• print
سرمقاله “محمد عسلی” ۱۴ شهریور ۱۴۰۰

سرمقاله محمد عسلی ۱۴ شهریور ۱۴۰۰
فریب خورده و رها شده

کدام آهنگ تواند صدای هراس را در فرار از خانه، زیر بمباران جهل بنوازد تا وجدان های خفته را بیدار کند که حفظ منافع ملی با به کارگیری تجهیزات نظامی پیشرفته در انحصار میسر نمی شود.
کدام امید تواند سلامت تن را در آینده ای مژده دهد که دست نوشته های قوانین آن با خون نوشته شده و با خون اجرائی می شود؟
فغان برخاسته در چهار دهه از مردمی که نانشان با چشم انتظار به راهی از هزاران کیلومتر باید به سفره بنشیند در غربت، با سخت کوشی فرزندانی که چه بسا چهارده ساله می نمایند با تاول های دست های خشکیده در سیمان که برای برداشتن لقمه نانی توان خم کردن انگشتان را ندارند. اگر توانسته باشند با پای پیاده از کوهستانهای سخت بگذرند و به دام مرزداران نیفتند.
کدام امید جای خالی فرزندانی را پر می کند وقتی برای گریز، چونان تن های پیچیده شده در لابلای هم، همه در یک سواری درون صندوق عقب راهی غربت می شوند و در تصادفی جانکاه به سختی از درون آهن پاره ها برای نبودن راهی قبر می شوند؟
این است حقوق بشر و دمکراسی که آمریکائیان برای سلطه نظامی در زادگاه مردم افغانستان نوید آن را دادند و با شادی های مضحکی به سبک غربیان با رقاصه های فریب، جوانان را دل مشغول داشتند!
کدام وجدان طبیعی یا حقیقی و قانونی چنین کند که کشورهای عضو ناتو در افغانستان کردند؟ ملتی را از هویت خود خالی کنی و به رسم خود در ابتذال به امید فردای بهتر بنشانی و بند نافشان را به بند ناف حمایت ها و کمک های مالی خود ببندی و سپس در یک غروب آن را قطع کنی و همه را به حال خود گذاری تا دشمن سرسخت دیروز دوست امروزت شود و قائم مقامی با باور و سنت هایی دیگر که آب را با شلیک اسلحه اجازه عبور از شیر دهد و نان را با طعم باروت به دهان رساند؟
سرزمینی با قابلیت های کشاورزی و معادن غنی کم نظیر را به جنگی ناخواسته مجبور کنی تابرادر رودرروی برادر بایستد و قتل و کشتار و نابودی خبر هر روز و هر شب باشد برای رسانه هایی که شکارگر لحظه های غم و نابودی اند!
ای کاش می شد نام افغانستان را از غم و اندوه زدود و نام واقعی اش رابه امید فردایی بهتر به گلستان یا بهارستان تبدیل کرد.
کشوری که جوانان با استعدادش آنچنان فضا را برای ماندن در زادگاه تنگ می بینند که خود را به هواپیمای در حال حرکت می چسبانند شاید به مقصد برسند، به ناکجاآبادی که در آنجا لقمه نانی در امنیت برای خود و خانواده چشم انتظار فراهم آورند آنها آموخته اند که مبارزه با ستم و ستمگر بسیار آسانتر از مبارزه با جهلی است که چونان زهر در خون جاری است و چشم و گوش را از دیدن و شنیدن واقعیت ها غافل کرده است.
۲۰ سال ! زمان کمی نیست. ۲۰ سالی که نوزادی را زیر سایه و چتر وحشت به سن بلوغ و ۲۰ سالگی رسانی با طعم تلخ نانی که خمیر مایه آن با خون طبخ شده باشد.
۲۰ سالی که دست و پای کودکان در مسیر بمب ها، قطع و مصنوعی شده باشد و خاطره کشته ها همیشه در کنار سفره ها لقمه ها را با بغض از مجرای تنگ گلو عبور دهد.
اینک از پس ۲۰ سال ظلم و کشتار و غارت و چپاول ، گرگ ها به صلح رسیده اند گرگ های درنده غارتگر که از فضا آمدند و گرگ های بومی مردم کش و بیرحم که در کنام ها و کوه ها پنهان می شدند و به هر لحظه انفجاری و برگریزانی را دامن می زدند.
چه کسی تواند در نجات مردمی فریب خورده و رها شده از چنگی و گرفتار در چنگال هایی ، کاری کند جز آنکه هر دولتی در اندیشه منافع خود بار گران دیگری را بر دوش مردم آواره می افزاید؟
و آن شیرمرد شجاع تنها (فرزند ذلیل شاه احمد مسعود) در دره ای به مساحت کوچک پنج شیر چه مردانه ایستاده است مقابل خیل بسیار بی رحم ترین ها و چه زود باشد که کربلایی دیگر را شاهد باشیم و کشتاری فزون تر از پار و پیرار اگر آن امید رهایی هم به سرنوشت امیدهای دیگر محکوم شود.
ای کاش همه افغانستان پنج شیر می بود یا پنج شیر می داشت.
ای کاش حداقل ملت افغانستان رها می شدند. ای کاش جهان امروز وجدانی بیدار می داشت و غبارهای فراموشی را از آینه ذهن زنگ زده می زدود. ای کاش.
والسلام

Comments are closed.