نگران از بیمارستان بیرون آمدم و راهی خیابان شدم، دلم می خواست دست بعضی افراد غیرمسئول و بی خیال از آنچه در بیمارستان می گذرد را می گرفتم و به زور آنها را به داخل اتاق های درمان می بردم تا مشاهده کنند که بر سر پزشک و بیمار و پرستار چه می آید! اما این فقط یک احساس بود. احساسی که قبل از بیماری مادر نداشتم. به خود گفتم: ای کاش می شد همه را به این جنگ فرا خواند. ای کاش همه بیمار می شدند تا فهم کنند که بر سرشان و بر سر جامعه پزشکی اشان چه می آید. آن وقت هم قدرشناس می شدند و هم پیشگیری را اهمیت می دادیم.
امروز روز نهم است که مادر در بیمارستان بستری است. خبر داده اند می تواند در خانه استراحت کند. روی پاهایش ایستاده، حرف می زند، خنده می کند، خوشحال از دیدارمان است و راه می رود و می گوید پدرت کجاست؟ حالش خوب است؟ ما خوشحالیم. پرستاران هم زیر ماسک خنده بر لب دارند و احساس می کنند کمی از خستگی شان کم شده به مادر نگاه می کنم. آزمودنی را آزمودم به بهای جان پرستاران و پزشکان.
والسلام
- چهارشنبه ۳ دی ۱۳۹۹
- سرمقاله
