سرمقاله محمد عسلی ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۰
روز معلم و بهانه ای برای نوشتن روزگار معلمی
در آغاز عشق بود، عشق به ماندن. در کنار عشق، احساس بود، احساس دوست داشتن و بعد انگیزه بود، انگیزه تلاش برای معاش.
دانه های سر از خاک بیرون آورده در کویر فقر که چشم بر آسمان داشتند در زمستانی که بهار را نوید دهد. گاه می بارید سیلابی که امیدها را می شست و با خود به دریا می برد. گاه نم نم و کم مقدار که لبی تر می کرد و بس و امیدها را کاهش می داد و گاه شبانه روز آنچنان می بارید که سقف خانه ها را تراوش پیاله می کرد.
در آن روزگار من معلم بودم. معلمی که احساس می کرد به آرزوهای خود نزدیک شده در روستایی که مردان جوان آن در پی روزی راهی کویت شده بودند و دختران جوان تازه بخت شوی کرده را از پس چند ماه زندگی مشترک به حال خود رها می کردند تا سالی، دو سالی، چند سالی بیش و کم باز گردند با دستی پر برای دیدن یار اگر به سلامت از دریاها می گذشتند و یا یاری می بود.
ساختمان سنگی مدرسه با پنج اتاق، روی تپه ای در کنار برآمدگی بچه کوهی که از شمال و جنوب آن در زمستان باد می وزید و سرما حکمرانی می کرد وقتی باد از درز دریچه ها و درک ها سر به داخل می جنباند تا گرمای بخاری نفتی نیمه سوز همیشه خراب، نفسی را چاق نکند.
من بودم و هجمه ای از درس های خوانده و نخوانده با محتوای کتاب های ترجمه شده از نویسندگان آمریکائی و اروپایی که چگونه معلمی بودن در مدارس آمریکا را به رخ می کشیدند. روانشناسی تربیتی، آموزش و پرورش تطبیقی، فلسفه آموزش و پرورش، الگوهای تدریس، تدریس عملی، جامعه شناسی، تاریخ آموزش و پرورش و…
من بودم و چند دانش آموز پسر و دختر روستایی که فقر و نداری از پای تا به سر آنها فریاد می زد و گاه از فرط گرسنگی نای ایستادن نداشتند.
و تخته سیاهی رنگ پریده و پر دست انداز که چون تکه گچی در دست هایم روی آن می لغزید تا کلمه ای بنویسد همانند جیپ فرسوده ای روی جاده خاکی سیل برده بالا و پائین می شد و نقش زشت و ناخوانایی را به چشم می کشاند.
نخستین روز درس برای من یادآور اتاقکی بود در جوار طویله خران که نام مدرسه به خود داشت با تابلوئی که سالیانی چند رنگ از رخسارش پریده بود و فقط نام بوعلی در روی آن مانده بود.
مدرسه ای چهارپایه و تنها معلم دوچرخه سواری که وقتی از دورترها به روستای ما می آمد سر و کله اش پر از گرد و خاک بود و پاچه شلوارش در لای اسپیک ها پاره شده بود. من از آن اتاقک بد بوی بی در و پیکر بعد از ۴ سال به مدرسه ای دیگر و به فاصله ای دورتر رفتم تا تصدیق کلاس ششم ابتدایی را به درخت آرزوهای خود آویزان کنم.
و حالا از پس گذران روزگاران تحصیل از دبیرستان تا دانشسرای راهنمایی خود را در همان مدرسه می دیدم با تفاوت هایی چند به لحاظ جغرافیایی که جز از شیر خشک تاریخ گذشته اهدایی یونیسف خبری نبود و نه از موز و پسته و شیر پاستوریزه و سیبی که بعدها در تهران و شهرستانها کم و بیش رایگان در مدارس تقسیم می شد اگر از سهم مدیر و معاون و معلمان اضافه می آمد.
