• print
سرمقاله “محمد عسلی” ۱۸ شهریور ۱۴۰۰

سرمقاله محمد عسلی ۱۸ شهریور ۱۴۰۰
از هر طرف که رفتم

زمین سرسخت هنوز هم نیمه جانی دارد و سرگردانی را در دور باطلی دیگر تجربه می کند. نفس زمین به شماره افتاده و باران های سیل آسیا در جدال با آلودگی ها ناتوان است. زمین از اعماق تا سطح در عصر جدید چنان کاویده شده که احساس درهم شکستگی دارد. فریاد زمین را با رعد و برق، طوفان های سهمگین، آتش سوزی های ممتد جنگل ها، فرونشست ها، فرسایش ها، زلزله ها، سونامی ها و مهم تر از همه گرمایش ممتد و ذوب شدن یخ های قطب به گوشمان آشناست اما کم کم به آن عادت کرده ایم.
ما وراثان قدرشناسی برای زمین نبوده ایم، ما زمین را مصرف کردیم و به شدت از آن کاستیم، زمین به روزگاران عهد قدیم تر از عهد عتیق چند بار ما را بلعیده و دوباره بالا آورده. اینک زمان آن رسیده که دوباره بلعیده شویم. بلعیدنی سخت، چنانکه چونان گذشتگان چندان آثاری از ما باقی نماند.
به دنبال فروچاله ها در فضا نباشیم. فروچاله های تکیه گاه خود را دریابیم.
این آبی سبز زرد قهوه ای بنفش معلق در فضای لایتناهی در حال دگرگونی و تغییر ماهیت است. ما هم عوض شده ایم. زمین در گردشی چهارگونه می زاید، بزرگ می کند سپس می میراند و عادتی این چنین را مدام تکرار می کند و ما همان زیر و رو شده سالیانیم که به هر آنچه کرده ایم از خوب و بد فخر می فروشیم به خودمان و نه به آنها از ما بهترند و ما آنها را نمی بینیم و از احوالشان نمی دانیم.
ما نمی دانیم در این کائنات و آسمان بی حد و اندازه چه سیاراتی در دل خود چونان زمین، زندگی کدام موجودات را رقم می زنند؟
ما نمی دانیم مرگ در مسیر تاریخ حیات کدام مرزهای بی نهایت را طی می کند؟
ما نمی دانیم که حرکت مورچگان در زوایای رگ های درختان پوسیده برای بقا چقدر اهمیت دارد؟ اما این را می دانیم که مسیر طبیعی زندگی را از همان ابتدای هبوط به اشتباه طی کرده ایم. می دانیم که زاغ، کرگدن، مورچه خوار و ماهی در وجه مشترک نیازمند شرایطی هستند که زمین به آنها هدیه داده و در ازاء آن چیزی از آنها نخواسته، اما آنها هم به نوعی زمین را آزار داده اند و از اصالت انداخته اند.
فریاد زمین را پاسخی نیست و وعده ها و گفتگوها برآمده از فطرت نیستند، بل فریبند و باری به هر جهت. همانند سیاست پیچیده در خمیر نان و آب و هوا و قوانین خودساخته ای برای مهار، مهار دادخواهی ها، مهار پرسش های برآمده از رنج، مهار عدم انحراف از معیارها، مهار عشق و احساس و نهایتا مهار زندگی معنی دار لذت بخشی که خدا در آغاز آفرینش اراده کرده است. ما بر سر زمین چه گلی زده ایم که قصد عروج از برج های بلند زیاده خواهی ها برای کشف کرات آسمانی داریم.
جز آنکه فضله سوخته ای از عبورمان بر آنها بیفزاییم و پرده محافظ سلامت خود را بدرانیم چه کرده ایم؟
گیرم که آب را یافتیم و خاک را در مریخ و بالاتر وزن کردیم و الماس های سرگردان زحل را به زمین آوردیم، آنچه را که از دست داده ایم در زمین چگونه جبران کنیم.
آه که چقدر گرفتار حواسپرتی دانشمندان شده ایم که آب آلوده لیوان کناردستی را با لذت می نوشند و در اندیشه آب زلال سیارات دیگر عمر کمینه را به هدر می دهند و از آنچه رایگان در کنار دارند غافلند.
به شکرانه کدام عزت در فصول چهارگانه وحشت، خود را شریک کشتار دیگران می کنیم، عشق را سر می بریم. عبادت را در ازاء حمایت می خواهیم و اشتباهات خود را به گردن خدا می اندازیم و باز خداوندا می کنیم؟
دیر نباشد که زمین زیر پایمان به چنان لرزه ای درآید که جای آبها و خشکی ها دگرباره عوض شود و در میلیونها بل بیشتر سالها از ما خبری و اثری نباشد چونان که پیشینیان ما به این عقوبت گرفتار آمده اند و اینک شواهدی از آن را شاهدیم که آبهای وحشی خانه ها و خیابانها را در می نوردند و جز مرگ و میر و خرابی به جای نمی گذارند.
خشکسالی ها، گرسنگی ها، آوارگی ها، جنگ ها و برادرکشی ها، کرونا و کشتار ادامه دار آن، آلودگی های هوایی و زمینی، دریائی و عبور از قاعده قانونمندی و فطرت، آتش سوزی های ممتد جنگل ها و بسیار بلایای دیگر همه حاصل عصیان بشر است چنانکه به قول حافظ خودمان:
«از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
زنهار از این بیابان، وین راه بی نهایت…»
والسلام

Comments are closed.