سرمقاله محمد عسلی ۲۲ تیر ۱۴۰۰
شیراز و مهربانی هایش
آفتاب و آب و گُل و گِل این دیار و هوای آسمان آبی و عطر کوچه های نسترن آگین و آواز پرستوها که از باغ بهارانند و شعر و شعر که روح نواز و جانفزاست با مردمانی از جنس مهر و محبتی که پایانی ندارد و آزادگی سرافراز سرونشانی که گل قالی های خانه ها را نیز زینت داده است و خانه زادهای کهنی که هنوز بوی شیر حلال از چشم های زیبایشان عطر نجابت را می پراکند و سروهای روانی که اگر از نم جویبارهای در کنار نصیبی ندارند ولی ایستاده اند …
همه حکایت روزگارانی را یادآورند که شیراز را زبانزد مردمان جهان کرده بود. مردمانی که روی قالی های گلبافت راه می روند و شعر می سرایند و رایحه دل انگیز بهار نارنج را چاشنی شربت شیرین گلاب می کنند تا گرمای تموز را از جان به در کنند. شیراز و مردمان مهمان نوازش که دل مسافر را از وطن می کنند و عاشقانه شب هنگام در آسمان پرستاره اش بخت خود را می جویند در سپیده صبحی که حافظ را سحرخیز و با نشاط می کند تا بسراید هنر روح نواز واژه های امید را در اعتکافی که پرده غیب را می گشاید … (ادامه…)
- دوشنبه ۲۱ تیر ۱۴۰۰
- سرمقاله