دانه های سر از خاک بیرون آورده در کویر فقر می خواستند مانند پدر اسیر مهمیز و فلک ارباب نباشند و برای خود کسی شوند اگر بخت یار می بود، هوش خدادادی و استعداد یادگیری در گرو ضعف بدنی ناشی از گرسنگی و فقر، آنها را به چوپانی و کارگری در سنینی به بیگاری می گرفت که گاه ظرف آبی را بیش از وزن خود روی زمین می کشاندند و یا گروهی بر دوش می کشیدند.
من آن کلاس ها را به تجربت در دو مقطع زمانی در کودکی و جوانی پشت سر گذاشتم، و عجب آنکه چون من دانش آموزان هم می خواستند معلم باشند با همان کلاس ها و در همان روستا!
آن روزگاران به سر آمدند و روزگاران دیگری از راه رسیدند تا من از داغ معلمی به باغ دانشکده حقوق پر کشم، شاید که نه حتماً با درآمدی بیشتر و مقامی بالاتر چنانکه قاضیم بخوانند یا وکیل که در جوانی چنین احساسی مرا می بود و چون از آن دانشکده فراغت یافتم. فقط در یک روز قضاوت را به عطایش بخشیدم و دوباره به کلاس های درس پر کشیدم، گذشتند دوران های پی در پی از آموزش در مدارس ابتدایی تا دبیرستان و آموزشکده تربیت معلم تا به اینک که دل مشغول نوشتن و انتشار روزنامه ام در سن ۷۲ سالگی. و می بینم که به قول برزویه طبیب «زمانه میل به ادبار دارد و گوئی خیرات مردمان را و داغ گر دستی…» بیماری مسری کرونا جهان را درنوردیده و ایران عزیز ما را نیز. معلمان خانه نشین، از راه دور کلاس داری می کنند و دانش آموزان نیز چشم بر کامپیوتر دارند تا صدایی، تصویری و کلماتی بشنوند و ببینند شاید باسواد شوند.
صدایی که در آن عشقی، احساسی و ارتباطی نیست، گویی ویروس را بهانه ای است برای بی نفسی و بی کسی، برای تنهایی و دلزدگی از این دنیا. دنیای جدال توانایی ها با ناتوانی ها، دنیای جنگ و دربدری، دنیای ترمیم آرزوهای محال و عشق های موقت به هوس آلوده و پر کشیدن احساسی که تواند آدمی را از حرکت باز ایستاند.
روزگار معلمان امروز هم تجربه ای است از جنس ناباوری ها، که بدانیم آدمی با قدرت پول و سرمایه و دانش و تجربه، گاه در برابر هجمه ویروسی این چنین ناتوان است و راه به جایی نمی برد. خواه رئیس جمهور باشد یا معلم و مهندس و پزشک و قاضی و کارگر…
روزگار معلمی را بی عشق نتوان گذراند و بی احساس نتوان جان سالم از آن به در برد و بی دوستی نتوان طی طریق کرد و نهایتا در مجاز نتوان بود.
کجاست آن عشق، کجاست آن احساس، کجاست آن دوستی؟
آیا ما را بدان در آینده راهی هست؟ آیا حقیقت معلمی به واقعیت نزدیک می شود؟ آیا معلمی از آن جنس دوچرخه سوار با شوق، پای به مدرسه ای در کنار طویله خران خواهد گذاشت به قول شاعری «در روزگار آهن و فولاد، با پشتواره گلین، در رهگذار حادثه ایستادن، عظیم گناهی است» و عظیم گناه تر آنکه به قول ژان مونه فرانسوی «در مسابقات جهانی آینده برد از آن ملتی خواهد بود که بهترین مجموعه تعلیم و تربیت را داشته باشند…» و متأسفانه ما دیر زمانی است از آن غافل مانده ایم به گونه ای که از نقطه شروع مدرسه داری تا به اینک دور باطل می زنیم و از آن نقطه بعد از گردشی صد ساله دوباره به همان نقطه می رسیم. یعنی آموزش حافظه محور و فارغ التحصیل کردن دانش آموز و دانشجویانی که در بازار کار جذب نمی شوند و همه بعد از تلاشی چند شاید پشت میز اداره ای بنشینند و تجربه امر و نهی کسب کنند.
والسلام
- یکشنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۰
- سرمقاله

سرمقاله “محمد عسلی” ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۰